تبليغاتX
محبت کن اما ...
                                                  

فردا جشن تولد يکسالگي وبلاگمه

وبلاگم هم مثل خودم سالي خالي از هر گونه بار علمي - اقتصادي- هنري- فرهنگي- ورزشي - تاريخي و غيره رو داشت.

هيچ گونه پيشرفتي نداشت

هيچ گونه جذابيتي نداشت. هيچ گونه آموزشي نداشت.

خلاصه که اونم مثل خودم امسالش رو گذروند ولي الکي

بدون اينکه هدفي داشته باشه و بدون اينکه چيزي رو دنبال کنه

خلاصه که فردا يکسالش مي شه.

ولي فکر کنم کم کم داره راه مي افته الان دستشو مي گيره به ديوار و صندلي و هر چيزي که دورشه و بلند مي شه و مي خواد که راه بره.

مي خوام برا جشن تولدش يه جفت کفش بگيرم از اين کفشا که راه که مي ري بوغ مي زنه.

انقدر خوشم مي ياد از اين کفشا يه حس خوبي داره

راستي از اين کفشا هم که راه که مي ري نور پخش مي کنه مي تونم براش بخرم ولي نه اونا رو خوشم نمي ياد فکر کنم وبلاگ هم خوشش نياد.

امروز پسر داييم از بيمارستان مرخص مي شه. عصر هم براش آش نذري مي پزن خونشون. خلاصه که آش خورون داريم  حسابي. جاي شما خالي البته اگه آش دوست داريد.

فعلا باي

 راستی یه کادوی دیگه برا وبلاگم خریدم ها می خواید ببینید؟!؟!؟!؟

                                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 9:33  توسط زيبا | 
 

سلام

امروز واقعا روز بدي بود. کثيف ترين روز امسال

دارم ديوونه مي شم. اصلا حوصله ندارم. اصلا دلم نمي خواست بيام سر کار

مثل بچه هايي که به زور مي فرستندشون مدرسه

از صبح اعصابم خورده.

دو سه دفه با همکارام بحث کردم. با يکيشون دو دفعه با يکي ديگشون هم دو دفه

صبح اگه يه لحظه خودمو کنترل نمي کردم کشيده بودم تو گوشش خدا بهش رحم کرد

ديگه دلم نمي خواد بيام اينجا سر کار خسته شدم تکراري شده

دوست دارم کارم و همکارام عوض بشن

خدايا يه کار خوب برام جور کن

اه اه واقعا بعضي روزا چقدر راحت روز آدم به گند کشيده مي شه

همين جور الکي الکي

حالم داره به هم مي خوره حوصله ندارم

ديروز رفتم بيمارستان عيادت پسر داييم نمي دونم به خاطر جو بيمارستان نيست امروز اين جوري شدم؟!

دلم مي خواد بزنم زير گريه. خدا کنه اين دو ساعت ديگه کسي پا روي دمم نزاره و به خير بگذره برم خونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:29  توسط زيبا | 

سلام

حال شما؟

امروز مي خوام در مورد عشق بنويسم.

راستش حدود يک ساله که وبلاگ خون شدم و از همون روز که شروع کردم به خوندن وبلاگهاي نوشته شده خودم هوس کردم يه وبلاگ بزنم.

ولي همون روز هم مونده بودم تو اين وبلاگ چي بنويسم؟ آخه اکثر وبلاگهايي که مي خوندم عاشقانه بود.  از خدا که پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه من که الحمدلله اين کلمه عشق برام خيلي نامأنوس بوده و هست. نمي دونم واقعا مشکل دارم يا زيادي مثبتم يا خيلي خرم  شايد هم از سن و سال ما گذشته ولي اگه اين جوريه چرا اون موقع که اوج جوونيم بود احساسي نداشتم

ولي راستشو بخوايد از اين عشقاي امروزي خوشم نمي ياد. حالا چه اونايي که تو دنياي واقعي مي بينم و چه اينهايي که تو وبلاگ مي خونم.

 دختر خانم با يه نگاه و يه لبخند پسر خوش تيپ همکلاسيش يا همسايشون يا بچه محلشون دلش هري مي ريزه و بدنش سست مي شه و انگار شاهين بخت نشسته باشه رو شونش فکر مي کنه اون آقا خوش تيپه چشمش منو گرفته و يه دل نه صد دل عاشقم شده و کلي برا خودش و آيندش نقشه مي کشه و تو يه لحظه تا پنجاه سال ديگشو با اون پسره مي بينه و کلي ذوق مرگ مي شه. خلاصه به نداي قلب اون پسره لبيک مي گه و روابطي برقرار مي شه حالا کار نداريم روابط حسنه يا ؟؟؟؟؟؟؟ . يه مدت که گذشت و بيشتر به هم وابسته شدن و تمومه جيک و پيک (يا پوک) همو فهميدند يه دفه دختر خانم متوجه مي شه اي داد بيداد اون آقا پسر که رکورد مخ زدن دخترا رو شکسته و هر چي دختر تو شهر هست تا شماره شناسنامش رو هم مي دونه. خلاصه کار نداريم ميونشون شکر آب مي شه و دختر هم احساس شکست مي کنه و بعد هم افسردگي شکست عشقي مي گيره و کلي مسائل ديگه دنبالش به وجود مي ياد که همتون ديديد و مي دونيد و احتياجي نيست من يادآوري کنم.

حالا واقعا اينو مي شه اسمشو گذاشت عشق. چند صباحي کيف و حالشونو مي کنن و بعد هم خداحافظ و مي رن رو مخ يکي ديگه کار مي کنن و روز از نو روزي از نو حالا چه دختر و چه پسر.

الان هم که الحمدلله هر چي تعداد gf- bf هاي طرف بيشتر باشه باکلاس تر به حساب مي ياد و اگه قبلا دوستي نداشته بهش مي گن ببو و بي کلاس و پخمه و از اين حرفا.

دنياي مسخره اي شده. نمي دونم شايدم چون خودم تجربه هيچ کدوم رو نداشتم ( چه عشق و چه دوست پسر) نظرم در موردش منفيه

ضمنا يه چيز ديگه هم بگم من با عاشق شدن و عشق واقعي مخالفتي ندارم. حتي بعضي وقتا حسرت عاشق شدنو مي خورم (خيلي کم البته چون دردسرش زياده). يه چيز ديگه هم محض اطلاع بگم که خيلي ها به من اين نفرينو کردن که الهي عاشق بشي و درد عاشقا رو بفهمي ولي خوب دعاشون يا نفرينشون نگرفته حالا يا از بخت بد من بوده يا از خوش شانسي

خوب خيلي نوشتم ولي فکر کنم بي سر و ته شد و به نتيجه گيري نرسيد   اصلا منظورم از طرح اين مسئله اين بود که مي خواستم يه سري مطلب و جملات قشنگ که در مورد عشق جمع کرده بودم و به نظر خودم جالب بود رو تو اين پست بزارم . حالا ديگه در مورد متن بالا خودتون نتيجه گيري کنيد.

عشق کليد شهر قلب است به شرط اينکه قفل دلت هرز نباشه که با هر کليدي باز بشه. سعي کن به کسي که تشنه عشقه دل نبندي.سعي کن به کسي که لايق عشقه دل ببندي چون تشنه عشق يه روزي سيراب ميشه

 

همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

 

مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم

 

عشق امانت با ارزشيه كه هر كسي تو قلبش ميزاره برايه همينه كه هر وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني

 

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدور هر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست.

 

عشق يعني تو بران از خود مرا ، عشق يعني باز مي خوانم تو را ، عشق يعني بگذري از آبرو ، عشق يعني کلبه هاي آرزو، عشق يعني با تو گشتن هم کلام، عشق يعني شاخه اي گل در سبد ، عشق يعني دل سپردن تا ابد ، عشق يعني سروهاي سر بلند ، عشق يعني خارها هم گل کنند، عشق يعني تو بسوزاني مرا ، عشق يعني سايه بانم من تو را ، عشق يعني بشکني قلب مرا ، عشق يعني مي پرستم من تو را

 

برا اين پست کافيه طولاني مي شه خسته مي شين. ناراحت نباشين تو يه پست ديگه بقيشو مي نويسم.

 

فعلا باي

 

                                                        

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 9:19  توسط زيبا | 

 

سلام

من نمي دونم اين مسئولين ما او بالا چه غلطي مي کنن؟

ديروز که رفتم سر کار از صحبت همکارام متوجه شدم که امسال از افزايش حقوق خبري نيست!

گفتم پس امسال هيچ افزايش قيمتي در هيچ کالايي نداريم.  اگه حقوق اضافه نشده نشون دهنده اينه که هيچ کالايي گرون نمي شه.

امروز رفتم ماشينو بيمه کنم (لازم به ذکر است که بنده روز 13 به در با ماشين بدون بيمه رفتم گردش ) فرمودند دويست و خرده بايد بريزي به حساب. من اين جوري شدم  گفتم

تخفيف داره ماشينم فرمودند با احتساب تخفيفش اين مبلغ مي شه منو مي گي  گفتم

خوب اين از اولين افزايش قيمت اونم با چه سرعتي ؟!؟!؟!؟!

آخه من بيچاره از کجا بيارم اين همه پول بدم برا بيمه ماشين؟! حالا بازم خوبه ماشين خيلي مدل بالا هم نيست .  گفتم برو بابا ماشينو مي زارم کنار خونه با بي سيم مي رم اين ور اون ور والا ارزون تر در مي ياد.  

حالا بدتر از همه اين که من رو افزايش حقوق امسال حساب کردمو رفتم کلي وام و بدهي برا

خودم تراشيدم  حالا از ماه آينده بايد تموم حقوقم رو بدم قسط وامهام.  اون وقت خودم

برم يه گوشه اي از خيابونو اجاره کنم برا تکدي گري  نمي دونم حالا کدوم منطقه

شهرمونو در نظر بگيرم که پردرآمدتر باشه   تازه بايد نيمه وقت اجاره کنم آخه بقيه روز رو که

تو شرکت سر کارم. حالا خدا رو شکر که روزا بلند مي شه و ميشه دو تا کار انجام داد  وگرنه بدبخت مي شدم.  

راستي امسال 13 به در هم بد نبود خوش گذشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:16  توسط زيبا | 

سلام

حال شما؟

این پست خاطره چند روزه عيده به عبارتی  گزارش این چند روز.

شب عید کلی خوشحال بودم که نیمه شب سال تحویل می شه و من هم تخت می خوابم برخلاف سالهای گذشته. از بس که از موقع سال تحویل بدم می یاد. اصلا از قبلش یه بغضی گلومو می گیره. می خوام خفه شم . وقتی هم سال تحویل می شه یا گریه ام می گیره یا موفق می شم که خودمو کنترل کنم و بغض می کنم . خلاصه امسال دلم خوش بود که دیگه بیدار نمی شینم و می خوابم.  از قبل هم به همه گفته بودم که برا سال تحویل می خوابم.  همکارام گفته بودند نمی زاریم بخوابی و زنگ می زنیم که بیدار بشی. من هم طی یه اقدام ناجوانمردانه گوشیمو گذاشتم رو سایلنت آی حال داد آی حال داد حدود ساعت 12- 12:30 خوابیدم. یه دفه از شانس بد نیمه شب بدون هيچ دليلي بیدار شدم و ساعت رو که نگا کردم دیدم ساعت دقیقا 3:30 دقیقه بود. خوشحال شدم که سال تحویل شده و وسوسه شدم تلویزیون رو از تو رختخوابم روشن کنم ببینم چه خبره وقتی روشن کردم دکتر اصفهانی تو کانال سه داشت دعای یا مقلب القلوب رو می خوند کانال پنج هم همینطور خلاصه خوشحال شدم که قصر در رفتم و برا سال تحویل خواب بودم. همینطور داشتم این کانال اون کانال می کردم و منتظر بودم که رهبر عزیز بیاد سخنرانی کنه  و متعجب از اینکه چرا پس نمی یاد.  خلاصه تو حال خودم بودم و مشغول این کانال و اون کانال کردن که یه دفه دیدم نوشته آغاز سال 1386 و خلاصه دارام دوروم و این حرفا    

 

ما رو می گی پکر از اینکه رو دست خورده بودیم و آخرش یکی اون بالا ما رو بیدار کرده بود برا سال تحویل . راستی گوشی رو که برداشتم نگاه کردم دیدم چند تا میس کال داشتم و خوشحال از اینکه نقشه شوم اونها نقش بر آب شده بود و ما با صدای زنگ اونا بیدار نشده بودیم. داشتم می گفتم وقتی سال تحویل شد به خدا جون گفتم خدا جونی الان که خودت بیدارم کردی باید تموم آرزوهای منو گوش بدی و برآورده کنی.

دیگه یه نیم ساعتی همونجور زیر پتو مشغول تماشای تلویزیون بودم و بعد هم خوابیدم . صبح که بیدار شدم دیدم سیل زنگ و اس ام اس بوده که رو گوشیم روانه شده.  این هم از گزارش شب عید و سال تحویل.

 

صبح اول فروردین برادر دومم و خانوادش اومدند خونمون و بعد از ساعتی برادر سومم. بعد هم به اتفاق رفتند خونه برادر بزرگم. ظهر هم به اتفاق همه رفتیم سر مزار پدر و خواهر مرحومم.  

عصر برادر چهارمم همراه دادماد جدیدش اومدن و شب هم داییم و اینا اومدن.

فردا صبش برادر بزرگم با خانوادش اومدن و تا ظهر اونجا بودن. عصر هم که خبری نبود .روز سوم هم که روز مهمونی بزرگ ما بود و ما از صبح مشغول تدارک دیدن بودیم و به قولی مشغول همون خرحمالیهای قبل عید البته از یه نوع دیگرش.  

عصر هم که یکی یکی همه اومدن و ما تا ساعت یک مشغول پذیرایی بودیم . 

فرداش یعنی روز چهارم باز هم من بدبخت از صبح تا شب به امر خطیر حمالیهای بعد از مهمانی می پرداختم.

روز پنجم هم که با چهره ای درهم برهم و دلی غمگین و مملو از درد با آه و ناله فراوان     راهی محل کار شدیم.

روز ششم هم به همین منوال گذشت با این تفاوت که عصرش مرخصی گرفتم و خوابیدم خونه و بعد هم با والده گرام رفتیم یه دوری زدیم اندر خیابانهای شهر. موقع برگشتن هوس کردیم ماشینو به مکانیک نشون بدیم که یه چک  کنه ببینه مشکلی نداره که چشمتون روز بد نبینه   یکی دو مشکل بزرگ داشت که اگه نبرده بودم شاید دیگه این پست نبود که شما بخونید.   ماشینو گذاشتیمو و با ماشین یکی از آشناها تشریف آوردیم خونه. روز بعد هم تعمیرگاه بود و دیشب بنده رفتم و ماشینو تحویل گرفتم.

 

راستی اون خونه که زیر سر داشتیم هم ظاهرا قسمت نیست که مال ما بشه. دیروز صاحبش زنگید و گفت خونه رو دارم قولنامه می کنم تکلیف منو روشن کنید اگه می خواهید بخريد سفت و سخت بگید الانم قرار شده من بهش زنگ بزنم که هنوز اقدامی نکردم. یکی از مدیرامون توی دلمو درآورد و فرمود   به صلاح نیست که این خونه رو بخرید عجله نکنید تا خونه بهتری پیدا کنید. حالا دوباره روز از نو روزی از نو . ما باید دنبال خونه بگردیم ازیه طرف و دنبال مشتری برای خونه خودمون از یه طرف دیگه .

اینم از امسال ما تا الانش.

راستی ما هنوز هیچ جا نرفتیم عید دیدنی . به شرطی شیرینی ها هم تموم بشه و هنوز ما در خواب غفلت به سر ببریم.  (از اونجایی که بزرگ خاندانیم همه می یان دیدن ما و ما باید بازدید بریم .  بازدیدهای ما هم می افته به تابستون انشالا....  )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 11:44  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت