![]() |
![]() |
|
|
خجسته میلاد حضرت ثامن الحجج امام رضا علیه السلام بر همگان مبارک باد. **************************************************** سلام چند روزيست وضعيت آشفته اي داريم. همه چيز به هم ريختس. هيچي سر جاش نيست. شده مثل وضعيت جنگ زده ها. شركتو مي گم. چند روز قبل يعني دقيقا سه شنبه شب 22/8/86 اسباب كشي داشتيم . تموم اسباب اثاثيمون رو برديم به يه محل ديگه همون نزديكيا . دارن شركت رو خراب مي كنن مي خوان از نو بسازن. حالا كي ساخته بشه خدا مي دونه ! گفتن يه شش ماهي اينجا هستين ديشب رسيد به شش سال . حداقلش يه سال و نيم هست احتمالا.
اينجا يه اتاق دادن به من مثل قفس مي مونه يعني از بس خرت و پرت چيدم توش مثل قفس شد جاي كمي داره همه اتاقها همين وضع رو داره. مثلا من خوش شانس بودم. سه تا از همكارام رو گذاشتند كنار هم تو يه اتاق فقط يه ميز بهشون دادن. ولي خوب برا تنوع بد نيست. يه چند روزي كه بگذره عادت مي كنيم و كم كم مشكلات حل مي شه. امروز مجددا حالم خوب نيست. يه جورايي كم آوردم، بريدم. احساس مي كنم نمي تونم از پس مشكلات كنوني بر بيام. دلم مي خواد يه مرد شرور باشم از اينكه نيستم زجر مي كشم از اينكه قدرت و جرأت مردا (البته بعضي مردا) رو ندارم هم زجر مي كشم. دنبال شغل دوم مي گردم (اين يكي ديگه خيلي خنده داره تو همين يكيش موندم). خلاصه كه بعضي اوقات از زمين و زمان و خدا و بنده خدا دلگير و دلخورم و سرجنگ دارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:31 توسط زيبا |
|
|
سلام عليكم دوستانننننننن انشالا كه حال همگي خوبه. تو پست قبلي اگه يادتون باشه گفتم كه قراره آپاچيها (همون دوستاي دبيرستانم با بچه هاشون گفتم راستش نه ولي چاره اي نيست به قولي « اين بوغ رو اين حمومه ديگه ... » خلاصه قرار شد كه يكشنبه بيان خونمون اونم ساعت 2 به اين زودي . همون روز اس ام اس داد كه اشكال نداره ما زود بيايم خونتون. آخه يكي از دوستان مي خواد بچشو ببره كلاس . منم گفتم اشكال نداره فقط اگه كارام نيمه تموم بود خودتون بايد كمك كنيد. چشمتون روز بد نبينه كه ساعت 2 و خرده اي بود كه اومدن و زحمت كشيده بودن يه كادوئي هم آورده بودن با اينكه از قبل من بهشون تذكر داده بودم كه اگه كادو آوردن من فحش مي دم.
بچه كوچيكه كه به سلامتي رفته بود رو ديوار نقاشي كشيده بود و يكي از بچه ها هم رفته بود جلوي ديوار وايساده بود كه من نبينم . حالا از اين طرف من اصرار مي كردم كه بيا ميوه بخور اونم از جاش تكون نخورد بعدا فهميدم قضيه چي بوده و اين بدبخت داره خرابكاري اون يكي رو پنهون مي كنه. دبيرستان كه بوديم يكي از بچه هاي دبيرستان كه همدوره ما بود ولي همكلاس ما نبود رو از مدرسه اخراج كردن به دليل فساد اخلاقي.
آقا! همين اخراجش كردن به چند روز نكشيد كه شنيديم طرف با يه پسر طلا فروش ازدواج كرده و از شهر خودمون هم رفته. ما رو مي گي همه دهنمون باز مونده بود از تعجب. چند سالي نبودن و الان يكي دو ساله كه اومدن شهرمون و من هم هرز گاهي مي ديدمش با يه دختر تپل و خوشگل كه ديگه هم قد خودش بود حدود 11-10 ساله. شنيديم طلاق گرفته اومده پيش مامانش. الان همين روزي كه دوستام خونمون بودن گفتن كه فلاني (همون دختره) رفته به يه آقايي آويزون شده كه هم زن داره و هم سه تا بچه. روز سه شنبه بعد از دو ماهي كه ماشين بيچارم مريض بود و آه و ناله مي كرد و هر دفه من قول چند روز ديگه رو بهش مي دادم كه ببرمش دكتر و دردش از سرماخوردگي به سرطان تبديل شده بود بلاخره دلم براش سوخت و كباب شد و بردمش پيش دكتر(اونم فقط به اين دليل كه كم كم ديگه ترمزشم نمي گرفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:2 توسط زيبا |
|
سلام از مقطع دبيرستان بيش از هر مقطعي خاطره داشتم و خوشم مي اومد. دوره راهنمايي برام عذاب آورترين بود. ولي دوره دبيرستان رو بيشتر از هر دوره دوست داشتم به اين دليل كه به استثناي يكي دو نفر با همه بچه هايي كه تو كلاس بودند دوست صميمي بوديم يك كلاس تقريبا 35-30 نفري. ازش كلي خاطره دارم ، الان هم هنوز با چند نفرشون در ارتباطم. عصر روز يكشنبه با چند نفر از دوستان رفتيم خونه يكي از بچه ها. مادرش فوت كرده بود تو ماه رمضان. قرار شد بريم دلداري بديم مثلا. ولي از شما چه پنهون كه هيچ شباهتي به فاتحه و اين حرفا نداشت از بس كه شلوغ كردند و جيغ زدند اعصاب من يكي به هم ريخت یکی از دوستام می گه خوشگل شدی
ولي روي هم رفته خوش گذشت و روز خوبي بود. فارغ از تمام غم و غصه ها و مشكلات زندگي .... الان هم قراره يه روز دعوتشون كنم خونه خودمون. خدا به داد برسه با اين همه سر و صدا !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:35 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|