![]() |
![]() |
|
وبلاگم هم مثل خودم سالي خالي از هر گونه بار علمي هيچ گونه پيشرفتي نداشت هيچ گونه جذابيتي نداشت. خلاصه که اونم مثل خودم امسالش رو گذروند ولي الکي بدون اينکه هدفي داشته باشه و بدون اينکه چيزي رو دنبال کنه خلاصه که فردا يکسالش مي شه. ولي فکر کنم کم کم داره راه مي افته الان دستشو مي گيره به ديوار و صندلي و هر چيزي که دورشه و بلند مي شه و مي خواد که راه بره. مي خوام برا جشن تولدش يه جفت کفش بگيرم انقدر خوشم مي ياد از اين کفشا يه حس خوبي داره راستي از اين کفشا هم که راه که مي ري نور پخش مي کنه امروز پسر داييم از بيمارستان مرخص مي شه. عصر هم براش آش نذري مي پزن خونشون. خلاصه که آش خورون داريم حسابي فعلا باي راستی یه کادوی دیگه برا وبلاگم خریدم ها می خواید ببینید؟!؟!؟!؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 9:33 توسط زيبا |
|
سلام امروز واقعا روز بدي بود. کثيف ترين روز امسال دارم ديوونه مي شم. مثل بچه هايي که به زور مي فرستندشون مدرسه از صبح اعصابم خورده. دو سه دفه با همکارام بحث کردم. با يکيشون دو دفعه با يکي ديگشون هم دو دفه صبح اگه يه لحظه خودمو کنترل نمي کردم کشيده بودم تو گوشش ديگه دلم نمي خواد بيام اينجا سر کار دوست دارم کارم و همکارام عوض بشن خدايا يه کار خوب برام جور کن اه اه واقعا بعضي روزا چقدر راحت روز آدم به گند کشيده مي شه همين جور الکي الکي حالم داره به هم مي خوره ديروز رفتم بيمارستان عيادت پسر داييم نمي دونم به خاطر جو بيمارستان نيست امروز اين جوري شدم؟! دلم مي خواد بزنم زير گريه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:29 توسط زيبا |
|
|
سلام حال شما؟ امروز مي خوام در مورد عشق بنويسم. راستش حدود يک ساله که وبلاگ خون شدم و از همون روز که شروع کردم به خوندن وبلاگهاي نوشته شده خودم هوس کردم يه وبلاگ بزنم. ولي همون روز هم مونده بودم تو اين وبلاگ چي بنويسم؟ ولي راستشو بخوايد از اين عشقاي امروزي خوشم نمي ياد. دختر خانم با يه نگاه و يه لبخند پسر خوش تيپ همکلاسيش يا همسايشون يا بچه محلشون دلش هري مي ريزه و بدنش سست مي شه و انگار شاهين بخت نشسته باشه رو شونش فکر مي کنه اون آقا خوش تيپه چشمش منو گرفته و يه دل نه صد دل عاشقم شده و کلي برا خودش و آيندش نقشه مي کشه و تو يه لحظه تا پنجاه سال ديگشو با اون پسره مي بينه و کلي ذوق مرگ مي شه. حالا واقعا اينو مي شه اسمشو گذاشت عشق. چند صباحي کيف و حالشونو مي کنن و بعد هم خداحافظ و مي رن رو مخ يکي ديگه کار مي کنن و روز از نو روزي از نو حالا چه دختر و چه پسر. الان هم که الحمدلله هر چي تعداد gf- bf هاي طرف بيشتر باشه باکلاس تر به حساب مي ياد و اگه قبلا دوستي نداشته بهش مي گن ببو و بي کلاس و پخمه و از اين حرفا. دنياي مسخره اي شده. نمي دونم شايدم چون خودم تجربه هيچ کدوم رو نداشتم ( چه عشق و چه دوست پسر) نظرم در موردش منفيه ضمنا يه چيز ديگه هم بگم من با عاشق شدن و عشق واقعي مخالفتي ندارم. حتي بعضي وقتا حسرت عاشق شدنو مي خورم (خيلي کم البته چون دردسرش زياده). يه چيز ديگه هم محض اطلاع بگم که خيلي ها به من اين نفرينو کردن که الهي عاشق بشي و درد عاشقا رو بفهمي خوب خيلي نوشتم ولي فکر کنم بي سر و ته شد و به نتيجه گيري نرسيد عشق کليد شهر قلب است به شرط اينکه قفل دلت هرز نباشه که با هر کليدي باز بشه. سعي کن به کسي که تشنه عشقه دل نبندي.سعي کن به کسي که لايق عشقه دل ببندي چون تشنه عشق يه روزي سيراب ميشه
همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
عشق امانت با ارزشيه كه هر كسي تو قلبش ميزاره برايه همينه كه هر وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدور هر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست. عشق يعني تو بران از خود مرا ، عشق يعني باز مي خوانم تو را ، عشق يعني بگذري از آبرو ، عشق يعني کلبه هاي آرزو، عشق يعني با تو گشتن هم کلام، عشق يعني شاخه اي گل در سبد ، عشق يعني دل سپردن تا ابد ، عشق يعني سروهاي سر بلند ، عشق يعني خارها هم گل کنند، عشق يعني تو بسوزاني مرا ، عشق يعني سايه بانم من تو را ، عشق يعني بشکني قلب مرا ، عشق يعني مي پرستم من تو را
برا اين پست کافيه طولاني مي شه خسته مي شين.
فعلا باي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 9:19 توسط زيبا |
|
|
سلام من نمي دونم اين مسئولين ما او بالا چه غلطي مي کنن؟ ديروز که رفتم سر کار از صحبت همکارام متوجه شدم که امسال از افزايش حقوق خبري نيست! گفتم پس امسال هيچ افزايش قيمتي در هيچ کالايي نداريم. امروز رفتم ماشينو بيمه کنم (لازم به ذکر است که بنده روز 13 به در با ماشين بدون بيمه رفتم گردش تخفيف داره ماشينم فرمودند با احتساب تخفيفش اين مبلغ مي شه منو مي گي خوب اين از اولين افزايش قيمت اونم با چه سرعتي ؟!؟!؟!؟! آخه من بيچاره از کجا بيارم اين همه پول بدم برا بيمه ماشين؟! حالا بدتر از همه اين که من رو افزايش حقوق امسال حساب کردمو رفتم کلي وام و بدهي برا خودم تراشيدم برم يه گوشه اي از خيابونو اجاره کنم برا تکدي گري شهرمونو در نظر بگيرم که پردرآمدتر باشه تو شرکت سر کارم. حالا خدا رو شکر که روزا بلند مي شه و ميشه دو تا کار انجام داد راستي امسال 13 به در هم بد نبود خوش گذشت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:16 توسط زيبا |
|
|
سلام حال شما؟ این پست خاطره چند روزه عيده به عبارتی گزارش این چند روز. شب عید کلی خوشحال بودم ما رو می گی پکر از اینکه رو دست خورده بودیم و آخرش یکی اون بالا ما رو بیدار کرده بود برا سال تحویل دیگه یه نیم ساعتی همونجور زیر پتو مشغول تماشای تلویزیون بودم و بعد هم خوابیدم . صبح که بیدار شدم دیدم سیل زنگ و اس ام اس بوده که رو گوشیم روانه شده. صبح اول فروردین برادر دومم و خانوادش اومدند خونمون و بعد از ساعتی برادر سومم. بعد هم به اتفاق رفتند خونه برادر بزرگم. ظهر هم به اتفاق همه رفتیم سر مزار پدر و خواهر مرحومم. عصر برادر چهارمم همراه دادماد جدیدش اومدن و شب هم داییم و اینا اومدن. فردا صبش برادر بزرگم با خانوادش اومدن و تا ظهر اونجا بودن. عصر هم که خبری نبود .روز سوم هم که روز مهمونی بزرگ ما بود و ما از صبح مشغول تدارک دیدن بودیم و به قولی مشغول همون خرحمالیهای قبل عید البته از یه نوع دیگرش. عصر هم که یکی یکی همه اومدن و ما تا ساعت یک مشغول پذیرایی بودیم . فرداش یعنی روز چهارم باز هم من بدبخت از صبح تا شب به امر خطیر حمالیهای بعد از مهمانی می پرداختم. روز پنجم هم که با چهره ای درهم برهم و دلی غمگین و مملو از درد با آه و ناله فراوان روز ششم هم به همین منوال گذشت با این تفاوت که عصرش مرخصی گرفتم و خوابیدم خونه راستی اون خونه که زیر سر داشتیم هم ظاهرا قسمت نیست که مال ما بشه. دیروز صاحبش زنگید و گفت خونه رو دارم قولنامه می کنم تکلیف منو روشن کنید اگه می خواهید بخريد سفت و سخت بگید الانم قرار شده من بهش زنگ بزنم که هنوز اقدامی نکردم. اینم از امسال ما تا الانش. راستی ما هنوز هیچ جا نرفتیم عید دیدنی . به شرطی شیرینی ها هم تموم بشه و هنوز ما در خواب غفلت به سر ببریم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 11:44 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|