تبليغاتX
محبت کن اما ...

نوروز بر تمامی عزیزان و هموطنان مبارک باد

           

                                     

                

 

           

 

                                 

      

یه تبریک ویژه برای دوستان و عزیزانی که تو این یک سال وبلاگشونو خوندم برای بعضیاشون نظر دادم و برای بعضی هاشون خیلی کم نظر دادم. دوستون دارم بهتون عادت کردم و برام دوستای خوبی شدید تو این دنیای مجازی

گیلاسی بامزه- شهرام ریزبین و نکته سنج- شهرام کریمی عزیز و محقق- بنفشه گاهی شاد و گاهی غمگین- نیاز تازه کشف شده- ملودی کمی لوس ولی بامحبت- سارای جدیدن بداخلاق و فکر کنم عاشق شده- راستی امیر آقای عاشق رانی هلو- نگین وبلاگ حذف کرده- مانی (نمی دونم چه صفتی براش بنویسم)- دکتر افشاریان عزیز- شرک تخیلی و خیلیهای دیگه که وبلاگشونو می خونم ولی اینجا تو پیوندام نیستند مثل صمیم- ژیگولو- دریاپری و ....

امیدوارم سال خوبی داشته باشین. تو رو خدا سر سفره هفت سین منو یادتون نره یه دعای کوچولو برام کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9:53  توسط زيبا | 
 

خمارم

به شدت خمارم

حوصله ندارم   

وبلاگ خونم اومده پایین

چند روزه وبلاگ دوستام باز نمی شه

آخه مگه می شه من بیام نت و اولین وبلاگی که باز می کنم گیلاسی نباشه؟

مگه می شه بیام و به وبلاگ شهرام نرم؟ خروس جان دلم برات تنگ شده  

نیاز جان دلم برات تنگ شده

دیگه نمی تونم ادامه بدم

دیگه ادامه این زندگی بدون وبلاگ دوستام برام سخته  

بدرود زندگی بدرود بدرود  

 

بپا خيز اي خداي عشق ،

امشب خانه بر دوشي است مهمانت

دلش تنگ است ، مي خواهد .....

گذارد سر بدامانت

تو خود گفتي که بر گورم نشين با مطرب و ساغر

بيا اين مطرب و اين مي ، لحد را باز کن ديگر

خدا را من چه مي جويم !؟

غمم را با که مي گويم !؟

دلم تنگ است و مي خواهم که دنيا را براندازم

زمين را ، آسمان را ، زير و رو سازم

بهم ريزم بناي سست و ترد آ شنايي را

که تا هرگز نبينم لحظه تلخ جدايي را

دريغا ، سوختم از آتش و سوز فراموشي

خدايا ، تا به کي ديوانه بودن ، خانه بر دوشي

بيا حافظ   ،

برون آي از ديار سرد خاموشان        بيا پيمانه زن با رندها و خانه بر دوشان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 8:25  توسط زيبا | 
سلام

احوالات؟

یه خبر مهم!!!! یه خبر مهم!!!!!

بلاخره به یاری خداوند متعال و بعد از سعی و تلاش و پشتکار فراوان و ناله های بسیار امر خطیر خانه تکانی ما به اتمام رسید.  

 

یادتونه همین چند روز پیش بود نوشتم حال و حوصلشو ندارم انجام بدم ها ولی چی فکر کردید؟ فلفل نبین چه ریزه درشتاشو جدا  کن ... 

 

بله دیگه به طرز فجیعی تو این چند روز تعطیل دهن ما ...... .  خداییش خیلی زرنگم ها ولی اعتماد به نفسم پایینه هی شکسته نفسی می کنم.

 

پنج شنبه عصر که بنده تعطیل بودم شروع کردیم به شستن ملافه و پرده (و لباسهای بنده که روی هم تلمبار شده بودند، باورتون می شه فقط 6 تا شلوار شستم یعنی این یه قلمش 6 تا بود!  ) تا شب. شب هم با والده محترم رفتیم یه دوری زدیم اومدیم.

 

فرداش خونه برادرم مهمون بودیم برادرزادم از خدمت سربازی اومده بود مرخصی این داداش بی عقل بنده هم شب عیدی که همه کار دارن و بنده هم تموم کارام رو گذاشته بودم برا این دو روز تعطیلی اومده مهمون دعوت می کنه. جمعه رو هم اونجا بودیم و کار و بار هیچ ! فقط ناراحتیش داشت منو می کشت . نیست من خیلی زرنگ و خونه دارم .

شنبه رو هم که دیگه چشمتون روز بد نبینه که پوست بنده قلفتی (غلفتی) کنده شد.  صبح ساعت 8 از خواب ناز بیدار شده و به تکاندن حال و آشپزخانه مشغول شدم. تا شب ساعت 7 تازه اون موقع رفتم حموم و چند تکه از موکت های کوچک و پادری و خلاصه از این آت و آشغالها رو بشورم که مامانم جیغش در اومد که دیگه ولش کن اینا رو بزار برا یه شب دیگه   که بنده هم مجاب نشدم و شروع کردم به شستن اونها. چون بعد از اون می خواستم خودم دوش بگیرم گفتم بهتره اول اونا رو بشورم بعد هم خودمو.  تازه بعد که اونا رو شستم بازم زرنگ شدم (گل همه رنگش خوبه بچه زرنگش خوبه، من نگفتما تو کتابا نوشته) و شروع کردم به شستن حموم.

 

ما هر سال حموم و دستشویی رو می زاریم برای روزای آخر یکی دو روز به عید مونده. ولی امسال گفتم که دیگه رکورد شکستم.  ساعت 11 هم از حموم اومدم بیرون شایدم یه کم زودتر. (خدایی حال کردین؟ تو یه روز حال و آشپزخونه و موکت و حموم دست تنها یک نفره ... !!! ) خلاصه این هم از خونه تکونی ما. البته یه کم خرده کاری داره که اونا رو شب هم میشه انجام داد. حالا خدایی خوبه ما تصمیم داریم خونه رو بفروشیم و اینگده توش خر حمالی می کنیم  دیگه اگه چنین تصمیمی نداشتیم که دیگه هیچ فقط 3 روز آشپزخونه طول می کشید.

 

خوب حالا از احوالات بنده در خواب: دیشب از دست درد نتونستم بخوابم البته خوابم می برد ولی دستم که ضعف داشت بیدار می شدم و دیگه گریه ام می یومد  جرأت هم که نداشتم آخ بگم اون وقت مامانم سه طلاقم می کرد می گفت چشمت کور مگه من نمی گم انقد خودتو خسته نکن.

 

الانم دستم درد داره . مامانم گفته برو دکتر نوار قلب بگیر آخه دست چپم فقط درد داره. خلاصه اگه دیگه از من خبری نشد بفهمید که دیگه .... حلالم کنید.

 

راستی از خونه هم هنوز خبری نیست. دعا کنید که خونه ما به قیمت خوب فروش بره که بریم اون خونه که دیدیم رو بخریم.

 

فعلا بای

                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:6  توسط زيبا | 
 

هل من ناصر ینصرنی ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

آیا هست کسی که به ما ۷- ۸ میلیون تومن قرض بده ؟؟!؟؟!؟!؟!؟!  

بابا ما محتاج چند میلیونیم می گن هیچ کدوم از بانکها الان وام نمی دن؟

آیا جوانمردی! ایثارگری ! فداکاری! جنتلمنی! کسی پیدا نمیشه این چند میلیونو به ما مرحمت کنه؟

یه خونه خوب پیدا کردیم قیمتش خیلی از خونه خودمون بیشتره. پول کم داریم.

مدددددددددددد ..............................

help me    .......   help me

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 17:40  توسط زيبا | 
 

      چند روزه که می خوام بیام و مثلا گلاب به روتون پست جدید بزارم.  ولی نمیشه . هر چی فکر می کنم چیزی که قابل نوشتن باشه ندارم.  کارهای همیشگی. دچار روزمرگی شدم شدید.

  همش مثل همه! هیچ اتفاق جدید یا کار جدید نیست . از کارم هم خسته شدم دلم می خواد عوضش کنم خیلی یکنواخت و کسل کننده شده و شدید روی خودم تأثیر منفی گذاشته خیلی کسل و تنبل شدم  حوصله هیچ کاری رو ندارم. دلم یه کار جدید و متفاوت می خواد هر چند می دونم هیچ جایی دیگه مثل این جا برام پیدا نمیشه با این شرایط ولی حوصلم سر رفته.  یه کتاب دو هفته قبل یکی از همکارام داده که مطالعه کنم ولی دریغ از مطالعه یک صفحه.  دیشب برداشتم دو صفحه ازش خوندم بعد یه سریال شروع شد گذاشتمش کنار . 

این چند روزه درگیر اتفاقای اعصاب خرد کن بودیم. دادگاه و وکیل و خلاصه همش جنگ اعصاب.  من نمی دونم این ماجرا تا کی می خواد ادامه پیدا کنه یه جورایی تازه حالا بسم اله گفته و از نو شروع شده .  خوب بی خیالش ...

 

امسال اصلا و ابدا حوصله خونه تکونی ندارم.  البته هر سال همین وضع بوده اصلا عید که می خواست بیاد من عزا می گرفتم (به استثنای دوران کودکی). دوست نداشتم.  از هیچی عید خوشم نمی یومد. هر سال هم می گفتم من امسال خونه تکونی نمی کنم. هر سال هم مثل حمالها می افتادم به جون خونه و اون روزای آخر بابا بزرگ خودمو می دیدم جلو چشام.  

 

ولی امسال فرق می کنه امسال تو این خونه دوست ندارم کار کنم. جمعه قبل که خونه دایی ام و اینا مهمون بودیم داییمو قسم گیرش کردم و گفتم باید یه خونه برامون پیدا کنی من دیگه حوصله این خونه رو ندارم.  تو این خونه امسال دست به هیچی نمی زنم. من خونه جدید می خوام .  فردا صبحش هم داییم رفته بود سه تا بنگاه سفارش داده بود. بیچاره من بگم بمیر در جا می میره. 

 

خوب به من چه؟! ما سه ساله می خواهیم خونه عوض کنیم ولی خونه که به پول ما بخوره گیرمون نیومده.  از یه طرف انگار از این خونه دلکنده نمی شیم (آخه من از اول عمرم تو این خونه بودم) ولی این دفه خیلی لارج شدم  دیگه به دایی ام گفتم اگه گرون هم بود اشکال نداره جهنم و ضرر ، وام می گیرم از شرکتمون، باید بهم بدن  اگه ندادن دیگه براشون کار نمی کنم.  خلاصه قرار شد پیدا کنه ولی چشمم آب نمی خوره قبل عیدیه چیزی پیدا بشه. فکر کنم آخرش باید خونه تکونی کنم  حالم به هم می خوره...  

 

راستی امسال دیگه چقدر جنسا افتضاح شده و گرون.  ما تصمیم داشتیم تو بهمن بریم کمی خرید ولی افتاد به تاسوعا و عاشورا بعدشم تعطیلی 22 بهمن و به همراهش مریضی بنده که چند صباحی طول کشید و افتاد به اسفند دیگه بی خیال شدیم و گفتیم بعد عید می ریم. 

ولی از بخت بد کفشای نازنین من بر خلاف همیشه از بین رفت  (آقا ما همیشه آرزو داشتیم یه دفه کفشای ما پاره بشه همش نو بود من یکسال تمام پشت سر هم می پوشیدم عید که می شد نوی نو بود و سالم وقتی می انداختمش دور دیگه کسل کننده شده بود وگرنه سالم بود ) و بنده مجبور شدم لااقل برا کفش یه فکری کنم. رفتیم بیرون و کمی که چه عرض کنم خیلی گشتیم ولی دریغ از کفش خوب !!! همش پوت و نیم پوت آخه یکی بگه کی دیگه الان پوت می خره؟!  بعد عید که پای آدم تو این کفشا به جوش می یاد.  تازه همه کفشا هم گرون !!!

 

خلاصه تصمیم گرفتیم یه جفت کفش معمولی تو مایه گالشهای مادربزرگ بخریم  که حالا تا یه دوماه دیگه بپوشیم و بعد عید بریم مثل آدم کفش بخریم. به هر مصیبتی بود یه جفت کفش پیدا کردیم و خریدیم. خلاصه که هر کی الان بره برا خرید واقعا ضرر کرده و پولشو به طرز احمقانه ای ریخته تو چاه !!!  

دیگه همین !  امروز حرف نداشتم بنویسم ولی یواش یواش خیلی شد ...  

 

فعلا با بای

                      

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 16:29  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت