تبليغاتX
محبت کن اما ... - مهمونی ...

                            

سلام عليكم دوستانننننننن

انشالا كه حال همگي خوبه.

 

تو پست قبلي اگه يادتون باشه گفتم كه قراره آپاچيها (همون دوستاي دبيرستانم با بچه هاشون) حمله كنن خونمون . يه هفته اي بعد از اينكه رفتيم خونه دوستم برام اس ام اس اومد كه پس كي بيايم خونتون؟ حالا كي بود؟ يك روز بعد از چهلم مامان دوستم. يعني دقيقا فرداي روز چهلم، همون دوستم كه مامانش فوت شده بود اس ام اس داد. منم گفتم به دليل اينكه اين هفته بچه هاتون ظهري هستند هفته ديگه تشريف بيارين كه بچه ها هم بتونن بيان. دوستم كه روز مهموني منو ديده بود كه از شيطنت و شلوغي بچه ها اعصابم خرد مي شد، الان خندش گرفت. گفت مگه اون روز خيلي از بچه ها راضي بودي و خوشت اومد كه الان مي خواي اونا هم باشن؟

گفتم راستش نه ولي چاره اي نيست به قولي « اين بوغ رو اين حمومه ديگه ... »

 

       خلاصه قرار شد كه يكشنبه بيان خونمون اونم ساعت 2 به اين زودي . همون روز اس ام اس داد كه اشكال نداره ما زود بيايم خونتون. آخه يكي از دوستان مي خواد بچشو ببره كلاس . منم گفتم اشكال نداره فقط اگه كارام نيمه تموم بود خودتون بايد كمك كنيد.

 

چشمتون روز بد نبينه كه ساعت 2 و خرده اي بود كه اومدن و زحمت كشيده بودن يه كادوئي هم آورده بودن با اينكه از قبل من بهشون تذكر داده بودم كه اگه كادو آوردن من فحش مي دم. ديگه تا شب اونجا بودن و بچه ها هم چون دفه اول بود خونه ما مي اومدن اول خيلي مرتب و ساكت و سر به زير نشستن. ولي چند لحظه اي كه شد ديگه خونه ما انگار زلزله اومد.

 

 بچه كوچيكه كه به سلامتي رفته بود رو ديوار نقاشي كشيده بود و يكي از بچه ها هم رفته بود جلوي ديوار وايساده بود كه من نبينم . حالا از اين طرف من اصرار مي كردم كه بيا ميوه بخور اونم از جاش تكون نخورد بعدا فهميدم قضيه چي بوده و اين بدبخت داره خرابكاري اون يكي رو پنهون مي كنه. خلاصه بد نبود . گفتيم و شنيديم و خنديديم و شلوغ كرديم و چند تايي عكس گرفتيم. چند تا عكس ازشون گرفتم دست آخر گفتن خودتم بيا يه دونه عكس با ما بگير. منم اومدم و كلي ژست گرفتم و صاف و صوف كردم همچين كه اومد عكس بگيره ديديم فيلمش تموم شده.

 

دبيرستان كه بوديم يكي از بچه هاي دبيرستان كه همدوره ما بود ولي همكلاس ما نبود رو از مدرسه اخراج كردن به دليل فساد اخلاقي. حالا جريان چي بود ما نفهميديم. آخه اون موقع كه ما دبيرستان مي رفتيم مثل الان نبود كه اگه كسي دوست پسر نداشته باشه افت كلاس داره و چه مي دونم هر دختري به يكي دو تا هم بسنده نمي كنه و همزمان شايد با چند نفر دوسته مخصوصا دبيرستانيها (سوء تفاهم نشه همه هم اين جور نيستند). خلاصه اين كارا خلاف حساب مي شد و اگه كسي دوست پسر داشت دختر بدي بود. خلاصه كه اون دختر تنها دختري بود كه از مدرسه اخراج شد .

 

 آقا! همين اخراجش كردن به چند روز نكشيد كه شنيديم طرف با يه پسر طلا فروش ازدواج كرده و از شهر خودمون هم رفته. ما رو مي گي همه دهنمون باز مونده بود از تعجب.  بچه ها مي گفتن حالا اگه ما رو اخراج مي كردن از مدرسه كه ديگه هيچ كس محل سگ هم بهمون نمي گذاشت !

 

چند سالي نبودن و الان يكي دو ساله كه اومدن شهرمون و من هم هرز گاهي مي ديدمش با يه دختر تپل و خوشگل كه ديگه هم قد خودش بود حدود 11-10 ساله. شنيديم طلاق گرفته اومده پيش مامانش.

 

الان همين روزي كه دوستام خونمون بودن گفتن كه فلاني (همون دختره) رفته به يه آقايي آويزون شده كه هم زن داره و هم سه تا بچه. طرف هم مي خواد خونه به نامش كنه و اين حرفا. خلاصه كه مجددن دهنمان باز ماند كه اين بشر بعد از اين همه سال با يك دختر بزرگ هنوز دست از اين كارا بر نداشته؟! عجب صيادي هم هست بي شرف!!!

 

روز سه شنبه بعد از دو ماهي كه ماشين بيچارم مريض بود و آه و ناله مي كرد و هر دفه من قول چند روز ديگه رو بهش مي دادم كه ببرمش دكتر و دردش از سرماخوردگي به سرطان تبديل شده بود بلاخره دلم براش سوخت و كباب شد و بردمش پيش دكتر(اونم فقط به اين دليل كه كم كم ديگه ترمزشم نمي گرفت ). دكتر هم بعد از اينكه معالجش كرد نوبت عمل زد براش برا هفته ديگه. حالا هفته ديگه زيبا خانوم بايد كلي پياده شن اونم در حالي كه اين ماه برا قسطاي بانكيشون هم يه عالمه كم آوردن ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:2  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت