![]() |
![]() |
|
|
فقط سرماخوردگی و بدن درد و زکام و دستمال کلینکس و سرفه های پی در پی و عطسه و سر درد و تب و لرز شدید و بی حالی و خواب و دارو و استثنائن بدون آمپول (اونم به خاطر اینکه دکترم ازم اجازه خواست آمپول بنویسه منم اجازه ندادم) شلغم و انجیر خیس خورده و کمپوت آناناس و سوپ و ............................... این هم تمام زندگی این ۵ روز من !!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 16:57 توسط زيبا |
|
|
ماجرای دو پست قبل به واسطه تذکری که خواهر و پدر مرحومم دادند تموم شد. (هر دو در یک شب اونم شب جمعه اومدن به خواب 2 نفر از فامیل) ظاهرا اون ماجرا تموم شده ولی فکر می کنم یه جورایی می خواد ادامه پیدا کنه. خدا کنه که به خیر بگذره. خواب اول: پدرم به یکی از آشناها که تا به حال پدرم را ندیده بود گفته بود که به من بگه خودتو مثل اون یکی خواهرت بدبخت نکن. خواب دوم: من و زن داداشم می ریم روضه و همونجا خواهر مرحومم در حالی که مقداری سنگ در دست داشته می یاد تو مجلس و می بینه که حاج آقای اون مجلس در حال سخنرانی با من هم حرف می زده، خواهرم به زن داداشم می گه هوای زیبا رو خیلی داشته باش. این حاج آقا می خواد زیبا رو گول بزنه. این آدم درسته که حاج آقاست ولی باطنش چیز دیگه ایه. اصلا این آدم دو رو داره یکی همین ظاهرش که حاج آقاس و یه روی دیگه هم داره که خوب نیست و می خواد زیبا رو گول بزنه و ببره بکشدش و بندازه تو یه چاه. بعد می گه من الان می خوام اونو با سنگ بزنم . تو هم بیا با سنگ بزنش هر دو می زنیم تو باید خیلی هوای زیبا رو داشته باشی و مواظبش باشی که اون گولش نزنه. وقتی این خواب رو شنیدم موهای تنم سیخ شد. آخه هیچ کس از این ماجرا خبر نداشت به جز من و مامانم. ولی انقدر این خواب دقیق بود که من شک کردم واقعا زن برادرم این خواب رو دیده یا از این ماجرا یه جوری باخبر شده!!!! تاسوعا و عاشورا نزدیک شده. ملتمس دعا هستیم شدید !!! ضمنا حتما اینو شنیدید که اگه می خوای دعای خودت مستجاب بشه به دیگران دعا کن !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 15:32 توسط زيبا |
|
|
این روزا توی خیلی از وبلاگا که می ری بوی محرم می یاد بعضی ها توصیفش کردن بعضی ها هم ازش گله کردن. نه از محرم و عاشورا بلکه از عمل عاشوراییان . از اونایی که به قولی دارن عزاداری می کنن ولی خودشون خبر ندارن چه می کنن (منظور من همه عزاداران حسینی نیست بعضی از اونا) نمی خوام در این مورد چیزی بنویسم چون تکراریه. امروز یه مطلبی در مورد قرآن خوندم و طریقه استفاده اون. به نظرم جالب بود به همین دلیل تصمیم گرفتم اینجا بزارمش تا شما هم بخونید شاید تا حالا نخونده باشید شاید هم خونده باشید به هر حال نظرتونو بگید.:
گلایه قرآن از کجا بگویم؟ از که بگویم؟ از آنان که با قلبی چون سنگ ارزش معنوی مرا در زیر موزه های خود از بین می برند؛ نه، نه، مرا با آنان کاری نیست.
و اما از آنانکه با قلب رئوف و روح آرام، نیاز و آرزوهایشان را در الفاظم نشان گیرند وبس! بی آنکه در اعماق فرمانم نشانی از خدا گیرند و پا در راه بگذارند. من از اینان گله دارم. هزاران، صد هزاران گله دارم. یکی خواند مرا گنگ و غلط، با چهچهی؛ گویی که آهنگ غنا هستم! یکی آویزدم بر گردنش؛ گویی صلیبی از طلا هستم! یکی نالد مرا در بزم غم؛ گویی که شعر مرده ها هستم! یکی بندد مرا بر بازوانش؛ چونکه «خیرٌ حافظاً» هستم! یکی هم بهر حفظ جان و مالش، غافل از یاد خدایش، می نهد یک قطعه ام را بر خودش، بر خانه اش بر جان و مال و بچه اش؛ تا از بلاها در امان باشد! به هنگام مرض، آنجا که دکتر عاجز از درمان، دواها بی اثر گردد، مرا شویند و نوشانند؛ شاید ذکر الفاظم علاج دردشان باشد! در آن دم که عزیزی از وطن عزم سفر دارد، مادری یا خواهری یا همسری در بدرقه بر او نظر دارد ، پلی از من به بالای سرش بندد که تا از زیر آن اول قدم را پیش بگذارد و دائم از خطرها در امان باشد! به دیوار مناره، بر فراز گنبد و باره، به گرد هر ضریح و تکیه و مدفن و قندیل و شبستانها، با خطی مزین به سردرها، معما وار، ناخوانا ، مرا با صنعت تذهیب؛ آری عرضه می دارند! و تنها ذکر الفاظم تهی از معنی آنها و چون وردی مقدس، بی تفهّم، بی تعقل، بی تأمل، از برای رفع حاجت یا ثواب از برای رفتگان! آن فلان بن فلانی در تمام زندگی با من ندارد آشنایی، ولی هنگام تردید و بلا تکلیفیش، در انتخاب مسکن و یاری و یا آغاز هر کاری به دامانم زند دست و گشاید لای اوراقم که یابد راه خود را خوب یا بد یا میانه! برای یُمن هر مسکن مرا با آب و آیینه، به آنجا می برند اول که تا شاید مبارک گردد آن خانه! کنار هفت سین سفره شان، اندر صف سنجد، سماق و سیر؛ به همراه صداق زن؛ به بالین مریضان؛ توی جیب مردمان؛ بر سینه نوباوگان؛ در رادیو، بعد از نی و آوازشان؛ بر روی قبر مردگان، من حاضرم من حاضرم اما چرا؟ اما چرا؟ از بهر چه این کارها با این کتاب؟ گرچه بوَد برخی ثواب! اما تبرک مقصد است! آیا تبرک مقصد است؟ یا آنکه در مقصود ما تنها تبرک مقصد است؟!؟ امیرحسین نظاری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 11:8 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|