![]() |
![]() |
|
سلام چقدر زجر آوره لحظه ای که متوجه بشی از اعتماد چندین سالت سوء استفاده شده انگاری به تک تک سلولای وجودت چنگ انداختند ! به قول آقا شهرام:
عذرنوشت : از تمامی دوستانی که می یان به کلبه حقیر بنده (این وبلاگ اصل موضوع اینه که سیستم و تلفن منزل بنده کمی تا قسمتی مشکلات داره. از اونجایی که سیستم کمی قدیمی شده بنده نمی تونم به راحتی به اینترنت بوصلم و کامپیوترم تا اونجایی که جان در بدن داره منو اذیت می کنه و دی سی می شه.
به همین دلیل همیشه مجبورم از محل کارم بیام نت. اونجا هم به لطف همکاران گرامی نمی تونم زیاد ان لاین باشم* (آخه ورد زبونشون شده که بنده دائم می یام نت و چت می کنم . الکی می گن! بنده چند روز یک بار اونم در حد چند لحظه می چتم که از شانس بد همون لحظه یکی از همکارام می رسه) و فقط در حدی است که تموم وبلاگهایی که می خوام باز کنم و بعد فورا دی سی بشم و وبلاگها رو ذخیره کنم رو سیستمم و تا آخر وقت هر دفعه یکیشونو بخونم و بی نصیب نمونم از دنیای تک تکشون. تو حالت آف هم که نمی شه کامنت گذاشت .
خلاصه که ما مخلص تموم دوستان هستیم و بلا استثناء به همه سر می زنیم ولی خوب باید آسه برو آسه بیا رو رعایت کنیم
نمونش همین امروز که کارتم تموم شده بود و موقعی که همکارم اومده بود تو اتاقم، من با یه نگاه مظلوم که جگر سنگ برام کباب می شد خدا صبر بهتون بده چه جوری خوندین این اراجیفو؟!؟!؟!!؟ * : بنده اگه از محل کارم هم میام نت اکانت از خودمه نه از شرکت ولی بازم این همکارای عزیزم همیشه پیله می کنن ! پی نوشت: داداش شهرام به یادت هستیم . برگرد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:57 توسط زيبا |
|
|
سلام ديروز با دائي و داداشي و اينها رفتيم پيک نيک ، مامان نيومد. رفتيم دشت لاله، لاله واژگون ببينيم. دريغ از يک گل
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:10 توسط زيبا |
|
|
سلام حال شما؟ نمي دونم ديشب اين سريال آدمخوار رو ديديد يا نه؟! ديشب خيلي اعصابم رو خرد کرد. من اصلا کاري به موضوع فيلم ندارم ولي نقش ميترا خيلي فکر منو مشغول کرده. واقعا يه زن انقدر مي تونه رو زندگي آدم تأثير بزاره در مورد خودم که فکر مي کنم مي بينم عمرا نمي تونم انقدر تأثير گذار باشم. من فکر مي کنم اصلا حرفاي معمولي رو هم نمي تونم به کرسي بشونم چه برسه به اينکه جريان زندگي يه فرد رو عوض کنم شهرام با اينکه زن داشت و کم کم داشت پدر مي شد بازم گول اين ميتراي لعنتي رو خورد چطوري يه آدم مي تونه انقدر تأثيرگذار باشه؟؟؟؟؟؟ واقعا چه نيرويي تو آدم بايد قوي باشه که بتونه انقدر تأثير بزاره رو مخاطبش؟ زبان؟؟ نگاه؟؟ نمي دونم والا دلم برا رويا و شهرام سوخت (خودم مي دونم سرياله و واقعيت نداره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:7 توسط زيبا |
|
|
دلم مي خواد گريه کنم ديشب ساعت نه نوبت دکتر داشتيم. مامانم رو بردم وقتي مي خواستيم برگرديم يه گوساله ماشينشو گذاشته بود وسط راه حسابي زد تو ذوقم. ديشب تا حالا ناراحن هستم ديشب هر چي بيدار مي شدم يه دفه يادم مي اومد. صبح که داشتم مي اومدم محل کارم يه دفه تو راه با خودم فکر کردم ولي همش تلقينه نمي دونم! از خودم بدم مي ياد. از خودم خيلي انتظار دارم اعصابم خرده . مي گم اگه کارم بهتر بود اين جور نمي شد. ********************************************** متن بالا رو صبح نوشتم. الان يه کم اخلاق سگيم رو به آدميزاده البته يه کم ولي چون مي خواستم خاطرش بمونه گذاشتمش باشه و پاک نکردم. ***************************************** دوستان عزیزم: مشکل ماشین خیلی مهم نبود (کمی مهم بود از دوستانی که دلداری دادند خیلی خیلی ممنونم. از آقای امین خان و اسی خان که به مقدار زیاد دلداری دادند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:34 توسط زيبا |
|
سلام حال شما؟ عرض کنم خدمتتون که يه مدته تقريبا تو هر وبلاگي که مي ري پستي با عنوان ترسهاي کودکي يافت مي شه. بنده خدا خدا مي کردم که يه موقع محبت و لطف کسي شامل حال بنده نشه و بنده توفقيق اجباري پيدا نکنم که از اين مطلبها بنويسم. که متأسفانه يا خوشبختانه دوستي لطف کرد و بنده را به اين افشاگري دعوت کرد الغرض: من چيز خاصي يادم نمي ياد ولي حالا هر چي به نظرم مي ياد رو مي نويسم: 1- اولين ترس و مهمترين ترسي که داشتم (و دارم) ترس از پشت سرم بود. راستشو بخوايد الان هم همينجورم اگه تنها باشم مي رم آشپزخونه مثلا دارم ظرف مي شورم پشتمو نگاه مي کنم البته کمتر از اون موقع ها مي ترسم. ولي خوب . يه چيز بگم بخنديد. وقتي ماشينو تو کوچه گذاشتم بعد که مي رم سوار مي شم اگه تنها باشم صندلي عقبو نگاه مي کنم 2- ترس از تنهايي: يادمه بچه که بودم وقتي تو تابستون فقط منو مامانم تو خونه بوديم و شب تو ايوون نشسته بوديم و مامانم کمي دراز مي کشيد به محض اينکه خوابش مي برد من هم مي خوابيدم کنارش و روسريشو مي گرفتم تو دستم. اگه روسريو ول مي کردم مي ترسيدم يکي منو جدا کنه ببره حالا کجا نمي دونم! يادمه يه دفه که خيلي هم بچه نبودم سريال مزد ترس رو نشون مي داد و دقيقن اون قسمتي بود که اون دختر کوچولو رو باباش تو صندوق عقب ماشين پيداش کرد البته تو خونه ايستاده بودم نه داخل کوچه ها. آخه انقدر غرور داشتم نمي خواستم کسي بفهمه من ترسيدم تا اينکه پسر خواهرم اومد و با هم رفتيم. 3- آهان يه چيز ديگه هم که ازش مي ترسيدم عنکبوت بود. از بس جيغ زدم داداشم منو بغل کرد و گفت بيا بريم يه چيز خوشگل نشونت بدم حالا من نمي دونم اين از کجا پيداش شده بود ************************************************ این شعرو الان یه جایی خوندم خوشم اومد دلم خواست بزارم اینجا ديروز: باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه... و اما امروز: باز باران بي ترانه باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟ نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟ ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:53 توسط زيبا |
|
|
سلام حال شما؟ يه چند روز پيش تقريبا 17 فروردين پسر داييم که حدود 17-18 سالشه مي ره حموم دوش بگيره همونجا مي خواد اصلاح کنه از اون طرف داييم که پدر همون پسر داييم باشه مي خواد يه چيزي از رو زمين برداره که کمرش مي گيره اون گرفتني که هنوز باز نشده. حالا پيدا کنيد پرتغال فروش رو. يه چند روزي کار ما شده بود عيادت رفتن و سرکشي به بيمارستان و خونه داييم و زنگ زدن و اين حرفا ديروز صبح طبق روال هر روز صبح که پياده مي رفتم شرکت به داداشم برخورد کردم و خواست که منو برسونه شرکت گفتم نه پياده مي رم گفت من مسيرم همون طرفه که ديگه سوار شدم. گفتم کجا مي ري گفت ديشب خانومم دل درد شديد گرفت و برديمش بيمارستان و دکتر پاس داد به يه بيمارستان ديگه و گفت احتمالا آپانديسه. خلاصه ما رفتيم شرکت و چند ساعت بعد زنگيديم به داداش ظهر رفتيم با تکنسين بيهوشي حرفيديم که اوضاع بيمار چطوره؟ آيا واقعا خطر داره؟ که آقاي تکنسين هم فرمودند اگه بيهوش بشه چون به بو حساسيت داره و تنگي نفس ممکنه ديگه به هوش نياد . حالا ما مونديم عمل کنيم يا نه. داشتم مي گفتم ساعت 3 تصميم گرفتيم که عمل کنيم حالا آقاي دکتر مي خواستن برن خونه هيچي ديگه قدم ما خوب بود و همون موقع دکي اومد و عمل رو مي خواست شروع کنه البته نه قبل از گرفتن پول براي تکنسين بيهوشي واقعا اونجا خيلي فکر کردم . اول اينکه راست گفتن خدا کنه گذر هيچ مسلموني به بيمارستان نيفته دوم اينکه واقعا خدا به داد اونايي برسه که مريض سخت دارن ما يه عمل آپانديس داشتيم و من از اضطراب و دلشوره داشتم مي مردم ما بعد از قضيه خواهرم هنوز کمر راست نکرديم ديگه يکي ديگه نه ....... واقعا تصورش هم آزارم مي داد. داداشم بيشترين ضربه رو خورد تو اين قضيه شايد بشه گفت چند سالي پير شد . به هر حال به خير گذشت و عمل تموم شد و به هوش اومد . خدا رو شکر خدا رو شکر پي نوشت: به تنها چيزي که اهميت نمي ديم سلامتيمونه. خداييش تا حالا شده دو ماه پشت سر هم که نرفتي پيش دکتر و هيچ دردي نداشتي به خاطرش خدا رو شکر کني؟!؟!!؟ حالا اگه 5 دقيقه فقط 5 دقيقه يه مرضي بگيري سر درد - دندون درد- کليه درد يا حتي ضعف بدن اون موقع چقدر خدا رو ياد کردي؟ البته هر کدوم يه جور ياد مي کنيم يا اينکه ازش کمک مي خوايم يا بهش بد و بيراه مي گيم و ناشکري اين پست خيلي طولاني شد. ولي خوب بايد مي نوشتم که از يادم نره و خاطرش بمونه. به هر حال اگه شما رو خسته کرد ببخشيد مي تونيد چند خط اولو که خونديد ديگه ادامه نديد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:25 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|