تبليغاتX
محبت کن اما ... - دوستی ...

سلام

از مقطع دبيرستان بيش از هر مقطعي خاطره داشتم و خوشم مي اومد.  دوره راهنمايي برام عذاب آورترين بود. اصلا دوسش نداشتم. دوره دانشگاه هم نتونستم دوستاي ثابت وخوبي برا خودم پيدا كنم. تا اومدم با چند نفر گرم بگيرم و بشيم دوستاي صميمي، دانشگاه تموم شد. بعد از دانشگاه هم هيچي به هيچي. دوستي كه وقتي دانشگاه بوديم به محض اينكه من مي رسيدم خونه برام زنگ مي زد و يكساعت حرف مي زديم ، دوستي كه موقع امتحانا مي گفت هر شب برات نماز مي خونم كه امتحانات خوب بشه الان چند ساله كه ازش بي خبرم. نه تلفني نه پيغامي هيچ!

ولي دوره دبيرستان رو بيشتر از هر دوره دوست داشتم به اين دليل كه به استثناي يكي دو نفر با همه بچه هايي كه تو كلاس بودند دوست صميمي بوديم يك كلاس تقريبا 35-30 نفري. ازش كلي خاطره دارم ، الان هم هنوز با چند نفرشون در ارتباطم.

عصر روز يكشنبه با چند نفر از دوستان رفتيم خونه يكي از بچه ها. مادرش فوت كرده بود تو ماه رمضان. قرار شد بريم دلداري بديم مثلا. ولي از شما چه پنهون كه هيچ شباهتي به فاتحه و اين حرفا نداشت . دوستم (صاحبخونه) كه لباس مشكيشو درآورده بود  و مي گفت مادرم به اين چيزا اعتقادي نداشته و ما هم همينطور. از وقتي هم رفتيم همش مي خنديديم و چرت و پرت مي گفتيم. فقط تنها مشكل اين بود كه خونه دوستم شده بود كودكستان. تو اون جمع فقط من مجرد بودم . تموم دوستام نه تنها متأهلند بلكه شكر خدا همشون هم يكي دو تا بچه دارند. منم پيشنهاد بهشون دادم كه همه پولاشون رو بزارند روي هم و يه مهد بزنند و بچه هاي خودشون رو ثبت نام كنند.

از بس كه شلوغ كردند و جيغ زدند اعصاب من يكي به هم ريخت و تنها كسي هم كه شاكي بود من بودم. واقعا خدا چه صبري به مادرها داده كه مي تونند اين چيزا رو تحمل كنند.

یکی از دوستام می گه خوشگل شدی می گم خواستی ماه رمضان بیای منو ببینی. خودم که می رفتم جلو آینه جیغ می کشیدم از بس ترسناک شده بودم. یکیشون می گه خدا خفت کنه چقدر جوون موندی  

 

ولي روي هم رفته خوش گذشت و روز خوبي بود. فارغ از تمام غم و غصه ها و مشكلات زندگي .... الان هم قراره يه روز دعوتشون كنم خونه خودمون. خدا به داد برسه با اين همه سر و صدا !!!!! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:35  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت