تبليغاتX
محبت کن اما ...

سلام

چقدر زجر آوره لحظه ای که متوجه بشی از اعتماد چندین سالت سوء استفاده شده

 

انگاری به تک تک سلولای وجودت چنگ انداختند !

 

به قول آقا شهرام:

 

عذرنوشت :

 

از تمامی دوستانی که می یان به کلبه حقیر بنده (این وبلاگ) سر می زنن و بنده حقیر در کامنت گذاری برای اونها کم لطف (بیشعور) تشریف دارم از ته ته دلم معذرت خواهی می نمایم. بنده سرا پا تقصیر را ببخشایید به بزرگواری خودتان.

 

اصل موضوع اینه که سیستم و تلفن منزل بنده کمی تا قسمتی مشکلات داره. از اونجایی که سیستم کمی قدیمی شده بنده نمی تونم به راحتی به اینترنت بوصلم و کامپیوترم تا اونجایی که جان در بدن داره منو اذیت می کنه و دی سی می شه.

 

به همین دلیل همیشه مجبورم از محل کارم بیام نت. اونجا هم به لطف همکاران گرامی نمی تونم زیاد ان لاین باشم*  (آخه ورد زبونشون شده که بنده دائم می یام نت و چت می کنم . الکی می گن! بنده چند روز یک بار اونم در حد چند لحظه می چتم که از شانس بد همون لحظه یکی از همکارام می رسه) و فقط در حدی است که تموم وبلاگهایی که می خوام باز کنم و بعد فورا دی سی بشم و وبلاگها رو ذخیره کنم رو سیستمم و تا آخر وقت هر دفعه یکیشونو بخونم و بی نصیب نمونم از دنیای تک تکشون. تو حالت آف هم که نمی شه کامنت گذاشت .

 

خلاصه که ما مخلص تموم دوستان هستیم و بلا استثناء به همه سر می زنیم ولی خوب باید آسه برو آسه بیا رو رعایت کنیم تا گربه شاخمون نزنه و رد پایی از خودمون به جای نزاریم که اگه نخونیم، وبلاگ خونمون شدیدا پایین می یاد کار به بیمارستان می کشه.

 

نمونش همین امروز که کارتم تموم شده بود و موقعی که همکارم اومده بود تو اتاقم، من با یه نگاه مظلوم که جگر سنگ برام کباب می شد بهش گفتم یه خرده اکانت به من قرض می دی؟! ایشون هم فرمودند هان! تموم کردی؟ خماری؟ گفتم آره ، جون تو دارم از خماری می میرم. تموم استخونام درد می کنه بدنم مور مور می شه. الهی یک در دنیا صد در آخرت بهت اشتراک بدن !  بیا و منو از این وضع نجات بده! که ایشون هم دلش سوخت و بنده نوازی کرد و ترحمی بر این بنده نمود  و این شد که ما اومدیم وبلاگ پارتی و حالی به حولی .......

 

خدا صبر بهتون بده چه جوری خوندین این اراجیفو؟!؟!؟!!؟

 

* : بنده اگه از محل کارم هم میام نت اکانت از خودمه نه از شرکت ولی بازم این همکارای عزیزم همیشه پیله می کنن !

 

 پی نوشت: داداش شهرام به یادت هستیم . برگرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:57  توسط زيبا | 

 

سلام

ديروز با دائي و داداشي و اينها رفتيم پيک نيک ، مامان نيومد. رفتيم دشت لاله، لاله واژگون ببينيم. دريغ از يک گل

ضمنا اصلا هم خوش نگذشت ! چرا؟ (خودت مي دوني دليلشو)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:10  توسط زيبا | 
 

 

سلام

حال شما؟

نمي دونم ديشب اين سريال آدمخوار رو ديديد يا نه؟!  من از اولش ديدم و دنبالش کردم.

ديشب خيلي اعصابم رو خرد کرد. مردن رويا با اون وضع و بعد شهرام با وضع بدتر.  انقدر متأثر شدم از اين قسمت سريال که ديشب همش تا صبح خواب بد و کابوس مي ديدم.

 من اصلا کاري به موضوع فيلم ندارم ولي نقش ميترا خيلي فکر منو مشغول کرده.

واقعا يه زن انقدر مي تونه رو زندگي آدم تأثير بزاره. کاري ندارم زن باشه يا مرد کلا يک انسان چه جوري مي تونه انقدر تأثير بزاره تو سرنوشت و جريان زندگي فرد ديگه اي؟

در مورد خودم که فکر مي کنم مي بينم عمرا نمي تونم انقدر تأثير گذار باشم. من فکر مي کنم اصلا حرفاي معمولي رو هم نمي تونم به کرسي بشونم چه برسه به اينکه جريان زندگي يه فرد رو عوض کنم

شهرام با اينکه زن داشت و کم کم داشت پدر مي شد بازم گول اين ميتراي لعنتي رو خورد و تحت تأثيرش قرار گرفت و باهاش ازوداج کرد. حالا ازدواجش به کنار چقدر مسير زندگيشو عوض کرد.

چطوري يه آدم مي تونه انقدر تأثيرگذار باشه؟؟؟؟؟؟

واقعا چه نيرويي تو آدم بايد قوي باشه که بتونه انقدر تأثير بزاره رو مخاطبش؟  

زبان؟؟ نگاه؟؟ نمي دونم والا  

دلم برا رويا و شهرام سوخت (خودم مي دونم سرياله  و واقعيت نداره)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:7  توسط زيبا | 
 

دلم مي خواد گريه کنم

ديشب ساعت نه نوبت دکتر داشتيم. مامانم رو بردم وقتي مي خواستيم برگرديم يه گوساله ماشينشو گذاشته بود وسط راه منم مجبور شدم عقب عقب برم و به زور خودمو در بيارم يه دفه يه تير برق بيشعور عينک آفتابي زده بود منو نديد ماليد به ماشينم.

حسابي زد تو ذوقم. ديشب تا حالا ناراحن هستم

ديشب هر چي بيدار مي شدم يه دفه يادم مي اومد.

صبح که داشتم مي اومدم محل کارم يه دفه تو راه با خودم فکر کردم که چرا دارم به خاطرش روزم رو خراب مي کنم. برو بابا بي خيال خدا رو شکر که به ماشيني يا آدمي نزدم که بايد خسارت بدم حالا فوقش يه کم ماشين خودم بي ريخت شد که ديگه يه کاريش مي کنم.

ولي همش تلقينه هر چي مي خوام مثبت فکر کنم اون ته تهاي دلم يه جوري مي شه يادم که مي ياد.

نمي دونم! از خودم بدم مي ياد. از خودم خيلي انتظار دارم دوست دارم بهترين باشم تو همه چيز.

اعصابم خرده . مي گم اگه کارم بهتر بود اين جور نمي شد. خلاصه که عرضه تلقين شدن و گول خوردن هم نداريم.

**********************************************

متن بالا رو صبح نوشتم. الان يه کم اخلاق سگيم رو به آدميزاده البته يه کم

ولي چون مي خواستم خاطرش بمونه گذاشتمش باشه و پاک نکردم.

*****************************************

دوستان عزیزم: مشکل ماشین خیلی مهم نبود (کمی مهم بود) ولی چون من خودم بی جنبه ام و کم تحمل مشکلات جزئی برام بزرگه. ماشینمو روز پنج شنبه بردم به چند تا صافکار نشون دادم گفتند حدود 1 الی 2 ساعت کار داره و کمتر از ده تومن خرجش می شه. امروز بردم گذاشتم پیش صافکار حالا چقدر باید پیاده بشم الله اعلم.

 

از دوستانی که دلداری دادند خیلی خیلی ممنونم.

از آقای امین خان و اسی خان که به مقدار زیاد دلداری دادند    (جون عمشون ) بسیار بسیار سپاسگزارم.     آدم 2 تا دوست مثل شما داشته باشه باید بره بمیره که  !!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:34  توسط زيبا | 
                      

سلام

حال شما؟

عرض کنم خدمتتون که يه مدته تقريبا تو هر وبلاگي که مي ري پستي با عنوان ترسهاي کودکي يافت مي شه. بنده خدا خدا مي کردم که يه موقع محبت و لطف کسي شامل حال بنده نشه و بنده توفقيق اجباري پيدا نکنم که از اين مطلبها بنويسم. که متأسفانه يا خوشبختانه دوستي لطف کرد و بنده را به اين افشاگري دعوت کرد

الغرض:

من چيز خاصي يادم نمي ياد ولي حالا هر چي به نظرم مي ياد رو مي نويسم:

1- اولين ترس و مهمترين ترسي که داشتم (و دارم) ترس از پشت سرم بود. من هميشه و همه جا وقتي مي ايستادم يا مي نشستم از پشت سرم مي ترسيدم و مرتب بر مي گشتم و پشت سرم رو نگاه مي کردم.  هميشه احساس مي کردم يه نفر پشت من ايستاده. حالا اون يه نفر متفاوت بود . يا شخصيتهاي ترسناک فيلمها بود يا اموات خودم يا چه مي دونم روح و جن و اين حرفا.  هر فيلمي که مي ديدم و يه شخصيت خطرناک داشت از همون شب اونو پشتم مي ديدم. مثلا مي رفتم آشپزخونه يه چيزي بزارم برگردم چند کيلو کم مي کردم مي رفتم دستشويي دستمامو بشورم مدام پشتمو نگا مي کردم.

راستشو بخوايد الان هم همينجورم اگه تنها باشم مي رم آشپزخونه مثلا دارم ظرف مي شورم پشتمو نگاه مي کنم البته کمتر از اون موقع ها مي ترسم. ولي خوب . يه چيز بگم بخنديد. وقتي ماشينو تو کوچه گذاشتم بعد که مي رم سوار مي شم اگه تنها باشم صندلي عقبو نگاه مي کنم البته اگه شب باشه.

2- ترس از تنهايي: يادمه بچه که بودم وقتي تو تابستون فقط منو مامانم تو خونه بوديم و شب تو ايوون نشسته بوديم و مامانم کمي دراز مي کشيد به محض اينکه خوابش مي برد من هم مي خوابيدم کنارش و روسريشو مي گرفتم تو دستم. اگه روسريو ول مي کردم مي ترسيدم يکي منو جدا کنه ببره حالا کجا نمي دونم!.

يادمه يه دفه که خيلي هم بچه نبودم سريال مزد ترس رو نشون مي داد و دقيقن اون قسمتي بود که اون دختر کوچولو رو باباش تو صندوق عقب ماشين پيداش کرد (جمله بندي رو کيف کرديد) و فرياد کشيد . من تو خونه تنها بودم. خواهر خدا بيامرزم زايمان کرده بود و مادرم اونجا بود. من داشتم تو خونه تنهايي همون سريال رو نگاه مي کردم که رسيد به همين جاش که گفتم. انقد ترسيدم که پاشدم رفتم تو حياط و تموم چراغها رو روشن کردم و از اونجايي که خونه ما در به حياطه پشت درب حياط وايسادم تا يکي بياد دنبالم و منو ببره خونه خواهرم .

 البته تو خونه ايستاده بودم نه داخل کوچه ها. آخه انقدر غرور داشتم نمي خواستم کسي بفهمه من ترسيدم تا اينکه پسر خواهرم اومد و با هم رفتيم.

3- آهان يه چيز ديگه هم که ازش مي ترسيدم عنکبوت بود. من نه حالا نه بچه که بودم زياد از حشرات نمي ترسيدم البته بدم مي يومد ولي نمي ترسيدم ولي از عنکبوت مي ترسيدم. يه چيزي رو اگه بگم آبروم مي ره ولي چاره اي نيست. من بچه که بودم شب ادراري داشتم . البته بزرگترم که شدم هنوز نهضت ادامه داشت. تا اينکه وقتي رفتم دانشگاه ديگه ديدم حسش نيست و برم دستشويي بيشتر حال مي ده. خلاصه مامانم راههاي زيادي رو امتحان مي کرد که از سرم بيفته اين عمل زشت و قبيح ولي خوب نشد. يه دفه وقتي از خواب بيدار شدم نشستم تو رختخوابم ديدم يه عنکبوت مرده رو تشکم افتاده . در ضمن اون کار مهم رو هم انجام داده بودم. يه دفه جيغم رفت هوا و تا يه ساعت داشتم گريه مي کردم و به مامانم گفتم تو عمدا اينو انداختي تو رختخواب من و مامانم هم انکار مي کرد.

از بس جيغ زدم داداشم منو بغل کرد و گفت بيا بريم يه چيز خوشگل نشونت بدم به شرطي که ديگه گريه نکني. منو برد تو راهرو و کنار ديوار ايستاد که يه دفه برق از کلم پريد . ديدم بالاي پريز برق يه عنکبوت به اين گندگي  و زشتي و زنده وايساده . منو مي گي تا جان در بدن داشتم جيغ زدم و داداش ديوونم هم فقط مي خنديد.

حالا من نمي دونم اين از کجا پيداش شده بود آخه هيچ وقت اينجا ها يعني تو حال و اتاق از اين حشرات مسخره نداشتيم ولي فکر کنم داداشم قبلا با اين قرار گذاشته بود و يه پولي هم بهش داده بود که بياد اينجا بايسته. خلاصه که خاطره اون روز هنوز يادم نرفته حالا کي يادم بره الله اعلم.

************************************************

 این شعرو الان یه جایی خوندم خوشم اومد دلم خواست بزارم اینجا  

ديروز: باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه...

و اما امروز: باز باران بي ترانه باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟ نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟ !

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:53  توسط زيبا | 

سلام

حال شما؟

يه چند روز پيش تقريبا 17 فروردين پسر داييم که حدود 17-18 سالشه مي ره حموم دوش بگيره همونجا مي خواد اصلاح کنه که با تيغ صورتش رو مي بره. کمي خونريزي مي کنه و بعدش که مي ياد بيرون يه کم ادکلن مي زنه رو صورتش و تمام. فرداي اون روز مي بينه صورتش جاي زخم کمي عفوني شده بعد هم چند تا دونه مثل جوش مي زنه به صورتش و هر روز بيشتر مي شه خلاصه طي چهار روز به 4 پزشک مراجعه مي کنه و آخرين دکتري که مي ره مي گه که بايد بستري بشه. بستري مي شه تو بيمارستان  و شما که شما باشيد آقا 10 روز اونجا جا خوش مي کنه و روزي 15 پني سيلين تزريق مي کنن بهش . تا دو سه روزي که ما خبر نشديم ولي وقتي شنيديم برق از کلمون پريد آخه دو سه روز قبلش با هم 13 به در بوديم و کلي تو سر و مغز هم زديم حالا بستري شده تو بيمارستان اونم به خاطر يه تيغ.

از اون طرف داييم که پدر همون پسر داييم باشه مي خواد يه چيزي از رو زمين برداره که کمرش مي گيره اون گرفتني که هنوز باز نشده. اون يکي پسر داييم که بيچاره شده پير خارکش و يه پاش تو بيمارستان و يه پاش مدرسه و يه پاش مغازه برادر بزرگه که رفته مسافرت و يه پاش خونه برادر بزرگه و سرکشي به اوضاع اونا (اين که شد هزار پا) تو مغازه برادرش سر مي خوره و دستش مشکل پيدا مي کنه.

حالا پيدا کنيد پرتغال فروش رو.  يه چند روزي کار ما شده بود عيادت رفتن و سرکشي به بيمارستان و خونه داييم و زنگ زدن و اين حرفا. بلاخره مرخص شد و اون آش نذري که تو پست قبل گفتم به همين مناسبت بود.

ديروز صبح طبق روال هر روز صبح که پياده مي رفتم شرکت به داداشم برخورد کردم و خواست که منو برسونه شرکت گفتم نه پياده مي رم گفت من مسيرم همون طرفه که ديگه سوار شدم.

گفتم کجا مي ري گفت ديشب خانومم دل درد شديد گرفت و برديمش بيمارستان و دکتر پاس داد به يه بيمارستان ديگه و گفت احتمالا آپانديسه. رفتيم اونجا و بستري کردن و سرم و آزمايش و دکتر گفت که صبح بايد جواب آزمايشو ببينم بفهمم چي بوده حالا مي خوام برم ببينم چي شده.

خلاصه ما رفتيم شرکت و چند ساعت بعد زنگيديم به داداش و جوياي احوال شديم که فرمودند دکترش گفته آپانديس عفونت داره و بايد عمل بشه. چند دقيقه مي مونيم يه دکتره ديگه بياد و اونم نظر بده. وقتي اون دکتر گرام اومد فرموده بود که بيمار ناراحتي ريه و تنگي نفس داره و عمل براش خطر داره و از يه طرف بايد عمل بشه. بعدشم فرموده بود که بايد با بي حسي بدون بي هوشي عمل بشه . چيکار داري اولِ حرص و جوش و اعصاب خوردي ما و برادر بيچارمون . حالا صبح اين ماجرا شده تا شب اينا هنوز نمي دونن عمل کنن يا نکنن .

ظهر رفتيم با تکنسين بيهوشي حرفيديم که اوضاع بيمار چطوره؟ آيا واقعا خطر داره؟  که آقاي تکنسين هم فرمودند اگه بيهوش بشه چون به بو حساسيت داره و تنگي نفس ممکنه ديگه به هوش نياد . من مي تونم با بي حسي عملش کنم در اون صورت هم ممکنه اتفاقي بيفته و مسئوليتش با من نيست با خودتونه. يکي بگه آخه تو که دکتري اين جور تو دل مريضت رو خالي مي کني و اطرافيان مريض رو رواني مي کني پس آدم چه انتظار از بقيه مي تونه داشته باشه؟!؟!؟!؟!

حالا ما مونديم عمل کنيم يا نه. ديگه به هزار نذر و نياز و بدبختي و حرص خوردن تصميم گرفتيم عمل کنيم حالا ساعت چنده 3 عصر آهان راستي يه چيزي تو پرانتز: آقاي دکتر فرموده بودن که من ................ تومان مي گيرم و عمل مي کنم و شما هزينه بيمارستانو مي تونيد با بيمه حساب کنيد.  بعد که رفتيم با تکنسين بيهوشي حرف زديم و خبرش رو به دکتر لنده هور داديم ايشون فرمودن خوب بايد ................ تومن هم به آقاي تکنسين بديد. يکي بگه آخه عوضي تو چونه خودتو بزن مگه خودش زبون نداره که تو براش دفاع مي کني احمق؟؟؟.

داشتم مي گفتم ساعت 3 تصميم گرفتيم که عمل کنيم حالا آقاي دکتر مي خواستن برن خونه  و عصر هم برن مطلشون. فرمودن اگه تصميم گرفتيد بيايد مطب دنبالم. آقا سرتو درد نيارم ساعت 7 بنده رفتم بيمارستان ببينم اوضاع احوال از چه قراره که ديدم داداش جان تو محوطه ايستادن و گفتن که با دُکي جان دعوام شد و منو انداختن بيرون.  مي گم آخه چرا؟!؟ مي گه مرتيکه عوضي به من گفته ساعت 5 مي يام الان ساعت هفته هنوز نيومده مي گه من ماشين ندارم بيام بيمارستان. گفتم عجب رويي داره اين بيشعور . مرتيکه يه پول قلمبه صبح قبل از عمل گرفته حالا دلش نمي ياد 1000 تومن بده با تاکسي سرويس بياد دو قدم راهو.

هيچي ديگه قدم ما خوب بود و همون موقع دکي اومد و عمل رو مي خواست شروع کنه البته نه قبل از گرفتن پول براي تکنسين بيهوشي  بعد از اينکه پولو گرفت رضايت نامه رو داد که امضا کنيم. رفتند و ما رفتيم تو اتاق انتظار که الهي نصيب هيچ مسلمون و کافري نشه اين اتاق.

 واقعا اونجا خيلي فکر کردم . اول اينکه راست گفتن خدا کنه گذر هيچ مسلموني به بيمارستان نيفته چون واقعا آدم اگه سالم هم باشه مريض مي شه از بس که اعصاب خرد مي کنن.

 دوم اينکه واقعا خدا به داد اونايي برسه که مريض سخت دارن ما يه عمل آپانديس داشتيم و من از اضطراب و دلشوره داشتم مي مردم البته به روي مبارک که نياوردم فقط داشتم ذکر مي گفتم و به پير و پيغمبر التماس مي کردم.  واقعا اگه چيزي مي شد داداش من درجا تموم مي کرد.

ما بعد از قضيه خواهرم هنوز کمر راست نکرديم ديگه يکي ديگه نه ....... واقعا تصورش هم آزارم مي داد. داداشم بيشترين ضربه رو خورد تو اين قضيه شايد بشه گفت چند سالي پير شد .

به هر حال به خير گذشت و عمل تموم شد و به هوش اومد . خدا رو شکر خدا رو شکر 

پي نوشت:

به تنها چيزي که اهميت نمي ديم سلامتيمونه. خداييش تا حالا شده دو ماه پشت سر هم که نرفتي پيش دکتر و هيچ دردي نداشتي به خاطرش خدا رو شکر کني؟!؟!!؟  حالا اگه 5 دقيقه فقط 5 دقيقه يه مرضي بگيري سر درد - دندون درد- کليه درد يا حتي ضعف بدن اون موقع چقدر خدا رو ياد کردي؟ البته هر کدوم يه جور ياد مي کنيم يا اينکه ازش کمک مي خوايم يا بهش بد و بيراه مي گيم و ناشکري فک کن!!!!!!!!

اين پست خيلي طولاني شد. ولي خوب بايد مي نوشتم که از يادم نره و خاطرش بمونه. به هر حال اگه شما رو خسته کرد ببخشيد مي تونيد چند خط اولو که خونديد ديگه ادامه نديد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:25  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت