![]() |
![]() |
|
|
سلام
چند روزیه که با یکی از همکارام قهرم دلم براش تنگ شده .... جالب اینجاست که کاندید شورا هم شده!!!! اون وقت تو این شرایط ما باید باهم قهر باشیم!!! کاری که نمی تونستم بکنم لااقل کلی ذوق می کردم براش اگه شرایط یه جور دیگه بود .... شاید بیاد اینجا و بخونه، آدرس وب منو داره . آخه بی معرفت !!!! بی انصاف!!!!! تو که می دونی من دوست دارم
تو که می دونی هر موقع ناراحتی دلم می گیره .... آخه ما که مثل همیم. کسی رو نداریم کمبود محبت داریم هر دو از یک مشکل رنج می بریم. خوب چرا کاری می کنی که من مجبور بشم این جوری کنم باهات؟؟؟؟ روزی صد دفه می اومدی تو اتاقم، حالا باید این جوری بشه؟؟؟ وقتی می گم بی معرفتی دروغ نگفتم. دلم گرفته ، دلتنگم ....
متأسفانه هر دو هم مغروریم بگذریم....... همین الان جلوم سبز شد ....
از این هوای ابری و بارونی و برفی هم خسته شدم. ناسلامتی ماشین خریدم ها . از اون روزی که خریدم دائم یا بارون می یاد یا برف. باید اسمشو بزارم خوش قدم. لااقل اگه هوا خوب بود می رفتیم یه دوری می زدیم با بر و بچ. دلمون وا می شد کمی . لعنتی! آخه من اگه شانس داشتم که الان اینجا نبودم . یه کم اون ورتر بودم بدشانسی! وقتی که تو خونه هم هست این خوش رکاب باهاش کار نمی کنی خراب می شه تازه بعد باید التماسش کنی روشن بشه .... حوصلم سر رفته یه کم هوای آفتابی می خوام ....... پ . ن: عزییییییییییزم !!!! الان اومد تو اتاقم .....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:6 توسط زيبا |
|
|
يا ضامن آهو!!!!!
میلاد باسعادت هشتمین امام شیعیان علی بن موسی رضا بر تمامی مومنان مبارک باد
کاش يک شب باز مهمان دو چشمت مي شدم ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت مي شدم کاش يک شب مي گذشتم از فراز چشم تو گرم گلگشت خراسان دو چشمت مي شدم کاش يک شب مي سرودم گنبد زرد تو را فارع از دنيا، غزلخوان دو چشمت مي شدم کاش يک شب مي نشستم بر ضريح چشم تو باز هم پايبند پيمان دو چشمت مي شدم صحن و ايوان تو را اي کاش جارو مي زدم چون کبوترها نگهبان دو چشمت مي شدم ضامن آهوست چشمان دو شهد روشنت کاش آهوي بيابان دو چشمت مي شدم کاش يک شب معرفت مي چيدم از چشمان تو غرق در درياي عرفان دو چشمت مي شدم کاش يک شب مي شدم خيس نگاه سبز تو شاهد اعجاز باران دو چشمت مي شدم کاش يک شب نور مي نوشيدم از چشمان تو مي درخشيدم، چراغان دو چشمت مي شدم سخت شيرين است طعم روشن چشمان تو کاش يک شب باز مهمان دو چشمت مي شدم ********************************************* ******************************** *****************
کاش مــن يک بچه آهــو مــي شـدم مـي دويدم روز و شب در دشت ها توي کوه و دشت و صحرا، روز و شب مـي دويـدم تا که مـي ديــدم تو را کاش روزي مـي نشستي پيش من مي کشيدي دست خود را بر سرم شاد مــي کـــردي مـــرا با خنــده ات دوست بــودي با مــن و با خــواهرم چـــون که روزي مادرم مـي گفت: تو دوسـت با يــک بچــه آهــو بــوده اي خــوش به حال بچـه آهــويـــي که تو تـــوي صـــحـــرا ضامـــن او بــوده اي پــس بيا! مـن بچــه آهــو مــي شوم بچـــه آهــويــي که تنها مانده است بچـــه آهـــويـــي کـــه تنهـــا و غــريب در ميــان دشت و صحرا مانده است روز و شــب در انتــظـارم، پـــس بيــــا دوست شـو با مـن، مرا هم ناز کـن بنـــــد غـــــم را از دو پــــاي کوچــکــم با دو دســت مهــــربانـــت بــاز کـــن افسانه شعبان نژاد
اخبار مربوط به ولادت حضرت رضا(ع) ؛ 80 نفر از دربانان و كفشداران حرم مطهر رضوي به استقبال زائران مي روند همزمان با روز ولادت هشتمين اختر تابناك آسمان امامت و ولايت، 80 نفر از دربانان و كفشداران بارگاه ملكوتي حضرت امام رضا(ع) به استقبال زائران در پايانه هاي راه آهن و فرودگاه مي روند. به گزارش اداره كل روابط عمومي آستان قدس رضـوي، در اين برنامه 800 بسته متبرك به زائريـــن حضرت رضا(ع) اهدا و از آنان براي پذيرايي در مهمانسرا حضرت دعوت به عمل مي آيد. گفتني است: اين طرح براي چهارمين سال متوالي انجام مي شود.
مجموعه وادي ايمن در پنج هزار نسخه منتشر مي شود رئيس اداره صوت و تصوير آستان قدس رضوي؛ از انتشار 5 هزار سي دي تحت عنوان مجموعه وادي ايمن در دهه ميلاد امام رضا(ع) در حرم مطهر خبر داد. به گزارش اداره كل روابط عمومي آستان قدس رضوي، محمد رضا مذهب يوسفي با بيان اين مطلب، تصريح كرد:اين مجموعه، شامل پنج سخنراني از حجج اسلام و المسلمين راشد يزدي، فرزانه، علي اكبري و صديقي با محوريت آداب زيارت و شخصيت امام رضا(ع) مي باشد. وي اظهار داشت: سي دي اين سخنرانـــي به همراه سروده هاي منتخب كشـــوري كه با محوريت امام رضــا(ع) سروده شده اند؛ به عنوان يك مجموعه منتشر و در اختيار زائرين قرار مي گيرد. وي اذعان داشت: انتشار اين مجموعه با همكاري اداره صوت و تصوير و مديريت برنامه ريزي و پژوهش آستان قدس رضوي صورت مي گيرد.
نمايشگاه «نجمه خورشيد» در مشهد بر پا شد نمايشگاه آثار خوشنويسي و تذهيب هنرجويان مجتمع امام خميني(ره) با عنوان« نجمه خورشيد» به مناسبت ميلاد حضرت رضا(ع) در حال برگزاري است. به گزارش اداره كل روابط عمومي آستان قدس رضوي، در اين نمايشگاه 20 اثر خوشنويسي و تذهيب هنرجويان مقاطع عالي و ممتاز با موضوع امام رضا(ع) به نمايش در آمده است. گفتني است، اين نمايشگاه از چهارم لغايت دوازدهم آْذرماه جاري صبح و عصر در محل مجتمع امام خميني (ره) وابسته به موسسه آفرينش هاي رضوي آستان قدس رضوي واقع در منطقه خواجه ربيع شهر مقدس مشهد پذيراي عموم علاقمندان است.
اهداي پرچم بارگاه حضرت رضا (ع) به حسينيه امامين الجوادين (ع) کويت پس از وقف مجموعهاي از تمبرهاي تاريخي و مسکوکات کشورهاي اسلامي صورت گرفت پرچم بارگاه ملکوتي حضرت رضا (ع) طي مراسمي با حضور مسئولان آستان رضوي به يک خير و مجموعــهدار تمبرهاي تاريخي و مسکوکات کشـورهاي اسلامي که بخشي از مجموعه خود را به موزه آستان قدس رضوي وقف نموده است، اهدا گرديد.
این آدرس رو برید نگاه کنید یه کلیپ خیلی باحاله
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 17:0 توسط زيبا |
|
|
سلامممممممممممممم احوالات؟؟؟ خوشحالم البته بي جنبه نيستم هاااااا. راستش پريروز پنج شنبه از صبح تا شب يه اتفاقاتي افتاد که خوشايند بود برام. به آرزوي چندين و چند سالم رسيدم بالاخره اگه گفتيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حدس بزنيد خوب!!!!! خودم مي گم. پنج شنبه شب من صاحب ماشين شدممممممم. از 15 سالگي عشق رانندگيو داشتم ولي خيلي زود به آرزوم رسيدم ... آره ديگه چهارشنبه شب يکي از همکارام گفت که داداشم قصد داره ماشينشو بفروشه البته چند هفته قبل گفته بود ولي اون روز گفت قصد تعويض داره و تا ماشين پيدا نکنه ماشينشو نمي فروشه. چهارشنبه ظاهرا ماشين پيدا کرده بود و به من گفت اگه مي خواي بايد زود خبر بدي چون چند تا خواستگار داره. تشخيص خوب و بدش تجربه داشت و خبره بود زنگ زدم و با برادرزادم ماشينو بردم که ببينه و بگه که خوبه يا نه. خلاصه خيلي تعريفشو کرد و گفت خوبو سالمه. منم به صاحبش گفتم تا ظهر بهت خبر ميدم. ظهر تماس گرفتم و گفتم ماشين مال منه و شوهرش نديد . شب هم رفتيم و قولنامه کرديم و تمام. يعني تو يک روز من ماشين دار شدم در صورتي که 4 سال بود فقط حرفشو مي زدم و تمومه فک و فاميل و دوست و همسايه را ماشين دار کردم به خاطر همين صحبتاي گوهر بارم و خودم امروز فردا مي کردم برا خريد ماشين. راستي همون شب يه اتفاق خيلي خنده دار و دردناکي افتاد با ماشين که براتون تعريف نمي کنم چون حسابي ضايع مي شم ... خلاصه حالا ديگه ما ماشين دار شديم اگه قبلنا دير به دير مي اومديم خونتون به خاطر اين بود که وسيله نداشتيم ديگه بي ماشيني بود و هزار دردسر.... ديروزم مهموني بوديم خونه دايي و اينا . از صبح دعوت بوديم حالا اگه گفتين ساعت چند رفتيم؟؟؟ ساعت 12:30 اونجا رسيديم. نه بابا فاصله اي ندارن با ما نه اينکه تو راه خيلي معطل شده باشيم از خونه 12 راه افتاديم. وقتي رفتيم جاتون خالي اول از دايي جان کلي کتک و نيشگون و مشت و اينا خوردم من بيچاره به من بدبخته بخت برگشته. بزنمش حرفي داريد؟؟؟ اونجا هم خوش گذشت بد نبود. يک ماهي هم جديد خريده بودن که گوشتخوار بود سر اون قضيه هم يه حرفايي شد و يه اتفاقاتي افتاد که کلي خنديديم و روده بر شديم آخر شب که مي خواستيم برگرديم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 10:32 توسط زيبا |
|
|
سلام پریشب یعنی پنج شنبه شب مراسم پشت پا عقد برادر زادم (شیرین) بود. یه اتفاق خیلی جالبی افتاد اونجا: یه یک ساعتی بود نشسته بودیم که یه خانمی با دو دخترش اومدن (حدودا 14-15 ساله) از فامیلای داماد بودن و ما هم نمی شناختیمشون و نمی دونستیم چه نسبتی دارن با داماد. دیروز بعد از ... ماه رفتیم خونه یکی از داداشام. انقدر غر زدم که ساعت حدود 1-12:30 برادر زادم زنگ زده می گه عمه راضی هستی که از من؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 9:33 توسط زيبا |
|
|
ديشب دايي ام و اينا خونمون بودند بد نبود خوش گذشت ولي صبح تلافيش دراومد صبح که از خواب بلند شدم مامانم گفت صبحانه بخور و طبق معمول برام آماده کرد عين بچه 5 ساله ها. بعدشم من دلم صبحانه نمي خواست. اوني که آماده کرده بود نخوردم و يه چايي خوردم . مامان لج کرد و غر زد که تو مشکلت با من چيه و از اين حرفا.... . منم که حوصله نداشتم گفتم آخه من صبحانه نمي خوام ربطش به تو چيه. هميشه تو آش ترشي کوفته پيدا مي کني . خلاصه که اعصابم کمي خرد شد. با عجله و نامرتب اومدم شرکت . سيستم و برداشتم بردم که گردگيري کنند برام. همکارام متلک بارونم کردند و گفتن از بس که دائم به اينترنت وصلي و چت مي کني سيستم قات زده و ويروس گرفته و خلاصه کلي عصبانيم کردند. بعدشم من اصلا محل ندادم و کارمو انجام دادم تا اينکه بعد از تميز شدن سيستم که اومدم سرکارم دومرتبه شروع کردند و حسابي رو اعصاب من چهار خونه بازي کردند. منم در اتاقو بستم و ديگه هيچ کسو راه ندادم. اونا هم بيشتر تحريک شدند که اذيتم کنند منم ديگه نگذاشتم و نه برداشتم و قاتي کردم و رفتم به يکي از مديرامون گفتم و آوردمش و شکايت اين همکاراي فضول و ديوونه رو کردم. از بس که بدند (بعضي وقتا شورشو در مي يارن). البته بد نيستند ولي بعضي اوقات منو حرص مي دن منم ديگه اون آدم سابق نيستم که حوصله داشته باشم زود عصبي مي شم. الانم سرم درد مي کنه با همشونم قهرم به زور جوابشونو مي دم. ديشب ياد بابام افتادم. زياد چيزي ازش يادم نيست نه اينکه اصلا يادم نباشه ولي خوب زياد نيست. ولي يه چيزي خوب يادم هست و اون اينه که وقتي بچه بودم هميشه بهم مي گفت هر موقع پسر شدي برات دوچرخه مي خرم. حدود 4-5 سالگي اينو مي گفت و منم باورم شده بود يعني تا ابتدايي هم که بودم هنوز منتظر بودم که پسر بشم و بابام برام دوچرخه بخره و اين يه سوژه بود دست خونوادم. الان که سالهاي سال از اون روز مي گذره هنوز يادشون هست و هر دفه مامانم مي گه قرار شد هر موقع پسر شدي بابا برات دوچرخه بخره. چقدر روياهاي کودکي شيرينه يه دروغ به اين بزرگي و باور مي کرديم و منتظر روز وقوعش بوديم.. کاش برمي گشتيم به همون روزا. نه حرصي نه دغدغه اي نه حرفي نه حديثي با يه آب نبات کلي حال مي کرديم و بزرگترين آرزومون داشتن مثلا فلان عروسک بود . آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه کلی از این آدمکهای خوشگل گذاشته بودم همش به هم ریخت منم کلا برش داشتم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:31 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|