![]() |
![]() |
|
|
از آمــدنم نبود گــردون را ســود وز رفتن من جلال و جاهـش نفزود وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود سلام انقدر نيومدم اين طرفا كه ديگه آدرس وبلاگ هم يادم رفته بود. يه لحظه فكر كردم كه چطور بايد آپ كنم. تصميم نداشتم ديگه بيام. به لطف فيلترينگ ديگه اصلا يادم رفته بود كه وبلاگ دارم . امروز يه دفه تصادفي بعد از مدتها آدرس وبلاگم رو وارد كردم و در اوج ناباوري ديدم وبلاگ فيلتر نيست و باز شد. منم جوگير شدم و تصميم گرفتم بنويسم. جالبه! كسي كه با وبلاگ نويسي من مخالف بود خودش پيگيري كرد كه وبلاگم رو از فيلترينگ در بياره و فكر كنم الان كه بازه به لطف پيگيري ايشون باشه. به هر حال ممنونم ازشون (هر چند انتظار نداشتند بيام بنويسم * تو اين مدت اتفاقات زيادي هم خوب و هم بد افتاده كه اكثرشو يادم نيست. اگه بخوام اتفاقات خوب و بهترين رو بگم بايد سفرهاي زيارتي كه داشتم رو يادآور بشم. سفر به مشهد كه قبل از عيد و آذر ماه بود و خيلي دوست داشتني و باحال بود. لازم به ذكره كه بنده علاقه شديدي به مشهد و امام رضا دارم . فضاي روحاني حرم امام رضا هميشه منو مي گيره ؛ اين حس رو توي هيچ كدوم از شهرها و مكانهاي زيارتي ندارم. مشهد رو شديد دوست دارم و هميشه رفتن به مشهد برام يه آرزوئه و براي رفتن به مشهد بايد كلي انتظار بكشم و وقتي كه قسمت مي شه و مي خوام برم ديگه از خوشحالي مي خوام بال در بيارم. * سفر دوم و جديدي كه داشتم سفر زيارتي كربلاي معلي بود كه اونم هنوز باورم نشده كه رفتم و اومدم به قول خيليها خواب بودم. اصلا باورم نمي شه كه امام حسين منه رو سياه رو دعوت كرده باشه به جايي كه همه آرزوش رو دارند. يكشنبه شب 13/2/88 عازم شديم و صبح سه شنبه ساعت 4 رسيديم نجف. حرم امام علي يه جورايي غريب بود. اونجا رو كه با حرم امام رضا مقايسه مي كردم دلم مي سوخت. اولين امام شيعيان، پدر تموم ائمه اين جوري غريب و تنها! واقعا جاي تأسف داشت. وقتي مي بينم امام رضا بين ايرانيها چقدر محبوبه و چقدر ازش استقبال مي كنند حالم از عربهاي اطراف ائمه به هم مي خوره كه چقدر بي احساسند. تأثير گذارترين جايي كه ديدم خانه حضرت علي بود. مي تونم بگم بيشتر از هر جايي متأثر شدم. خيلي حسه قشنگيه وقتي جايي پا بزاري و جايي قدم بزني كه يه روزي ائمه ما زندگي كردند؛ هوايي رو استشمام كني كه روزي حضرت علي و حضرت فاطمه و بچه هاشون اونجا نفس مي كشيدند؛ اتاقي كه امام حسين و امام حسن بچگيشونو گذروندند. وقتي داشتم ديوارهاي اون خونه رو نگاه مي كردم و از جاي جاي اون خونه بازديد مي كردم اشك مي ريختم . شايد كسي نتونه درك كنه مگر كسي كه خودش رفته باشه. جاي خيلي خيلي قشنگي بود (با اينكه مطمئنم ظاهرش كلا نسبت به آن زمان تغيير كرده). فقط كلي بد و بيراه گفتم به اونايي كه نزاشتند دوربين ببريم و عكس بگيريم. صبح پنج شنبه رفتيم كاظمين و برا غروب رسيديم كربلا. اونجا هم حال و هواي خاصي داشت. خيلي باحاله كه كسي كه همش صداش مي كني و ازش كمك مي خواي و دخيلش مي شي الان روبروت باشه و بتوني از نزديك زيارتش كني يا اباالفضل ... حرم امام حسين هم كه جاي خودش رو داره وقتي بشيني كنار حرم و زيارت عاشورا بخوني ... خلاصه كه روز سه شنبه 22/2/88 روز بازگشت به وطن بود. سفر خوبي بود . اميدوارم نصيب تموم دوستداراش بشه. * اتفاقات بدي هم تو اين مدت افتاد. كه مهمترين و دردناكترينش فوت داداشم بود. هنوز بعد از 8 ماه از يادآوريش بدنم مور مور مي شه. يك ماه تو بيمارستان بري و بياي و جسم نحيف كسي رو ببيني كه تا 2 ساعت قبل از تشنج با پاي خودش اومده بود دم در و بدرقه ات كرده بود. الان رو تخت بيمارستان بود و هر روز ضعيف و ضعيف تر مي شد و ما شاهدش بوديم. كسي كه روزي برا خودش يَلي بود الان تموم وزنش اندازه يه بچه شده بود. لحظات دردناكي بود خيلي خيلي ...... * مشكلاتي هم تو خونواده پيش اومده كه به اندازه كافي اعصاب و روان ما رو درگير كرده. * از خونه تكوني عيد هم بگم كه امسال حسابي منو خسته كرد طوري كه هزار درد گرفتم ؛ كمر درد و پا درد و غيره و هر دفه به طرز عجيبي خدا كمكم مي كرد و بدون هيچ دارو و دكتري خود به خود برطرف مي شد. با اينكه امسال تصميم داشتم كارگر بگيرم ولي به خاطر وسواس بيش از حد حاضر نشدم هيچ كارگري كارم رو انجام بده ولي با خودم عهد كردم اگه زنده موندم و به خونه تكوني سال آينده رسيدم اين تو بميري ديگه از اون تو بميري ها نيست حتما كارگر مي گيرم. چقدر طولاني شد سفر كردم كه از يادم بري ديدم نميشه آخه عشق يه عاشق با نديدن كم نمي شه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:2 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|