تبليغاتX
محبت کن اما ...
                 

سلام

خوبين؟ خوشين؟

چند روز قبل يه دوست عزيز و درس خوني به نام مهسا جون  منو دعوت کردن که بنويسم اولين وبلاگي که تأسيس کردم  چي بود و کي بود؟ منم به احترام ايشون چند خطي مي نويسم وگرنه من زياد جابجا نشدم و همچنان همين جا فسيل شدم.

اولين وبلاگ من فروردين سال 85 بود به همين نام در پرشين بلاگ. چند پستي اونجا گذاشتم ديدم امکاناتش کمه اومدم اين وبلاگ. اينجا هم فقط يه دفه قالبشو عوض کردم قبلا قالب صورمه اي داشت منم چون مشکي رنگ عشقه  رنگشو عوض کردم و شد ايني که الان هست.

فروردين سال گذشته شروع کردم به وبلاگ خوني. يکي از همکارام وبلاگ زده بود و آدرسشو به من داد هر چه فکر مي کنم يادم نمي ياد که چي شد که از وبلاگ اون شروع کردم و به وبلاگ گيلاسي رسيدم. 

البته گيلاس و چند وبلاگ ديگه به نامهاي لبريز مهر،  آ.د.ت ، خر کوچولو و يکي دوتاي ديگه که چند روز اونا رو خوندم و شدم خواننده پر و پاقرص ويلاگ گيلاسي و از اون به بعد هم هوس کردم خودم وبلاگ بزنم.

فقط مشکلي که بود اين بود که اکثر وبلاگهايي که مي خوندم عاشقانه بود در واقع تموم بلاگرها يه سوژه داشتن که در موردش حرف بزنن و هر روز يه پست جديد بزارن ولي من اون موضوع را نداشتم و مونده بودم چي بنويسم تو وبلاگم؟!

طريقه ساخت وبلاگ رو هم يکي از همکارام بهم ياد داد. بعد هم ديگه شروع کرديم و شد اين وبلاگ مزخرف و بي محتوايي که الان مي بينيد (کار از پايه مشکل داشته)

از اين به بعد هم هر کسي دوست داشت مي تونه تاريخچه وبلاگشو بنويسه من از کسي اسم نمي برم .

قربان يو ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:22  توسط زيبا | 
 

سلام

خوبين؟ خوشين؟ سلامتيد؟

شکر خدا انگاري کمي وضعيت وبلاگها سر و سامون گرفته الان دارم به اين شعر فکر مي کنم که:

بني آدم اعضاي يک پيکرند که در .....

اين قضيه بهم ثابت شد که وقتي يکي از وبلاگها و در واقع يکي از بلاگرها مشکل پيدا مي کنه تأثيرشو تو بقيه وبلاگها مي توني به وضوح ببيني و اين هم خوبه هم بد. خوبيش اينه که هنوز آدميت- عاطفه - مهر و محبت و علاقه هست و عيبش اينه که دنياي واقعي خودمون کمه اينجا هم بايد نگران وابستگيها و مشکلات اين تيپي باشيم. بگذريم ...

يه مدته که يه مشکلي برام پيش اومده که داره منو عذاب مي ده البته مسئله يک روز و دو روز نيست شايد چند سالي مي شه . خيلي باهاش دست و پنجه نرم کردم و خواستم که حلش کنم ولي نشد. حالا فکر مي کنيد چه مرضي به جون من افتاده آيا؟

من چند سالي مي شه که مثلا فارغ التحصيل شدم. اون موقع که دانشجو بودم خيلي علاقه به کتاباي غير درسي داشتم کتاباي علمي به گروه خونم نمي خورد  ولي داستان و رمان خيلي دوست داشتم. هميشه دوست داشتم درس نداشتم و مي تونستم رمان بخونم.

از کتابخونه دانشگاه هم کتاب مي گرفتم و بين درسام مي خوندم. هميشه مي گفتم به محض اينکه درسم تموم شد مي رم عضو کتابخونه مرکزي مي شم و هر روز کتاب مي خونم. همين کارو هم کردم فارغ التحصيل که شدم رفتم سراغ کتاباي غير درسي ولي ....... ولي چند وقتي طول نکشيد که علاقه ام تموم شد.

يعني يکي دو ساله که به هيچ وجه نمي تونم خودم را با کتاب و کارهاي هنري وفق بدم. از روزي که رفتم سر کار از همه چيز دل بريدم از دوستام، از کارهاي هنري که قبلا علاقه داشتم، از خوندن، از مطالعه، از ياد گرفتن.... نمي دونم ؟!

خودم فکر مي کنم شايد اثر کامپيوتر باشه. يکي از دوستام که مي رفت سر کار قبل از اينکه من شاغل بشم گفته بود از روزي که نشستم جلوي کامپيوتر تموم ذوق و هنرم به فنا رفت تموم هنرهاي دستي که بلد بودم و علاقه داشتم فراموش شد ديگه حوصله شعر و شاعري ندارم. خلاصه که من هم همونجور شدم اصلا حوصله هيچ چيز رو ندارم.

يکي از همکارام يه مدته داره رو من کار مي کنه که مثلا آدم بشم. ديروز اعتراف کرد که سر و کله زدن با من صبر ايوب مي خواد گفتم از چه لحاظ؟ يعني چي؟ گفت با زبون نمي تونم توصيف کنم.

البته اغراق کرد (هميشه مي گه تو هميشه حرف حرفِ خودته) من انقدر هم غير قابل تحمل نيستم ولي يه روزي بهش گفتم من زير بار هر حرفي نمي رم و کله شق هستم حالا حرفاي خودم رو واکس زده به خودم تحويل مي ده و در واقع بر عليه من ازش استفاده مي کنه.

قبل عيد مي خواست با من زبان کار کنه يکي دو روز استقبال کردم بعد بي خيال شدم يک ماه بعدش پرسيد کلماتي که بهت داده بودم حفظ کردي گفتم نههههههههههههههههههه

اونم اينجوري :

يه مدت برام کتاب و مجله مي آورد که مثلا من به خوندن عادت کنم مجددا. يکي دو بار خوندم کتاباشو . کتاب بعدي که آورد دست نخورده روز 26 اسفند (تاريخشو خودش ديروز يادآوري کرد) بردم تحويلش دادم گفتم جور نشد که بخونم.

حالا گفته اگه مثل قبل نمي کني حسابداري شروع کنيم و کار کنيم ولي من مي دونم طبق معمول اولش ذوق مي کنم و کار مي کنم ولي دو سه روزي که گذشت از سرم مي افته و نسبت به اونم بي حوصله مي شم.

اصلا بعضي وقتا از خودم حالم به هم مي خوره قبلنا انقد ذوق داشتم. يه چمدون دارم پر از خاطره حالا نه اينکه چيزاي مهمي توش باشه ها ولي همش درش بسته بود هر کي مي يومد براش خط و نشون مي کشيد مي گفت آخرش يه روز من به اين چمدون تو دستبرد مي زنم . وقتي مي رم سر اين چمدون آه از نهادم بلند مي شهمن عادت داشتم هر چيز کوچکي  رو به عنوان يادگاري نگه دارم. سال 72 رفتيم سوريه يه آقا پسري 4 تا دونه آدامس بهم  داد يه دونشو هنوز دارم.سال چهارم ابتدايي بودم يکي از دوستام يه دستبند بدل بهم داد اونم هنوز دارم و از اين جور چيرها زياد دارم. يه برادرزاده دارم الان 14 سالشه حدود يکسال قبل اومد يکي از عکساي بچگيشو که خودم ازش گرفته بودم مي خواست، که از روي اون چاپ کنه. بهش گفتم صبر کن نگاتيو عکسا رو برات پيدا کنم بيارم. وقتي رفتم سر چمدون و پيدا کردم کيف کردم از وضعيت قبلن هام و حالم به هم خورد از وضعيت فعليم. من نگاتيو عکسي که 14 سال پيش انداخته بودم رو داشتم. ميدونم الان همه داريد تشويقم مي کنيد   

يه مورد ديگه که بود اين که من هميشه تاريخ اتفاقات خيلي جزئي رو هم که اون روز برام مهم بود يادداشت مي کردم تو تقويم يا تو دفتر خاطرات. ولي الان اتفاقاي مهم زندگيم رو هم يادداشت نمي کنم چه برسه به جزئي ها...

حالا مي خواستم يه پيشنهاد بدم به شما يعني يه طرحي رو شروع کنيم اونم به اين شکل که هر کسي که اين وبلاگ رو مي خونه (خواه جزء دوستان باشه که هميشه مي يان و منو شرمنده مي کنن خواه کسي باشه که دفعه اولشه مي ياد اينجا ) چند تا از کتابهاي جالبي رو که خونده نام ببره منم با اسم خودش مي يارم آخر همين پست مي زارم. ضمنا کتاب بايد خيلي جالب باشه که من  جذبش بشم

راستی محض اطلاع ما هم به جمع بی خانمانان پیوستیم. دیشب خونمون به تاراج رفت (فروختیم)

قربون يو. باي

 **************************************************

شاذه جان (نگارین): بادبادک باز- دو صفر هیچ

بنفشه جان (کاش می شد اشک را ....):

 1- زویا
2- غروب ارزوها
3- پَر
4- طلوع در مغرب
5- پنجره
6- انا كارنينا
7- سينوهه
8- پرسپوليس
9- سي بل (دختري با30 شخصيت)(
امريكايي)
 

مهران عزیز (کاکتوس): خداوند الموت و خواجه تاجدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:4  توسط زيبا | 
 

 

سلام

خوبين؟ يه مدت نيست و نابود شده بودم  الان دومرتبه پيدام شد.

پدر عشق بسوزه اِ ببخشيد پدر اين روزمرگي بسوزه که آدم مجبور مي شه دير به دير آپ کنه.

پريروز يعني دوشنبه خونه داييم مهمون بوديم همه آپاچيها!

از صبح که رفتيم اين دختر داييم سر شوخي را باز کرد و شلوغ کرد و مسخره بازي درآورد و دلغک بازي ، ما هم از صبح تا شب دلمون رو گرفته بوديم از خنده  منم که جديدن سيستم بدنم به هم خورده وقتي زياد مي خندم به جاي دلم ، سرم درد مي گيره. همش هم تو آشپزخونه جمع بوديم

خلاصه اين شوهرش هم که پسر داييم باشه هر دفه صدا مي کرد يا مي يومد تو آشپزخونه به خانومش مي گفت فقط صداي تو مي ياد بيرون ها کمتر بخند حالا وقي خونه هستي که برا ما يه دفه هم نمي خندي (که البته دروغ مي گه چون دختر داييم اين خصلت تو ذاتشه)

يه دفه به دختر داييم گفتم تو شوهر کردي بچه دار شدي ولي آدم نشدي که نشدي همون کوفتي که بودي هنوز هستي.

آخه همبازي دوران کودکي من همين دختر داييم و خواهر و برادرش هستند.  خودش دو سال از من بزرگتر داداشش همسن من و خواهرش دو سال کوچيکتر هستند. ما خاطرات شيريني از کودکيمون داريم البته نه از کودکي بلکه نوجواني

قبلنا که مثلا  نوجوان بوديم داييم نمي زاشت که بچه هاش خونه ما بمونند (مثلا پسر بزرگ داشتيم) در عوض وقتي من مي رفتم خونشون ماه به ماه مي موندم. بچه هاي داييم هم وقتي خونه ما بودند به من و مامانم اصرار مي کردند که به باباشون بگيم بزاره بمونند.

خلاصه دوراني بود.   زماني که کنار هم بوديم تا صبح خواب نداشتيم فقط مي گفتيم و مي خنديديم.

موقعي هم که من مي رفتم خونه داييم با خيال راحت لامپا رو روشن مي زاشتيم و تا صبح راه مي رفتيم و شلوغ مي کرديم و مي خنديديم و هر لحظه هم صداي داييم موسيقي متن بود که لامپا رو خاموش کنيدددددددددد    بريد بخوابيدددددددددددددددددددد

الان دختر داييم دو تا بچه داره. پسر داييم يه دونه بچه و دختر دايي کوچيکه هم يه دونه بچه

به همين زودي بچه ها بزرگ مي شن و زندگيشون بچگيشون به خاطره تبديل مي شه. به همين زودي

يه خونه رفتيم ديديم خيلي خوب بود تقريبا با اون چيزي که ما مي خواستيم مطابقت داشت و شبيه بود دلمون خوش بود که خونه مورد نظرمون پيدا شد. وقتي با خونه هايي که ديده بوديم سنجيديم ديديم قيمتش خيلي مناسبه صاحبش هم يک سال بود که اين خونه رو ساخته بود و نشسته بودند الان مي خواستند بفروشند

به همين دليل شک کرديم و تحقيقات بنده در اين زمينه شروع شد و پس از تلاش و پشتکار فراوان به اين نتيجه رسيديم که ملک مذکور وقف مي باشد.   اينم از شانس گند ما

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 9:54  توسط زيبا | 
 

سلام

چند روزه که مي خوام يه پست جديد بزارم  ولي هر چي به مغز نداشته ام فشار مي يارم ازش بخاري بلند نمي شه

منم تصميم گرفتم يکي از مشکلات خونه خودمون که يه معضل شده رو اينجا مطرح کنم. وايسا کجا فرار مي کني؟! مي خوام ازت کمک بگيرم . مي خوام با کمک شما اين مشکل هم حل بشه. (چقدر هيجاني شد) اين مشکل مربوط مي شه به شکم. بعله درست شنيديد شکم!

راستشو بخوايد ما هر روز تو خونه سر اين قضيه بايد کلي بگو مگو و جر و بحث داشته باشيم که مثلا امروز چه غذايي پخت کنيم؟!  من هميشه به مامان غر مي زنم که غذاهاي ما تکراري شده و يک تعداد غذا رو دائم داريم تکرار مي کنيم و نوش جان مي فرماييم. طي تحقيقات و تفحصات بنده اين مشکل در بيشتر خانه ها مي باشد ولي شايد تو شهر شما نباشه .

 به هر حال من اين چيزا حاليم نيست که شما تا به حال اين مشکل رو داشتيد يا نه بايد بيايد و ياري کنيد تا زيبا خانوم خونه داري کنند!

تصميم امروز من اينه که هر کدوم از شما که قدم رنجه مي فرماييد و به اين وبلاگ سر مي زنيد به بنده حقير هم لطف کنيد و يک غذا نام ببريد و دستور پخت اون رو اگه بزاريد که ديگه خيلي خوشحال مي شم. فقط غذاها تکراري نباشه يعني اگه يه دوستي يه غذا رو نام بردند شما همون رو ننويسيد.

ضمنا هر کامنتي که برام گذاشتيد و به قولي هر غذايي که نوشتيد رو با ذکر نام خودتون مي يارم داخل همين پست مي زارم. پس دقت کنيد که غذاي خوشمزه با دستور پخت صحيح بنويسيد که خدايي نکرده کسي به کدبانو بودنتون شک نکنه. خودتون خبر داريد که آقايون محترم  هم از اين طرفا رد مي شن .  پس بيشتر دقت کنيد. شايد فرجي شد !!! مخاطب پست امروز بنده خانومهاي کدبانو بودند حالا اگه از بين آقايون هم کدبانو پيدا مي شه که يکيشونو مي شناسم يا علي!

پي نوشت: امان از وقتي که آدم موضوع نداشته باشه. به چه راههاي که کشيده نمي شه؟! خدايا هيچ مسلماني رو تو اين وضعيت قرار نده

*****************************************************

والا من که شرمم می یاد این چند خطو اضافه کنم ولی چاره ای نیست. آخه ناسلامتی آشپزی در تخصص خانومهاست ولی آقایون منو شرمنده کردن و بیشتر از خانمها استقبال کردن.

امیر آقا (موجیم که آسودگی ما عدم ماست ...):

قرمه سبزی
قیمه
قیمه بادمجون
خورشت آلو اسفناج
خورشت کرفس
فسنجون
ماکارونی
پیتزا
لازانیا
سوپ لاک پشت !!!!  (به گفته خودشون غذایی که یانگوم درست می کنه)

البته چند غذای دیکه هم نام بردند که کمی فقط کمی کمتر وقت می گیره:  

نیمرو - املت - خاگینه - سوسیس - کالباس - نون و ماست - نون پنیر + خیار و گوجه !!!!!

امین آقا (کتاب زندگیم):

استمبلی با قورمه : و اما طرز درست کردن قورمه : گوشت گوسفند رو میگیری شیشلیکی میکنی ( تیکه تیکه مستطیلی ) بعد اینو با دنبه میزاری رو اتیش ، وقتی کاملا چربی ها اب افتاد کمش میکنی تا این خوب خوب بپزه و به روغن بیاد ( نمک فراموش نشه )
بعد که پخت میتونی اینو بزاری تو فریزر و هروقت خواستی مصرف کنی

مواد لازم : همون قورمه هه ، برنج ، سیب زمین، رب یا گوجه فرنگی ، پیاز . ادویه
پیاز و گوشت و تف میدی و بعدش سیب زمینی رو اضافه میکنی و ادویه و رب میزنی ، بعد میزاری یکم رنگ بگیرن، بعد برنج رو میریزی ( نیازی به شستن از قبل برنج نیست ) و به اندازه ای که رویه کل موادت رو اب بگیره اب میریزی ، بعد از اینکه ابش چفت شد کناره های برنج رو بالا میاری و دم کن میزاری
البته اگه قورمه درست نکردی میتونی با گوشت ، گوشت چرخ کرده یا مرغ هم درست کنی ، اما باید دقت کنی که اونا رو خوب تف بدی و بزاری به روغن بیاد .

مهسا خانم شمالی (خانه دوستی):

 باقالی خورشت - ترشه تره - ماهی سفید - میرزا قاسمی- خورشت سیر برگ - دی ویجا- اشپل پلو
دستور یک غذای خیلی خوشمزه رو که با گوشت چرخ کرده و پیاز و برنج و..... درست می شه:
اول پیاز رو خورد می کنی (نه درشت درشت که مرده طلاقت بده هااااااااا) بعد که با روغن طلایی شد گوشت رو هم باهاش سرخ می کنی
بعد جونم برات بگه مادر برنج رو هم که اب کش کردی می گذاری نیم ساعتی تو اب کش بمونه تا ابش خوب بره تا وقتی دمش کردی نرم نشه بعد رب گوجه فرنگی رو هم به گوشت و پیاز اضافه می کنی و اگه خانواده از غذای ترش خوششون میاد می تونی کمی زرشک هم به مواد اضافه کنی و گرنه هم از غذای شیرین خوششون میاد می تونی از کشمش پلویی استفاده کنی و بعد که اون هم کمی با مواد تفت دادی یک قابلامه برداری و یک لایه برنج و یک لایه از مواد رو اضافه کنی و خلال بادام هم بریزی روش و بعد دوباره از اول همین کارا رو ادامه بدی و بگذاری دم بیاد و در اخر دیگه تزیینات و زعفران .

غذای دوم: (غذای رژیمی)

سه عدد سیب زمینی متوسط
سه عدد پیاز متوسط
سه عدد هویج بهتره زیاد باریک نباشه
یک بسته ی متوسط گوشت چرخ کرده
یک عدد فلفل دلمه ای متوسط
یک عدد گوجه فرنگی متوسط
یک قاشق غذا خوری رب گوجه فرنگی
نمک و ادویه جات و فلفل
اول از همه باید سیب زمینی و پیاز و هویج رو پوست بگیری و بعد باید یک قابلامه رو انتخاب کنی و سیب زمینی ها رو به صورت ورقه ای و یا گرد گرد و به قطر دو سانت خورد کنی و همچنین پیاز و هویج و گوجه و فلفل دلمه ای رو هم دو سانتی ورقه ورقه کنی و بعد یک لایه سیب زمینی و یک لایه پیاز حلقه شده و هویچ رو، رو سر هم بچینی و گوشت چرخ کرده رو هم همون طور که از فریزر در آوردی و یکمی آب شد به صورت تکه تکه روی مواد بگذاری ( می تونی از سینه مرغ هم استفاده کنی) و بعد سه لیوان آب بریزی و با شعله متوسط بگذاری بپزه و ادویه جات و نمک هم فراموش نشه و بعد که دیدی آب داخل قابلامه گرم شده و داره جوش می کنه رب گوجه فرنگی رو هم اضافه کنی و بعد در مرحله آخر می تونی از آب لیمو یا هر نوع ترشی که مورد پسندت هست استفاده کنی فقط نکته آخر این که اگه خانواده از غذاهای خشک خوششون میاد می تونی بگذاری آبش تا آخر خشک بشه و در غیر این صورت می تونی کمی قبل از خشک شدن آب غذا اون رو استفاده کنی
و یک چیز خیلی مهم اینه که پیاز رو نازک ورقه نکن که موقع پخت همه از هم جدا بشه و می تونی تو اخرین لایه پیاز رو تو قابلامه بچینی تا آخر کار له نشه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 9:12  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت