![]() |
![]() |
|
|
سلام حالم خوش نيست از صبح که اومدم همش بغض دارم ديشب رفتم تو اون خونه. مسائلي پيش اومد اعصابم خرد شد. يه سري صحبت هم در مورد خونه و صاحبخونه شنيدم که باز هم تو دلم خالي شد. ولي از يه چيزي خيلي نگرانم. يه همسايه داريم ظاهرا خيلي فضوله. من حالم خوب نيست حالم بده حالم بده خيلي بد بازم فکر کنم عاشق شدم آي بدم مي ياد از اين آدما که تا يه کم حالشون گرفته مي شه فکر مي کنن عاشق شدن ولي من واقعا امروز نمي دونم چي شده حالم خرابه .... خدايا !خسته ام نه خسته ي جسم ,خسته ي روحم ,روانم پريشان است ودلم پريشان تر ...
خسته ام از همه ي چيزهايي که نميخواهم ببينم ولي مجبور به ديدنشون هستم ...
خسته ام از صداهايي که طاقت شنيدنشون را ندارم ولي باز مجبورم بشنوم ....
خسته ام ,خسته از گامهايي که بي جهت بر ميدارم ولي آخرش هيچ... نا کجا آبادي بيش نيست ....
خستگي ام فقط با يک چيز درمان ميشود و خودت خوب ميداني که آن چيست !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9:21 توسط زيبا |
|
|
سلام خوبين ؟ خوشين؟ سلامتين؟ منم خوبم فقط شديد خوابم مي ياد. چشمام پف کرده و پشتش قرمز شده که همه علائم خواب آلودگيه. حالا دليل کسر خواب رو مي گم براتون يه کم صبر کنيد ديگه پريروز پنج شنبه رفتيم بيرون تو دل طبيعت. روز چهارشنبه دايي جان عزيز که معرف حضور هستند زنگيدند به ما که پنج شنبه عصر مي خوايم بريم بيرون تا عصر جمعه، آماده باش بيايم دنبالت. منم گفتم من نمي يام. واييييييييييييييييي خلاصه يکم گشتيم و برگشتيم که اتراق کنيم براي شب . همون موقع شام خورديم و بعدش تو سياهي شب زير آسمون پر ستاره بساط بزن برقص رو راه انداختيم خلاصه اون شب به اندازه يکسال کامل خنديديم . ديگه همه فقط دلاشون رو گرفته بودن و عضلات صورت هم ديگه کار نمي کرد کرخ شده بود. بعد هم که موقع خواب شد خودش فيلمي بود. همه چادر داشتند. ما خانمها همه رفتيم تو چادر و آقايون محترم رو از چادر انداختيم بيرون. صبح زود هم از زير کار کردن فرار کردم با سميه طي يک اقدام انقلابي تهنايي رفتيم آبشار به هر حال خيلي خوش گذشت يعني جاي خيلي خوشگل و باحالي داشت . خدا قسمت کنه شما هم بريد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:47 توسط زيبا |
|
|
سلام سلام خوبين؟ احوالات؟ خوب اگه بخواين از احوالات خانه جديد باخبر بشين دست بوسن امروز گچکار رفته تو خونه ابزار بزنه. يکي يکي به لطف و ياري خداوند درست مي شه «اندکي صبر سحر نزديک است» روز پنج شنبه با دايي رفتم اصفهان. از چند روز قبلش گفته بود مي خوام ببرمت اصفهان . منم که کلي کار داشتم ولي نمي شد که روي دايي جان رو نگرفت ديگه کلي دعوام مي کرد. رفتيم و کلي گشتيم و کمي هم خريد کرديم و برگشتيم. از قبلش گفته بود مي خوام برات کادو بخرم حالا هر چي که دوست داشتي منم که تازه خريد کرده بودم گفتم من هيچ چيزي نياز ندارم. ولي مگه کسي حريف دايي من مي شه؟! وقتي برگشتيم مامانم گفت بازم خوبه گفته بودي چيزي نمي خواي بخري و اين همه خريد کردي خوب به من چه ؟ اين دايي بنده علاقه شديد قلبي به بنده داره من اگه گفتم همين الان مي خوام برم آلمان مي گه برو که بريم. به خاطر همين علاقه هر دفه کلي پياده مي شه ولي فکر نکنين که من آدمي هستم که به قول معروف ازش سوء استفاده کنم ها نه . من يه آدم زير بار نرويي هستم که هميشه سر همين قضيه از دايي کتک مي خورم و دعوام مي کنه همون روز هم که رفتيم تموم چيزايي که خريدم به اصرار دايي بود مي گفت من از اين بلوز خوشم مي ياد بخر يه چيز جالب ديگه اينکه من هر چيزي رو که قيمت مي گرفتم از فروشنده داييم به فروشنده مي گفت برامون بپيچ تازه روز بعدش که منو ديده مي گه ديروز اون خريدي که مي خواستم نکردي اون جور که دلم مي خواست چيز نخريدي خلاصه برا خودش روز خوبي بود و خوش گذشت. تازه کلي از خاطرات گذشتش برام تعريف کرد که مي دونم هيچ کس به جز من ازش خبر نداره و من اولين نفري هستم که مي شنيدم يه اتفاق خيلي جالب ديگه که افتاد اين بود که يکي از دوستان اينترنتي رو ملاقات کردم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 8:34 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|