تبليغاتX
محبت کن اما ...
 

سلام

حالم خوش نيست. نمي دونم چه مرگمه!

از صبح که اومدم همش بغض دارم. دلم مي خواد گريه کنم. (فکر کنم عاشق شدم)

ديشب رفتم تو اون خونه. مسائلي پيش اومد اعصابم خرد شد. يه سري صحبت هم در مورد خونه و صاحبخونه شنيدم که باز هم تو دلم خالي شد. حالا نمي دونم حال امروزم سر جريانات ديشبه يا نه؟!

ولي از يه چيزي خيلي نگرانم. يه همسايه داريم ظاهرا خيلي فضوله. ما از اين محل فرار کرديم به خاطر يه همسايه فضول و بي کلاس، حالا اگه قرار باشه اونجا هم همسايه فضول داشته باشيم من سکته مي زنم. خوشم نمي ياد از اينا که دائم دم در وايسادن و سرکشي محل رو مي کنن.

من حالم خوب نيست حالم بده حالم بده خيلي بد بازم فکر کنم عاشق شدم

آي بدم مي ياد از اين آدما که تا يه کم حالشون گرفته مي شه فکر مي کنن عاشق شدن

ولي من واقعا امروز نمي دونم چي شده حالم خرابه ....

 خدايا !خسته ام نه خسته ي جسم ,خسته ي روحم ,روانم پريشان است ودلم پريشان تر ...

 

خسته ام از همه ي چيزهايي که نميخواهم ببينم ولي مجبور به ديدنشون هستم ...

 

خسته ام از صداهايي که طاقت شنيدنشون را ندارم ولي باز مجبورم بشنوم ....

 

خسته ام ,خسته از گامهايي که بي جهت بر ميدارم ولي آخرش هيچ... نا کجا آبادي بيش نيست ....

 

خستگي ام فقط با يک چيز درمان ميشود و خودت خوب ميداني که آن چيست !  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9:21  توسط زيبا | 
 

سلام

خوبين ؟ خوشين؟ سلامتين؟

منم خوبم فقط شديد خوابم مي ياد. چشمام پف کرده و پشتش قرمز شده که همه علائم خواب آلودگيه. حالا دليل کسر خواب رو مي گم براتون يه کم صبر کنيد ديگه

پريروز پنج شنبه رفتيم بيرون تو دل طبيعت. روز چهارشنبه دايي جان عزيز که معرف حضور هستند زنگيدند به ما که پنج شنبه عصر مي خوايم بريم بيرون تا عصر جمعه، آماده باش بيايم دنبالت. منم گفتم من نمي يام. از گروهي که مي خواستن برن فقط 5-6 نفرشون رو دوست داشتم از بقيه خوشم نمي يومد يعني يکم غريبه بودن منم دوست نداشتم با اونا باشم. خلاصه که کلي عذر و بهانه که نمي يام. شب ساعت 10:30 مجددا تماس گرفتن که فردا ظهر يادت نره . حالا هر چي من مي گم بابا من خوشم نمي ياد از اين بشرات دايي مي گه تو به بقيه کاري نداشته باش تو با مائي. خلاصه عصر پنج شنبه راهي شديم و بين راه با بقيه به هم پيوستيم. حدود 5-6 ماشين مي شديم. رفتيم  و رفتيم و حدود 2-3 ساعتي طول کشيد که برسيم . نزديک غروب رسيديم و وسيله ها رو رها کرديم به امان خدا و زديم به طبيعت .

 واييييييييييييييييي عجب جاي خوشگلي بود تقريبا 3-4 آبشار خوشگل کوچک و بزرگ داشت که اطرافش خيلي خوشگل بود فقط باب فيلم و عکس بود. واقعا طبيعت خدا خيلي ديدنيه خيلي خيلي ديدنيه . جاهايي که خيلي از ماها ازش بي خبريم.

خلاصه يکم گشتيم و برگشتيم که اتراق کنيم براي شب . همون موقع شام خورديم و بعدش تو سياهي شب زير آسمون پر ستاره بساط بزن برقص رو راه انداختيم  . البته چون حالت طنز داشت و فقط مسخره بازي بود خانمها قاطي نشدند (يه موقع فکر نکنيد اگه هم مي خواستن قاطي بشن کسي بهشون اجازه نمي داد ها... ).

خلاصه اون شب به اندازه يکسال کامل خنديديم . ديگه همه فقط دلاشون رو گرفته بودن و عضلات صورت هم ديگه کار نمي کرد کرخ شده بود. بعد هم که موقع خواب شد خودش فيلمي بود.

همه چادر داشتند. ما خانمها همه رفتيم تو چادر و آقايون محترم رو از چادر انداختيم بيرون. تا دلت بخواد هم اونجا پشه بود  شايد 1 ميليون تا پشه .. حالا تو چادر رفتن همانا و مسخره بازي هاي شبانه بازم همانا. ما که اصلا خوابمون نمي برد. يا مهران داييم يه کاري مي کرد همه مي خنديديم يا سميه داييم جوکهاي تاريخ مصرف گذشته رو تعريف مي کرد و ما از بي مزگيش مي خنديديم. يه شونصد دفه اي هم از چادرهاي اطراف فحش و داد و بيداد شنيديم که هوار مي کشيدن بخوابيد .......... من که خوابم نبرد و آخرش اومدم بيرون کنار داييم که بشينم لااقل ستاره ها رو تماشا کنم ديگه کم کم هوس کردم بخوابم و خوابم برد البته بعد از چند دقيقه. بعد از يکي دو ساعتي از بس سرد بود بيدار شدم و خوابم نبرد . بلند شدم نشستم و مي لرزيدم. مي خواستم برم داخل چادر که بازم پشيمون شدم. به هر مصيبتي بود صبح شد

صبح زود هم از زير کار کردن فرار کردم با سميه طي يک اقدام انقلابي تهنايي رفتيم آبشار و هر چي دوست داشتيم عکس و فيلم گرفتيم و تنها تنها صفا کرديم و خوش گذرونديم. واقعا از ديدن طبيعت سير نمي شديم . بعد هم برگشتيم صبحونه خورديم و ديگه تا شب همين طور گردش و عکس و کوهنوردي و از اين حرفا. فقط عصرش خيلي خيلي هوس شنا کرده بودم . نه اينکه فکر کنيد شنا بلدم ها نه! ولي دوست داشتم بزنم به آب . مرداي فاميل که همه رفتند شنا اونم دو بار هم صبح هم عصر ولي من تو خماريش موندم. انقدر هم آب عمق داشت که جرات نمي کردم برم لااقل پياده روي در آب.

به هر حال خيلي خوش گذشت يعني جاي خيلي خوشگل و باحالي داشت . خدا قسمت کنه شما هم بريد.  راستي اسمش تنگ خوش بود يه همچين چيزي ..

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:47  توسط زيبا | 
 

سلام سلام

خوبين؟ احوالات؟

خوب اگه بخواين از احوالات خانه جديد باخبر بشين دست بوسن امروز گچکار رفته تو خونه ابزار بزنه. يکي يکي به لطف و ياري خداوند درست مي شه «اندکي صبر سحر نزديک است»

روز پنج شنبه با دايي رفتم اصفهان. از چند روز قبلش گفته بود مي خوام ببرمت اصفهان . منم که کلي کار داشتم ولي نمي شد که روي دايي جان رو نگرفت ديگه کلي دعوام مي کرد.

رفتيم و کلي گشتيم و کمي هم خريد کرديم و برگشتيم. از قبلش گفته بود مي خوام برات کادو بخرم حالا هر چي که دوست داشتي منم که تازه خريد کرده بودم گفتم من هيچ چيزي نياز ندارم. ولي مگه کسي حريف دايي من مي شه؟!

وقتي برگشتيم مامانم گفت بازم خوبه گفته بودي چيزي نمي خواي بخري و اين همه خريد کردي

خوب به من چه ؟ اين دايي بنده علاقه شديد قلبي به بنده داره  مي شه گفت عاشقانه منو مي پرسته

من اگه گفتم همين الان مي خوام برم آلمان مي گه برو که بريم. به خاطر همين علاقه هر دفه کلي پياده مي شه ولي فکر نکنين که من آدمي هستم که به قول معروف ازش سوء استفاده کنم ها نه . من يه آدم زير بار نرويي هستم که هميشه سر همين قضيه از دايي کتک مي خورم و دعوام مي کنه

همون روز هم که رفتيم تموم چيزايي که خريدم به اصرار دايي بود مي گفت من از اين بلوز خوشم مي ياد بخر  منم مي گفتم بابا من بلوز دارم لازم ندارم

يه چيز جالب ديگه اينکه من هر چيزي رو که قيمت مي گرفتم از فروشنده داييم به فروشنده مي گفت برامون بپيچ . مي گفتم داييييييييييييييييييييييي من نمي خوامش مي خواستم ببينم با مغازه کناري چقدر تفاوت قيمت داره. بعدم دست مي کرد جيبش پولش رو مي داد اصلا هم نمي گفت تو حرف زدي يا کشک سابيدي

تازه روز بعدش که منو ديده مي گه ديروز اون خريدي که مي خواستم نکردي اون جور که دلم مي خواست چيز نخريدي

خلاصه برا خودش روز خوبي بود و خوش گذشت. تازه کلي از خاطرات گذشتش برام تعريف کرد که مي دونم هيچ کس به جز من ازش خبر نداره و من اولين نفري هستم که مي شنيدم  

يه اتفاق خيلي جالب ديگه که افتاد اين بود که يکي از دوستان اينترنتي رو ملاقات کردم. با اينکه ديدار خيلي کوتاهي بود ولي حس خوبي داشت. اينکه آدم ببينه يک شخصيت مجازي به حقيقت پيوست خيلي احساس خوشايندي داره. دوست دارم بدونم اونم همين حس رو داره يا نه؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 8:34  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت