![]() |
![]() |
|
|
سلام آخرين فرزند پسر که به دنيا اومد شروع کرد به قرص خوردن. ديگه بچه نمي خواست، به مدت 7 سال قرص خورد. شنيده بود اگه 7 سال قرص بخورن ديگه بچه دار نمي شن. از اون به بعد دست به کار شد. دست به هر کاري زد که بچه از بين بره. يه دفه هم يه حادثه براش پيش اومد تو آشپزخونه و يه چيزي محکم خورد به شکمش ديگه اين دفه مطمئن شد که بچه از بين رفت. ولي اشتباه کرده بود. بچه سرتقي بود سمج و پيله اي. اصلا قصد نداشت دست از زندگي بکشه بيچاره خبر نداشت چه سرنوشتي انتظارش رو مي کشه. صبح اول مهر ساعت 9 وقتي خواهر برادرا رفته بودن مدرسه به دنيا اومد. تلاشش برا زنده موندن بي نتيجه نبود . بلاخره موفق شده بود. کوچولوي بيچاره ! تولدم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:3 توسط زيبا |
|
خدايا! اگر روزي من در اسمان است برايم باز كن اگر در زمين است برايم استخراج كن اگر در راه است موعد آن را نزديك گردان اگر نزديك است آن را زياد بفرما اگر زياد است دسترسي به آن را برايم آسان گردان. آمين اي دا درس من در سختي ها و مصائب ، بدرگاه تو ناله ميكنم و شكايت هايم را به تو ميگويم و بكسان ديگر پناهنده نمي شوم پس بدادم برس ، اي آنكه از جهالت هاي ما ميگذري ، اي ارحم الراحمين ما فقط تو را داريم و بس .خدايا بمن قلبي و يقيني ببخش كه باور كنم كه هر بلا و مصيبتي بمن ميرسد همانست كه تو بر من تقدير نموده اي . خداوندا! درود بفرست بر محمد و آل محمد خدايا! من پوزش مي طلبم از تو از آن گناهاني كه بسويت توبه كرده ام و دوباره به آنها آلوده شده ام . خدايا! من پوزش مي طلبم از تو براي هر كار خيري كه براي رضاي تو مي خواستم انجام دهم ولي خوشنودي ديگران و هواي نفسم به آن آميخته گشت .خدايا رويم را به آتش خشمت مسوزان و تو ميداني كه در پيشگاهت به سجده افتاده ام و خوشنودي ترا خواسته ام خدا را شكر مي كنم كه در همه لحظات زندگيم و در هر كارم تو را مي خوانم و دعا مي كنم و منت كسان ديگر را نمي كشم . خدايا! من بتو پناه ميبرم از نفس اماره اي كه مرا بدنبال شهوات و هوي و هوسها ميكشاند و پناه برم از قلبي كه خشوع نمي كند و دعائي كه به تو نمي رسد و عملي كه نفع آخرتي ندارد . و پناه بتو ميبرم از شياطين جن و انس و وسوسه هاي گوناگون آنان و پناه بتو ميبرم از آلودگي دينم و مالم و نفسم و آنچه تو بما عطا نموده اي . خدايا مرا بهلاكت مينداز و مستوجب عذابت نكن يا كريم. خدايا! تو بما امر نمودي كه سائل و فقير را از درب منزلمان نرانيم ؛ اكنون خدايا اين منم كه بدرگاهت سائلم پس مرا مران جز آنكه حاجاتم را رفع كني ... الهی! دلم را از هر گونه ريا و شك و ستايش جويي در امان بدار تا اعمال و نياتم خالص براي خودت بماند خدايا! مرا از تنبلي و سستي و اندوه و ترس هاي بيهوده و بخل و غفلت و سنگ دلي و ذلت و فقر مادي و معنوي و هر گونه بلا و هرزگي و گناه آنچه آشكارا و پنهاني است در امان بدار . الهي! روا مدار كه در شب و روزم بدنبال ريا و خودنمايي و جاه طلبي و شهرت و تكبر و خود بزرگ بيني و حرص و حسد و كينه و خود خواهي هاي حيواني و هوي و هوسهاي نفس اماره ام باشم بلكه مرا از فروتنان نسبت بخودت و متواضعان نسبت بمردم قرار ده خدايا, خداوندا ! بمن وسعت رزق (مادي و معنوي ) و امنيت در وطن و محبت در خانواده ام و بركت در اموالم و سلامتي جسم و روح و دل و قدرت جسم و سلامتي دين و ايمان ببخش . انگيزه اطاعت از خودت و پيامبرت را در دلم تقويت فرما ... خدایا خدایا! مرا از شک و دودلی برهان ... خدایا کمکم کن ...
التماس دعا ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:11 توسط زيبا |
|
|
سلام سلام بلاخره ما هم کشيديم ! به ياري خداوند و ائمه اطهار و معصومين من هم همانطور که مي دونيد مرغ يک پا داره خلاصه روز سه شنبه بنده يک پام تو اون خونه بود و يک پام تو اين خونه. روز چهارشنبه هم که باز بر و بچ اومدن و جمع کرديم و ظهر هم همه رو برديم تا شب هم چيديم تقريبا. همون شب هم برادر زادم پيش ما موند . فرداش روز پنج شنبه هم از اونجايي که بنده شرکت خصوصي کار مي کنم فرموده بودند که پنج شنبه تعطيل نمي باشيد و ما هم رفتيم سر کار و دست از پا دراز تر برگشتيم! جمعه صبح هم برادرزاده رفت و ما هم به نظافت خودمان پرداختيم و با اجازه شما ساعت 11:30 ظهر خوابيديم و تلافي يک هفته رو با هم در آورديم و ساعت 3 عصر پاشديم و مي خواستيم نهار ميل کنيم که باز خونواده برادرمان اومدن اونجا و نهار رو با هم ميل فرموديم. اين هم از جريان اسباب کشي ما. امروز هم مي خوايم بريم يک سري چيز ميز برا خونه بخريم . اون چيزايي که لازم داره و يکمي هم چيزاي تزئيني که خونمون خوگشل بشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 8:25 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|