تبليغاتX
محبت کن اما ...
 

   

سلام

عرض کنم  که اين چند روزه حسابي مشغول راست و ريس کردن کارهاي مربوط به خانه جديد هستيم بايد بگم هستم چون تقريبا تمام کارهاي آن توسط بنده هماهنگ مي شود. البته يکي دو نفري هم ياري مي کنند که بنده خانه داري کنم.

ضمنا چند روزي است که نقش کارگر افغاني را به خوبي بازي کردم و به دليل تشويق اطرافيان که تأکيد دارند بنده استعداد خاصي در اين زمينه دارم و همچنين علاقه و پشتکار عجيب خودم چند روزي ديگر به اين نقش ادامه مي دهم.

پنج شنبه مادر ارجمند فرمودند که عصر مي رويم خانه جديد براي جمع و جور کردن و نظافت (البته کمي نظافت چون حالا حالاها کار داريم و بنايي هم براهه ) و خلاصه جهت تصميم گيري و برنامه ريزي در مورد اسباب و اثاثيه و همچنين ديد و بازديد سوراخ سمبه هاي خانه. به عبارتي براي اينکه ببينيم خانه چي کم داره برقش مشکل نداره کم و کسر نداره چه مي دونم از اين حرفا. خلاصه  آنچه لازم بود جهت نظافت برداشتيم و گذاشتيم داخل ماشين و ماشينو از خونه آوردم بيرون و مامان جان هم سوار شد و تا اومديم جلو عقب کنيم ماشين خاموش شد و با اجازه شما ديگه روشن نشد.

سرتون رو درد نيارم تموم نقشه ها نقش برآب شد و بنده تعميرکار آوردم و ماشينو برا تعمير دادم ببرن. بعد از دو ساعت با تاکسي سرويس رفتيم خانه جديد البته بعد از کلي حرص و جوش خوردن. اونجا هم کمي به شغل شريف کارگري مشغول شديم و برگشتيم. جمعه صبح هم که بنّا داشتيم و بنده اونجا کمک مي کردم تا عصر. روز شنبه هم که مثلا سر کار بودم کاشي کار يه دفه زنگ زده پودر کم داريم، يه دفه زنگ زده باند کم اومده يه دفه زنگ زده چه مي دونم چاي کمرنگه .. استکان بزرگه چرا در ديزي بازه؟ چرا دم خر درازه؟؟؟؟ ديگه اين آخر من اين شکلي شده بودم  ولي کلا آدم خوش اخلاقي بود.

آقا چيکار داري؟! تو اين چند روز من دائم دنبال کاشي و نمي دونم پودر و سيمان و کاشي کار و نقاش و کابينت ساز و غيره بودم. شکر خدا کمي تا قسمتي داره کارها رو به راه مي شه البته تازه الان نقاش آورديم که خونه رو ببينه و به سلامتي هفته آينده شروع به کار کنه. ما هم به سلامتي فکر کنم براي ماه مبارک رمضان بريم خونه جديد.

اين هم از مشکلات و گرفتاريهاي اين چند روز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 7:55  توسط زيبا | 

 

سلام

هفت ساله بودم که پدرم رو از دست دادم. من بودم و مامانم و سه برادر که با هم زندگي مي کرديم. از بچگي از هيچ کاري برام دريغ نمي کرد. برام هم پدر بود هم مادر. از همون اول روي پاي خودمون بوديم. ابتدايي که بودم هميشه لباسم مرتب بود. هيچ موقع لباساي کهنه نمي پوشيدم. برا هر سالم لباس درست مي کرد کفش مي خريد که از بچه هاي ديگه کمتر نباشم. هميشه آذوقه تو کيفم داشتم خودم زياد نمي خوردم زنگ تفريح که مي شد به بچه ها مي دادم. عادتيه که هنوز هم دارم. مي گفت تو هميشه برا خوشايند همکلاسيات خوراکي مي بري خودت عرزه نداري بخوري.

ابتدايي که تموم شد نمي خواستم به تحصيلم ادامه بدم زياد علاقه نداشتم کسي نبود تو درسام بهم  کمک کنه منم بي علاقه بودم.  از رو بچگي گفتم تا همين پنج کلاس کافيه. به تشويق خانم برادرم رفتم راهنمايي اصلا دوره خوبي نبود دوست نداشتم هيچ دبيري رو دوست نداشتم و هيچ درسي رو. بدترين دوره تحصيلم بود. تو راهنمايي هم از هيچ کاري کوتاهي نکرد و خرج منو داد و ادامه دادم.

مقطع دبيرستان رو هم رفتم تو مدرسه مثل بچه هاي پدر دار رفتار مي کردم نه اينکه دروغ بگم از اين لحاظ که هيچي کم نداشتم . دوست نداشتم اسم بچه يتيم روم باشه. تو نيمکتي که نشسته بودم به ترتيب اولي وضع خوب بود دومي متوسط ، تعداد بچه هاشون زياد بود و وضع مالي متوسط داشتند سومي من بودم که اصلا پدر نداشتم. وضع ظاهرمون به ترتيب: مانتو و کفش من بهترين بود بعد اون وضع خوبه بعد اون متوسطه.

هر چيزي که مي خواستم فورا برام تهيه مي کرد به هر ترتيبي بود حتي اگه مجبور بود مغازه ها و فروشگاههاي زيادي سر بزنه. وقتي مدرسه پول مي خواست اولين کسي که پول مي برد من بودم دوست نداشتم يتيم بودنم تو چشم بزنه. اونم دوست نداشت. دبيرستان هم تموم شد تابستونا به خاطر اينکه به قول معروف هوايي عوض کرده باشم و خستگي در کنم منو مي برد مسافرت حتي خارج از کشور.

دانشگاه قبول شدم روزي که قبول شدم گريه کردم دانشگاه سراسري قبول نشدم دانشگام هزينه بر بود. 12سال خرج من کرده بود نمي خواستم بيشتر از اين خرج کنه. مجبور بودم ادامه بدم به همين خاطر گفتم جهيزيه نمي خوام خودم اصرار کردم. گفت خوب جهيزيه ات ليسانست باشه گفتم اشکال نداره من اصلا نمي خوام ازدواج کنم که جهيزيه بخوام اونايي هم که خريدي اضافه  است.

رفتم دانشگاه و درس خوندم به چه بدبختي و مصيبتي تموم شد بينش کلاس مي رفتم کلاسهايي که دوست داشتم و علاقم بود اونجا رو هم حرفي نمي زد و قبول مي کرد. کلاساي پر هزينه مي رفتم بازم حرفي نمي زد و مي رفتيم ثبت نام مي کرديم اعتراضي نمي کرد به اميد روزي که نتيجه بگيره و به ثمر رسيدن زحماتش رو ببينه.

هيچ موقع نذاشت کسي برام بزرگتري کنه به جز خودش. هيچ موقع هيچ کس حتي برادر بزرگم حق تصميم گيري برا من نداشت! بچه که بودم يه دفه يکي از برادرام دعوام کرد. همون روز همچين زد تو برجکش که ديگه تو زندگيم تکرار نشد!

الان من ليسانس گرفتم چند ساله !!! ولي نشدم اوني که بايد مي شدم نشدم اوني که اون مي خواست و انتظار داشت. الان که من از آب و آتيش در اومدم اون زمين گير شد. رفتم سر کار شکر خدا و قضيه برعکس شد. الان من شدم پدر خونه من مي رم کار مي کنم و درآمدم رو هم هيييي همه جا خرج مي کنم. بيشترش خرج خودم مي شه کامپيوتر خريدم موبايل ماشين و غيره يعني همش برا خودم.

الان که روي پاي خودم هستم و مستقل شدم تا حدودي ديگه اون چيزيو که بايد داشته باشم ندارم. اعصابم خورده حوصله ندارم تموم وقتم بيرونم اون موقع که مي يام خونه زياد با هم نيستيم کنار هم هستيم ولي با هم نيستيم اگه حرفي زد اگه يه حرفو دو مرتبه پرسيد عصبي مي شم داد مي زنم دست خودم نيست کم حوصله شدم بداخلاق شدم

مي گه بداخلاقياتو مي ياري برا من! هميشه طلبکاري ! دست خودم نيست به خدا زود جوش مي يارم تو شرکت هم همين طور هستم برا همکارام زود جوش مي يارم زود عصباني مي شم داغ مي شم و صدام مي ره بالا.

ما از نظر فکري خيلي با هم فرق داريم. فکر من خيلي مثبته اون خيلي منفيه، من نيمه پر ليوانو مي بينم اون نيمه خالي رو من خوشبينم اون بدبين

بهش حق مي دم وقتي 5/1 ساله بوده مادرش رو از دست داده با نامادري بداخلاق زندگي کرده بعد هم 12-13 سالگي  به زور شوهرش دادن به کسي که دوست نداشته  از اول بدبختي کشيده شايد به خاطر همينه که بدبين شده به همه چيزو همه کس

ديشب با هم دعوامون شد بهش بد و بيراه گفتم چيزايي که هيچ موقع نگفته بودم عصباني بودم از دستش به خاطر خودش به خاطر ترس از دست دادنش ولي اون نمي فهمه همش به خودش لج مي کنه سختي رو برا خودش مي خره من نمي خوام اون جوري باشه . به جاي کادوي روز مادر کلي بد و بيراه گفتم بهش

اعصابم خرده صبح تا حالا دارم گريه مي کنم مي ترسم . مي ترسم از روزي که اونو هم از دست بدم. دارم فکر مي کنم اون موقع بايد چکار کنم. چرا زمين گير شد؟! چرا الان که من بهش احتياج دارم ؟ چرا الان که هر دو از آب و آتيش در اومديم؟ چرا الان که کمي سختي هاي زندگي کم شده الان که مي تونه به خودش برسه، سفر زيارتي بره ؟

چرا الان که من مي تونم خرج سفرشو بدم بره مکه - کربلا سفر هاي زيارتي اون ديگه نبايد بتونه ؟!؟!؟!؟

چرا؟

چرا؟

من هيچ وقت براش اولاد خوبي نبودم هيچ وقت! اون به خانوم برادرم بيشتر از من نزديکه با اون راحت تره تا من

چرا؟

چرا؟

بهترين هديه روز مادر براش چيه؟ واقعا چيه؟!؟!؟!؟! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:54  توسط زيبا | 
 

مژده بده مژده بده

یار پسندید مرا ......          

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

**************************************

سلام سلام سلام

سلام با کلي هيجان و استرس

بلاخره پس از ساليان سال  خونه دار شديم.

ديروز پس از کلي حرص و جوش خوردن و دنبال خونه رفتن از اين بنگاه به اون بنگاه بلاخره قولنامه نوشتيم و سرپناهي از خود پيدا کرديم.

روي هم رفته اگه بخواي حساب کني ما 22 روز خونه نداشتيم  نه اينکه تو چادر زندگي مي کرديم ها نه! رسما خونه نداشتيم ولي تو خونه قبليمون زندگاني مي کرديم.

آخه ما 4 ماه مهلت گرفتيم از خريدار خونمون. خلاصه تو اين 22 روز اين مامان جان پوست سرمان را کند از بس روي اعصابمان چهارخونه بازي کرد که واي واي بي خانمان شديم بدبخت شديم ديدي چه خاکي به سرمون شد. هر چه مي گفتيم مادر من ما 5/3 ماه ديگه فرصت داريم. مي گفت نخير اينجا خونه مردمه بايد زودتر خالي کنيم. ما هم که به اين شکل

خلاصه ديشب ديگه يه خواب راحت رفت مادر جان بنده.

 و اما و اما از احوالات بنده: بنده تا خرخره رفتم زير بار قرض  از ديروز ظهر مامان جانمون قند تو دلش آب مي کنند و بنده سردرد و سرگيجه گرفتم که از اين به بعد با اين حقوق به کدام يک از قسطهايمان برسيم؟!  تازه همين الانش هم کلي بابت پول خونه کم داريم تازه يه تعمير جزئي هم داره که اونم مسلمن پول مي خواد.

حالا جالب اينجاست که ديشب تا حالا دنيا وارونه شده و مامان ما داره به ما دلداري ميده  ما هم به اين شکل:

ديشب آخر شب دايي و اينا با دسته گل و شيريني اومدن خونمون. ما اولش کلي خوشحال شديم فکر کرديم اومدن خاست گاري  بعد يه کم که فکر کرديم يادمان آمد دايي اينا که پسر بزرگ ندارن  بعدنش فهميديم اومدن واسه خانه جديد تبريک بگن.

پ.ن : يادم مي ياد قديما رسم بود هر کي يه چيز جديد مي خريد مجبور بود شيريني بخره. چقدر خوبه که رسم و رسومات گذشته برعکس شده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 17:40  توسط زيبا | 
 

 

سلامن عليکم

ديروز جايتان خالي (آخ ببخشيد) عزرائيل آمده بود ديدنمان. مي خواست ما رو با خود به سفر ببرد از آنجاييکه کفنمان آماده نبود ناچار دست از پا دراز تر  برگشت.

نمي دانيم چه مرگمان بود شبش که مثل شب اول قبر عمر بود برايمان.به مصيبت خوابمان برد بعد هم که همش کابوس مي ديديم. تمام استخوانهايمان درد داشت و تمام اعضاي بدنمان تير مي کشيد. صبح هم به مصيبت رفتيم شرکتمان ولي چند دقيقه که نشستيم ببخشيد خوابيديم فهمستيم که نخير نمي توانيم آرام و قرار بگيريم. فکر کنيم فشارمان هم به زير پايمان افتاده بود .  به ناچار مرخصي گرفتيم و به خانه منتقل شديم.

رفتيم خوابيديم تا ساعت 5 عصر آي کيف داشت آي چسبيد . بماند که هر ساعت يکبار مامانمان مثل ساعت شماته دار بيدارمان مي کرد و مي گفت بيا اين ليوان رو بگير بخور بيا اين يکم آناناس رو بخور کوفت بخور درد بخور ما هم به اين شکل . گفتيم آخر مادر من ما هر چه چشممان به هم مي رسد که تو صدايمان مي کني. خلاصه اصلا ناي راه رفتن نداشتيم بدنمان مثل آدمهاي کتک خورده درد داشت. امروز به لطف خداوند کمي بهتريم

اين روزها اعصابمان حسابي قاطي است. از يک طرف خريد خانه و اين حرفها وقت ما رو حسابي گرفته هنوز خانه دلخواهمان يافت نشده. از يک طرف دادگاه لعنتي روز چهارشنبه اعصابمان را خرد کرده . حالا تو اين هيري ويري مادر ارجمندمان مي خواهد مهماني بدهد به مناسبت آمدن برادر زاده مان که سرباز وظيفه مي باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:50  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت