![]() |
![]() |
|
|
سلام آخرين فرزند پسر که به دنيا اومد شروع کرد به قرص خوردن. ديگه بچه نمي خواست، به مدت 7 سال قرص خورد. شنيده بود اگه 7 سال قرص بخورن ديگه بچه دار نمي شن. از اون به بعد دست به کار شد. دست به هر کاري زد که بچه از بين بره. يه دفه هم يه حادثه براش پيش اومد تو آشپزخونه و يه چيزي محکم خورد به شکمش ديگه اين دفه مطمئن شد که بچه از بين رفت. ولي اشتباه کرده بود. بچه سرتقي بود سمج و پيله اي. اصلا قصد نداشت دست از زندگي بکشه بيچاره خبر نداشت چه سرنوشتي انتظارش رو مي کشه. صبح اول مهر ساعت 9 وقتي خواهر برادرا رفته بودن مدرسه به دنيا اومد. تلاشش برا زنده موندن بي نتيجه نبود . بلاخره موفق شده بود. کوچولوي بيچاره ! تولدم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:3 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|