![]() |
![]() |
|
|
سلام عليكم دوستانننننننن انشالا كه حال همگي خوبه. تو پست قبلي اگه يادتون باشه گفتم كه قراره آپاچيها (همون دوستاي دبيرستانم با بچه هاشون گفتم راستش نه ولي چاره اي نيست به قولي « اين بوغ رو اين حمومه ديگه ... » خلاصه قرار شد كه يكشنبه بيان خونمون اونم ساعت 2 به اين زودي . همون روز اس ام اس داد كه اشكال نداره ما زود بيايم خونتون. آخه يكي از دوستان مي خواد بچشو ببره كلاس . منم گفتم اشكال نداره فقط اگه كارام نيمه تموم بود خودتون بايد كمك كنيد. چشمتون روز بد نبينه كه ساعت 2 و خرده اي بود كه اومدن و زحمت كشيده بودن يه كادوئي هم آورده بودن با اينكه از قبل من بهشون تذكر داده بودم كه اگه كادو آوردن من فحش مي دم.
بچه كوچيكه كه به سلامتي رفته بود رو ديوار نقاشي كشيده بود و يكي از بچه ها هم رفته بود جلوي ديوار وايساده بود كه من نبينم . حالا از اين طرف من اصرار مي كردم كه بيا ميوه بخور اونم از جاش تكون نخورد بعدا فهميدم قضيه چي بوده و اين بدبخت داره خرابكاري اون يكي رو پنهون مي كنه. دبيرستان كه بوديم يكي از بچه هاي دبيرستان كه همدوره ما بود ولي همكلاس ما نبود رو از مدرسه اخراج كردن به دليل فساد اخلاقي.
آقا! همين اخراجش كردن به چند روز نكشيد كه شنيديم طرف با يه پسر طلا فروش ازدواج كرده و از شهر خودمون هم رفته. ما رو مي گي همه دهنمون باز مونده بود از تعجب. چند سالي نبودن و الان يكي دو ساله كه اومدن شهرمون و من هم هرز گاهي مي ديدمش با يه دختر تپل و خوشگل كه ديگه هم قد خودش بود حدود 11-10 ساله. شنيديم طلاق گرفته اومده پيش مامانش. الان همين روزي كه دوستام خونمون بودن گفتن كه فلاني (همون دختره) رفته به يه آقايي آويزون شده كه هم زن داره و هم سه تا بچه. روز سه شنبه بعد از دو ماهي كه ماشين بيچارم مريض بود و آه و ناله مي كرد و هر دفه من قول چند روز ديگه رو بهش مي دادم كه ببرمش دكتر و دردش از سرماخوردگي به سرطان تبديل شده بود بلاخره دلم براش سوخت و كباب شد و بردمش پيش دكتر(اونم فقط به اين دليل كه كم كم ديگه ترمزشم نمي گرفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:2 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|