تبليغاتX
محبت کن اما ...

این روزا یه اتفاقایی داره می افته. نمی دونم خوب یا بد!!! 

 

 ای خدا من چقدر بدبختم. چرا همیشه باید مردای متأهل عاشق من بشن؟   

 

این متأهلا چی توی من می بینن که مجردا نمی بینن؟

 

یعنی دیدن خصوصیات من چشم بصیرت می خواد که مجردا ندارن و متأهلا دارن؟

 

بابا یه دفه دلم می خواست اون احساسی که مرد متأهل به من نشون می ده اون مجرد بی شعور نشون بده. چرا همش باید مامانشون تصمیم بگیره و بیاد ؟؟؟؟

 

یعنی به خاطر اینه که متأهلا روشون باز تره و مجرده خجالت می کشه بروز بده.

 

(ای احمق تو که اون بدبختا رو هم می پرونی. همچین می زنی تو برجکشون که از ترس می رن پشت سرشونم نگاه نمی کنند. )

 

تمومشونم شخصیتای معروف و متدین  و مذهبی هستن که من زبونم بسته می شه که چهار تا فحش بدم بهشون. یا دو تا سیلی بخوابونم تو گوششون. اصلا بلد نیستم از این کارا زبونم بسته می شه .....

 

قبلیا فقط علاقشونو بروز می دادن ولی این یکی جسارت به خرج داده و پیشنهاد داده ...

 

واقعا سر هوو رفتن چه مزه ای داره؟  آدم چقدر باید بی وجدان باشه که بره سر یه زن دیگه و اونو بدبخت کنه ؟ شایدم خودشو بدبخت کنه؟  نمی دونم شایدم هر دو خوشبخت بشن خدا را چه دیدی؟ 

واقعا آدم چند دفه عاشق می شه؟ مگه میشه مردی که زن داره عاشق بشه؟

 

اونم از یه نظر که سه سال پیش یک نفرو دیده باشه. چه حافظه ای !!!!

 

یعنی به صرف اینکه یه نفر موقعیت و ثروت خوبی داشته باشه می شه زن دومش شد؟  حالا متدین و با خدا و اهل نماز شب بودن رو هم اضافه کنیم! (که اگه نبود عمرا در موردش صحبتی میشد)

 

موقعیتش طوری هست که اگه مجرد بود فکر می کنم حتما قبول می کردم حتما ...

تازه هنوز ثابت نشده که حرفاش از ته دل باشه یا از روی  ............  خودش که می گه اهل این حرفا نیست.  

خدایا !! من هنوز از بی شوهری نمردم هنوز انقدر فشار بهم نیومده که بخوام برم سر هوو.  من راحتم و از موقعیت فعلیم راضیم خیلی راضی خیلی خیلی . من از مردا متنفرم.  

 

شک دارم . بعضی وقتا به خودم نهیب می زنم می گم شاید این موقعیت هیچ وقت دیگه برات پیش نیاد.

یه نفر بهم می گه: آخه خره اون موقع باید ناراحت باشی که سرت هوو بیارن نه وقتی که بری سر هوو. ( البته هوویی که خودش خبر نداره چه بلایی سرش اومده )

 

خدایا کمکم کن ........

 

من هنوز انقدر بدبخت نشدم !!!

 

یعنی این یه نوع بدبختیه؟؟؟!!!!!

 

خدایا چرا به من یه نیرویی ندادی که بتونم حرفم رو رک بزنم فورا واکنش نشون بدم ؟ به خاطر همین سکوتم و عدم واکنش منفی طرف فکر می کنه من هم بله ............. سکوت نشونه رضایته . تازه از همه بدتر فکر می کنه عشقش دو طرفه است.  

 

وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

من بدبختم ......................................

 

ناشکری نکن دیوونه هنوز که چیزی نشده حالا فقط یه پیشنهاد بوده می تونی رد کنی. ولی اگه شاهین بخت و اقبال بوده باشه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

چرا من این حرفا رو اینجا زدم آیا؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

میشه کمک کنید لطفا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

 

به نظر شما من خرم اگه قبول کنم یا اگه قبول نکنم؟ ؟؟؟؟؟؟  

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 12:1  توسط زيبا | 

                                                

سلام

ديروز يکي از روزهاي بد زندگي من بود. حادثه اي براي اولين بار برام اتفاق افتاد. اصلا دوست نداشتم يه همچين چيزي تو کارنامه رانندگيم ثبت بشه ولي شد.

زنگ زدم به برادر زادم گفتم که بريم بيرون کمي بگرديم خير سرمون که اي کاش زنگ نمي زدم. رفتيم و هنوز چند دقيقه نگذشته بود که صدايي دردناک به گوشمان رسيد. ماشين خورد به يک وانت قراضه که کنار خيابون پارک بود بماند که قراضگي ماشين يک حسن برامون به حساب اومد لااقل اون چيزيش نشد و فقط ماشين من بيچاره آسيب ديد. ولي خدارو شکر تقريبا جزئي بود . من فکر کردم چراغ راهنما شکسته و زياد ناراحت نشدم چند متر جلوتر که پارک کرديم برادرزادم پياده شد و رفت ماشين و چک کرد  و گفت چراغ شکسته و بالاي چراغ تو افتاده وقتي رفتم ديدم برق از کلم پريد و آه از نهادم برخاست ديگه نمي دونستم چه کنم. فقط تنها دغدغه اي که داشتم مامانم بود. از هيچيش ناراحت نبودم نه به خاطر ماشين و نه به خاطر هزينه اون. فقط نمي خواستم مامانم بفهمه حالا روز جمعه همه مغازه ها تعطيل ما هم که 2 ساعتي بيشتر فرصت نداشتيم منم که هيچ کسو نمي شناختم.

 زنگ زدم به يکي از همکارام و ماجرا را براش گفتم فقط خنديد و گفت خوب چيزي نيست برو خونه فردا ببر درست کنند. گفتم اي داد بيداد ! مامان من نزده برام مي رقصه اگه اينو اينجوري ببينه که اول منو مي کشه بعد خودشو.  خلاصه شماره يه تعميرکارو داشتم که اتفاقا ماشينمو شب قبلش برام تعمير کرده بود. زنگ زدم و دست به دامانش شدم. خدا پدر و مادرش رو برا هم نگه داره. روز تعطيل اومد بيرون و زنگ زد صافکار و لوازم فروش و خلاصه همه دست به هم دادن و برام درستش کردن فقط مونده بود رنگش که اگه اونم درست شده بود  ديگه محشر بود. ولي نشد آخه صاحب مغازه رو پيدا نکردند.  

خلاصه ما با ترس و لرز و هزار تا نذر و صلوات  ماشينو آورديم خونه فقط دعا مي کرديم مامان نفهمه آخه روي لامپش يه چسب بزرگ به صورت + چسبونده بودن.  فورا ماشينو آوردم تو خونه و روشو کشيدم و خدا خدا مي کردم مامان طبق معمول نره ماشينو معاينه فني کنه.  نمي دونم چي شد که نرفته بود. صبح ماشينو آوردم بيرون که مثلا باهاش بيام سر کار و مستقيم بردم دم خونه تعميرکار. شکر خدا خونشون تو محل خودمونه.

خلاصه که الان به بهونه کاراي جزئي ديگه تعميرگاهه .  ظاهرا به خير گذشت ولي نمي دونيد من چه شبي و صبح کردم . اصلا خوابم نمي برد وقتي هم خوابيدم همش کابوس مي ديدم .  فقط خدا خدا مي کردم صبح مامانم نياد بيرون و اون زدگيو ببينه. اي کاش مامان يه کم ظرفيت پيدا مي کرد تو اين قضيه ولي متأسفانه کاملا بي ظرفيته و اصلا طاقت اين چيزا رو نداره  نه به خاطر ماشين فقط به اين دليل که سر من مي ترسه بيش از حد مخصوصا از زماني که خواهرمو از دست دادمو و تک دختر شدم که اي کاش نمي شدم.  

اينم روز جمعه ما . بخشکه شانسسسس. بيچاره برادرزادم که مثلا اومده بوديم خوش بگذرونيم.چي کشيد !!!!!!

ولي بازم همه جا خدا با ما بود و بابت همين خدا رو بسيار شکرگزارم

اول اينکه ماشيني که بهش خورديم قراضه بود و چيزيش نشد که تازه خر بيارو باقالي بار کن

دوم اينکه: خسارت جزئي بود

سوم اينکه تعميرکار و صافکار و لوازم فروش همه داخل شهر بود و در دسترس و از روي دنده خوبشون بلند شده بودند و اومدند مغازه رو باز کردند.

جالب اين بود که حدود 1.5-1  ساعت بيشتر طول نکشيد و تازه صافکار هم ازمون دستمزد نگرفت بابت کارش

ولي تو اين موقعيت اگه هر کدومشون سه برابر هزينه رو هم مي گفتند من با جون و دل مي پرداختم فقط مهم اين بود که مامان نبينه و متوجه نشه که ظاهرا اين جور شد.

الانم شديدا عذاب وجدان دارم. آخه من هيچ موقع از اين کارا نکردم و دروغ نگفتم به مامانم ولي اينجا لازم بود وگرنه سرم به باد مي رفت.

حالا تازه از اين مي ترسم که مامان فهميده باشه و تو روي مبارک من نياورده باشه تا به موقش رو کنه.

ماشينو رنگ هم زديم و به خير گذشت اگه خيلي دقيق نشي معلوم نيست حالا خدا کنه که مامانه متوجه نشه.

خدايا ازت ممنونم که کمکم کردي

ممنونم ممنونم ممنونم .................  

       

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 10:33  توسط زيبا | 
               

سلام

پنج شنبه عصر زنگ زدم به خانوم برادرم. یعنی اولش زنگ زدم به یکی از دوستام متوجه شدم مهمون دارند ظاهرا مهمونای شب یلداشون از عصر تشریف آورده بودند.  می خواستم برم دنبالش بریم بیرون که نیومد.

 

بعدش زنگ زدم به خانوم برادرم که بریم بیرون. اونم گفت باشه بهش گفتم با ماشین می ریم می یای؟ گفت آره. گفتم من تازه کارم نمی ترسی؟ گفت مرگ دست خداست، منم خوشحال .  اومد و رفتیم بیرون اطراف شهر و توی تموم خیابونای اصلی شهر حالا کی؟  شب جمعه و شب یلدا و دقیقا  اون موقعی که تازه هوا می خواد تاریک بشه و اوج شلوغی خیابون؟  حالا با چه پشتوانه ای؟ بدون گواهینامه.

 

خلاصه که چه جوری از تو میدونا و چهار راهها رفتیم و چند صد تا ماشین عقب و جلومون بودند و ماشین چند دفه وسط میدون خاموش کرد و چقدر حرص خوردیم؟ به کسی ربطی نداره.  به هزار و یه مصیبت از تو اون شلوغی اومدیم بیرون اونم به سلامت جسم و جان (جان همون ماشینه) . حالا سردردش که تا ساعت 1-12 شب برام موند از بس اعصابم خرد شد هم بماند.

 

وقتی اومدیم خونه رل کسی رو بازی کردیم که مثلا یه اتفاقی افتاده براش مثل تصادف و این حرفا ولی خوب زود خودمونو جمع کردیم وگرنه مامان سه طلاقم می کرد.  اون شب هم که مهمون داشتیم و شلوغ بود. هان راستی شب هم این برادرزاده عزیز من که دست به هر چی می زنه خراب می شه رفت تو ماشین و شیشه عقب و کشید پایین و آمدن پایین همانا و نرفتن بالا همانا.  

 

من اصلا بروز ندادم که برادرزادم این کارو کرد و به داداشم گفتم بیا ببین می شه درستش کرد یا نه. این جا بود که مامانم شک کرد و فکر کرد همون موقع که رفته بودیم بیرون درب ماشین یه چیزیش شده. خلاصه شیشه که درست نشد و گذشت و خوابیدیم.

 

حالا فردا صبح چشمتون روز بد نبینه که مامان جان بنده زودتر از من از خواب ناز بیدار شدند و رفتند ماشینو یه معاینه فنی کردند  و یه دو تا خش جزئی که از اول داشت رو پیدا کرده با یه قطعه کوچولوی پلاستیکی که مثل درپوشه و از چرخ ماشین افتاده بود و همین بهانه ای شد برای خراب کردن جمعه بنده.  بله جناب مامان خان در آرامش کامل نشسته و یه سناریوی هندی سوزناک برا من و ماشینم ساخته بودند و وقتی بیدار شدم تحویل بنده دادند. 

 

حالا قصه ایشون از این قرار بود که:

 

دیشب که شما رفتید بیرون یه بلایی سر ماشین آوردید یعنی یه حادثه ای به بار آوردید و دیشب هم یواشکی من به داداش جونت گفتی و درب ماشین احتمالا تو افتاده و داشته درستش می کرده و اون قطعه هم از ماشین کنده شده خلاصه که یک کوهی ساخته بودند از کاه .  و رو اعصاب بنده هم حسابی چهار خونه بازی کردند. هر چی هم بنده توضیح می دادم ایشان توجیه نمی شدند و می گفتند شما دروغ می گویید.  خلاصه ما هم بی خیال شدیم. عصرش تصمیم داشتیم که بازم ماشینو برداریم بریم بیرون عشق و حال که به همین دلیل عطایش را به لقائش بخشیدیم.

 

بعدها فهمیدیم اینها تمام نقشه البته نقشه که نه بهانه ای بیش نبوده برای اینکه نشان دهند که نگرانند و به خاطر نگرانی می خواهند بهانه بیاورند که بنده از ماشین استفاده نکنم.

 

دیروز بعد از سه ماه دیگه بلاخره شاهین بخت و اقبال روی دوش ما نشست و گواهینامه عزیزمان به دستمان رسید.  نمی دونم چرا انقدر در ایران کارها سرعت دارد یعنی؟  حالا لااقل یه کم با اعتماد به نفس بیشتری می ریم بیرون و والده محترم کمتر می توانند بهانه از ما بگیرند (هر چند که چشمم آب نمی خوره اون موقع هم یه بهانه دیگه پیدا می کنه). 

 

امروزم باید برم پلاک جدید ماشینو بگیرم.  

فعلا بای...

 

راستی اون قضیه پست قبل هم حل شد و زندگی شیرین شد.... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:6  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت