![]() |
![]() |
|
سلام خوبين؟ خوشين؟ چند روز قبل يه دوست عزيز و درس خوني به نام مهسا جون اولين وبلاگ من فروردين سال 85 بود به همين نام در پرشين بلاگ. چند پستي اونجا گذاشتم ديدم امکاناتش کمه اومدم اين وبلاگ. اينجا هم فقط يه دفه قالبشو عوض کردم فروردين سال گذشته شروع کردم به وبلاگ خوني. يکي از همکارام وبلاگ زده بود و آدرسشو به من داد هر چه فکر مي کنم يادم نمي ياد که چي شد که از وبلاگ اون شروع کردم و به وبلاگ گيلاسي رسيدم. البته گيلاس و چند وبلاگ ديگه به نامهاي لبريز مهر، آ.د.ت ، خر کوچولو و يکي دوتاي ديگه که چند روز اونا رو خوندم و شدم خواننده پر و پاقرص ويلاگ گيلاسي و از اون به بعد هم هوس کردم خودم وبلاگ بزنم. فقط مشکلي که بود اين بود که اکثر وبلاگهايي که مي خوندم عاشقانه بود طريقه ساخت وبلاگ رو هم يکي از همکارام بهم ياد داد. بعد هم ديگه شروع کرديم و شد اين وبلاگ مزخرف و بي محتوايي که الان مي بينيد (کار از پايه مشکل داشته از اين به بعد هم هر کسي دوست داشت مي تونه تاريخچه وبلاگشو بنويسه من از کسي اسم نمي برم . قربان يو ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:22 توسط زيبا |
|
|
سلام خوبين؟ خوشين؟ سلامتيد؟ شکر خدا انگاري کمي وضعيت وبلاگها سر و سامون گرفته الان دارم به اين شعر فکر مي کنم که: بني آدم اعضاي يک پيکرند که در ..... اين قضيه بهم ثابت شد که وقتي يکي از وبلاگها و در واقع يکي از بلاگرها مشکل پيدا مي کنه تأثيرشو تو بقيه وبلاگها مي توني به وضوح ببيني و اين هم خوبه هم بد. خوبيش اينه که هنوز آدميت- عاطفه - مهر و محبت و علاقه هست يه مدته که يه مشکلي برام پيش اومده که داره منو عذاب مي ده البته مسئله يک روز و دو روز نيست شايد چند سالي مي شه . خيلي باهاش دست و پنجه نرم کردم من چند سالي مي شه که مثلا فارغ التحصيل شدم. اون موقع که دانشجو بودم خيلي علاقه به کتاباي غير درسي داشتم کتاباي علمي به گروه خونم نمي خورد از کتابخونه دانشگاه هم کتاب مي گرفتم و بين درسام مي خوندم. هميشه مي گفتم به محض اينکه درسم تموم شد مي رم عضو کتابخونه مرکزي مي شم و هر روز کتاب مي خونم. يعني يکي دو ساله که به هيچ وجه نمي تونم خودم را با کتاب و کارهاي هنري وفق بدم. از روزي که رفتم سر کار از همه چيز دل بريدم از دوستام، از کارهاي هنري که قبلا علاقه داشتم، از خوندن، از مطالعه، از ياد گرفتن.... نمي دونم ؟! خودم فکر مي کنم شايد اثر کامپيوتر باشه. يکي از دوستام که مي رفت سر کار قبل از اينکه من شاغل بشم گفته بود از روزي که نشستم جلوي کامپيوتر تموم ذوق و هنرم به فنا رفت تموم هنرهاي دستي که بلد بودم و علاقه داشتم فراموش شد ديگه حوصله شعر و شاعري ندارم. خلاصه که من هم همونجور شدم اصلا حوصله هيچ چيز رو ندارم. يکي از همکارام يه مدته داره رو من کار مي کنه که مثلا آدم بشم. البته اغراق کرد (هميشه مي گه تو هميشه حرف حرفِ خودته قبل عيد مي خواست با من زبان کار کنه يکي دو روز استقبال کردم بعد بي خيال شدم يک ماه بعدش پرسيد کلماتي که بهت داده بودم حفظ کردي گفتم نههههههههههههههههههه اونم اينجوري : يه مدت برام کتاب و مجله مي آورد که مثلا من به خوندن عادت کنم مجددا. يکي دو بار خوندم کتاباشو . کتاب بعدي که آورد دست نخورده روز 26 اسفند (تاريخشو خودش ديروز يادآوري کرد) بردم تحويلش دادم گفتم جور نشد که بخونم. حالا گفته اگه مثل قبل نمي کني حسابداري شروع کنيم و کار کنيم ولي من مي دونم طبق معمول اولش ذوق مي کنم و کار مي کنم ولي دو سه روزي که گذشت از سرم مي افته و نسبت به اونم بي حوصله مي شم. اصلا بعضي وقتا از خودم حالم به هم مي خوره يه مورد ديگه که بود اين که من هميشه تاريخ اتفاقات خيلي جزئي رو هم که اون روز برام مهم بود يادداشت مي کردم تو تقويم يا تو دفتر خاطرات. ولي الان اتفاقاي مهم زندگيم رو هم يادداشت نمي کنم چه برسه به جزئي ها... حالا مي خواستم يه پيشنهاد بدم به شما يعني يه طرحي رو شروع کنيم اونم به اين شکل که هر کسي که اين وبلاگ رو مي خونه (خواه جزء دوستان باشه که هميشه مي يان و منو شرمنده مي کنن خواه کسي باشه که دفعه اولشه مي ياد اينجا ) چند تا از کتابهاي جالبي رو که خونده نام ببره منم با اسم خودش مي يارم آخر همين پست مي زارم. ضمنا کتاب بايد خيلي جالب باشه راستی محض اطلاع ما هم به جمع بی خانمانان پیوستیم. دیشب خونمون به تاراج رفت (فروختیم) قربون يو. باي ************************************************** شاذه جان (نگارین): بادبادک باز- دو صفر هیچ بنفشه جان (کاش می شد اشک را ....): 1- زویا مهران عزیز (کاکتوس): خداوند الموت و خواجه تاجدار
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:4 توسط زيبا |
|
|
سلام خوبين؟ يه مدت نيست و نابود شده بودم پدر عشق بسوزه پريروز يعني دوشنبه خونه داييم مهمون بوديم همه آپاچيها! از صبح که رفتيم اين دختر داييم سر شوخي را باز کرد و شلوغ کرد خلاصه اين شوهرش هم که پسر داييم باشه هر دفه صدا مي کرد يا مي يومد تو آشپزخونه به خانومش مي گفت فقط صداي تو مي ياد بيرون ها کمتر بخند يه دفه به دختر داييم گفتم تو شوهر کردي بچه دار شدي ولي آدم نشدي که نشدي همون کوفتي که بودي هنوز هستي. آخه همبازي دوران کودکي من همين دختر داييم و خواهر و برادرش هستند. خودش دو سال از من بزرگتر داداشش همسن من و خواهرش دو سال کوچيکتر هستند. ما خاطرات شيريني از کودکيمون داريم البته نه از کودکي بلکه نوجواني قبلنا که مثلا نوجوان بوديم داييم نمي زاشت که بچه هاش خونه ما بمونند (مثلا پسر بزرگ داشتيم خلاصه دوراني بود. موقعي هم که من مي رفتم خونه داييم با خيال راحت لامپا رو روشن مي زاشتيم و تا صبح راه مي رفتيم و شلوغ مي کرديم و مي خنديديم و هر لحظه هم صداي داييم موسيقي متن بود که لامپا رو خاموش کنيدددددددددد الان دختر داييم دو تا بچه داره. پسر داييم يه دونه بچه و دختر دايي کوچيکه هم يه دونه بچه به همين زودي بچه ها بزرگ مي شن و زندگيشون بچگيشون به خاطره تبديل مي شه يه خونه رفتيم ديديم خيلي خوب بود تقريبا با اون چيزي که ما مي خواستيم مطابقت داشت به همين دليل شک کرديم و تحقيقات بنده در اين زمينه شروع شد و پس از تلاش و پشتکار فراوان به اين نتيجه رسيديم که ملک مذکور وقف مي باشد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 9:54 توسط زيبا |
|
|
سلام چند روزه که مي خوام يه پست جديد بزارم منم تصميم گرفتم يکي از مشکلات خونه خودمون که يه معضل شده رو اينجا مطرح کنم. وايسا کجا فرار مي کني؟! راستشو بخوايد ما هر روز تو خونه سر اين قضيه بايد کلي بگو مگو و جر و بحث داشته باشيم که مثلا امروز چه غذايي پخت کنيم؟! به هر حال من اين چيزا حاليم نيست که شما تا به حال اين مشکل رو داشتيد يا نه تصميم امروز من اينه که هر کدوم از شما که قدم رنجه مي فرماييد ضمنا هر کامنتي که برام گذاشتيد و به قولي هر غذايي که نوشتيد رو با ذکر نام خودتون مي يارم داخل همين پست مي زارم. پي نوشت: امان از وقتي که آدم موضوع نداشته باشه. به چه راههاي که کشيده نمي شه؟! ***************************************************** والا من که شرمم می یاد این چند خطو اضافه کنم ولی چاره ای نیست. آخه ناسلامتی آشپزی در تخصص خانومهاست ولی آقایون منو شرمنده کردن و بیشتر از خانمها استقبال کردن. امیر آقا (موجیم که آسودگی ما عدم ماست ...): قرمه سبزی البته چند غذای دیکه هم نام بردند که کمی فقط کمی کمتر وقت می گیره: نیمرو - املت - خاگینه - سوسیس - کالباس - نون و ماست - نون پنیر + خیار و گوجه !!!!! امین آقا (کتاب زندگیم): استمبلی با قورمه : و اما طرز درست کردن قورمه : گوشت گوسفند رو میگیری شیشلیکی میکنی ( تیکه تیکه مستطیلی ) بعد اینو با دنبه میزاری رو اتیش ، وقتی کاملا چربی ها اب افتاد کمش میکنی تا این خوب خوب بپزه و به روغن بیاد ( نمک فراموش نشه ) مواد لازم : همون قورمه هه ، برنج ، سیب زمین، رب یا گوجه فرنگی ، پیاز . ادویه مهسا خانم شمالی باقالی خورشت - ترشه تره - ماهی سفید - میرزا قاسمی- خورشت سیر برگ - دی ویجا- اشپل پلو غذای دوم: (غذای رژیمی) سه عدد سیب زمینی متوسط |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 9:12 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|