![]() |
![]() |
|
سلام از مقطع دبيرستان بيش از هر مقطعي خاطره داشتم و خوشم مي اومد. دوره راهنمايي برام عذاب آورترين بود. ولي دوره دبيرستان رو بيشتر از هر دوره دوست داشتم به اين دليل كه به استثناي يكي دو نفر با همه بچه هايي كه تو كلاس بودند دوست صميمي بوديم يك كلاس تقريبا 35-30 نفري. ازش كلي خاطره دارم ، الان هم هنوز با چند نفرشون در ارتباطم. عصر روز يكشنبه با چند نفر از دوستان رفتيم خونه يكي از بچه ها. مادرش فوت كرده بود تو ماه رمضان. قرار شد بريم دلداري بديم مثلا. ولي از شما چه پنهون كه هيچ شباهتي به فاتحه و اين حرفا نداشت از بس كه شلوغ كردند و جيغ زدند اعصاب من يكي به هم ريخت یکی از دوستام می گه خوشگل شدی
ولي روي هم رفته خوش گذشت و روز خوبي بود. فارغ از تمام غم و غصه ها و مشكلات زندگي .... الان هم قراره يه روز دعوتشون كنم خونه خودمون. خدا به داد برسه با اين همه سر و صدا !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:35 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|