تبليغاتX
محبت کن اما ...
 

مجتبی اومد بیرون......

.......

.......

....... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 7:45  توسط زيبا | 

سلام

خوبین؟

من که خوب نیستم

حالم خوب نیست دارم بالا می یارم.

سرم گیجه

چشام سیاهی میره

سرم سنگینه

حوصله ندارم. هم مشکل جسمی دارم هم روحی...

دیشب رفتم احیا تا ساعت 4 اونجا بودم. بعدم که سحری و ...

صبح 8:30 بیدار شدم . این شرکت لعنتی امروز تعطیل نکرد ...

نمی دونم از کم خوابیه یا ...

صبح وبلاگ یکی از دوستامو خوندم البته دوست اینترنتی حالمو گرفت تأثیر گذار بود اونم تأثیر بد

حالا نمی دونم از خوندن اون وبلاگ این جوری شدم یا همون کم خوابی

حوصله ندارم

حوصله ندارم

حوصله ندارم

حوصله ندارم

اصلا دلم می خواد داد بزنم.....

دیشب گریه کردم با صدای بلند برخلاف همیشه که صدامو خفه می کردم...

الانم می خوام با صدای بلند فریاد بزنم

نمی تونم چون تو شرکتم الان

به نظر شما الان راه چاره چیست؟

باید داد بزنم خودمو تخلیه کنم؟ یا مراعات شرکت کنم و هیچی نگم؟ اون موقع خفه می شم تازه حالمم خوب نمیشه.

خوب بگید چکار کنم؟ مشکل اینجاست که خونه هم که برم نمیشه داد بزنم...

برم یه فکری به حال خودم بکنم و یه راه حل برای این قضیه پیدا کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 17:10  توسط زيبا | 
سلام

و امروز سومین جلسه ................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 9:19  توسط زيبا | 
سلام.

اول عصبانیم بابت دیروز که بلاگ مشکل پیدا کرده بود و من نتونستم حرفمو بنویسم. 

دوم خوشحالم که بلاخره تونستم به آرزویی که از دوران نوجوانی داشتم برسم.       

هیجانی شد؟؟ حساس نشین انقدرا هم مهم نیست ولی من همیشه عشقشو داشتم.

با پشتکار فراوان و یاری خداوند متعال دیروز موفق به اخذ گواهینامه رانندگی شدم

         Too Happy 2   Spinning      

                                                                

خدا رو شکر   

اینم شیرینیش  :

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 8:52  توسط زيبا | 

              ارزش یابی کلمات

 

سازنده ترین کلمه گذشت است    آن را تمرین کن

پر معنی ترین کلمه ما است       آن را بکار ببند

عمیق ترین کلمه عشق است   به آن ارج بنه

بی رحم ترین کلمه تنفر است    از بین ببرش

سرکش ترین کلمه   هوس  است   با آن بازی نکن

خود خواهانه ترین کلمه  من است از آن حذر کن

ناپایدارترین کلمه  خشم  است   آن را فرو ببر

بازدارترین کلمه  ترس است  با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه  کار  است  به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه  طمع است   آن را بکش

سازنده ترین کلمه  صبر  است   برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه  امید  است   به آن امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه  حسرت  است   آن را نخور

تواناترین کلمه  دانش  است   آن را فراگیر

محکم ترین کلمه  پشتکار  است   آن را داشته باش

سمی ترین کلمه  غرور  است    بشکنش

سست ترین کلمه  شانس  است  به امید آن نباش

شایع ترین کلمه  شهرت  است   دنبالش نرو

لطیف ترین کلمه  لبخند  است   آن را حفظ کن

حسرت انگیز ترین کلمه  حسادت  است   از آن فاصله بگیر

ضروری ترین کلمه  تفاهم است   آن را ایجاد کن

سالم ترین کلمه  سلامتی  است   به آن اهمیت بده

اصلی ترین کلمه  اطمینان است   به آن اعتماد کن

بی احساس ترین کلمه  بی تفاوتی است   مراقب آن باش

دوستانه ترین کلمه  رفاقت  است   از آن سوء استفاده نکن

زیباترین کلمه  راستی  است   با آن روراست باش

زشت ترین کلمه  دورویی  است  یک رنگ باش

ویرانگرترین کلمه تمسخر است  دوست داری با تو چنین کنند

موقرترین کلمه  احترام  است   برایش ارزش قایل شو

آرام ترین کلمه  آرامش  است  به آن برس

عاقلانه ترین کلمه  احتیاط  است   حواست را جمع کن

دست و پاگیرترین کلمه  محدودیت  است  اجازه نده مانع پیشرفتت بشود

سخت ترین کلمه  غیرممکن  است  وجود ندارد

مخرب ترین کلمه  شتابزدگی  است مواظب پلهای پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه  نادانی  است  آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه  اضطراب  است  آن را نادیده بگیر

صبورترین کلمه  انتظار  است   منتظرش باش

بی ارزش ترین کلمه  انتقام  است   بگذار و بگذر

ارزشمندترین کلمه  بخشش  است  سعی خود را بکن

قشنگ ترین کلمه  خوشروئی  است   راز زیبائی در آن نهفته است

تمیزترین کلمه  پاکیزگی  است   اصلا سخت نیست

رساترین کلمه  وفاداری  است  سر عهدت بمان

تنهاترین کلمه  گوشه گیری  است بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده

محرک ترین کلمه  هدفمندی  است  زندگی بدون هدف روی آب است

و هدفمندترین کلمه موفقیت است پس پیش به سوی آن 

 

                                                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 14:49  توسط زيبا | 
سلام. 

بابا شرمنده کردید منو  

این همه پیام تبریک؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

باورم نمیشه!!! اصلا فکرشو نمی کردم 

حالا درست که من آدرس وب به کسی ندادم ولی ...............   

آدم دلسرد میشه به خدا   

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:13  توسط زيبا | 

سلام دوستان

 

حال شما؟

 

اول بگم که امروز تولدمههههههههه    . کادو یادتون نره ....  

 

حالا از دیروز براتون بگم ...

 

دیروز مهمونی دعوت بودیم.  اونم از ساعت 7 صبح، ولی شما فکر می کنید کی رفتیم؟؟؟؟ 

 

ما هر جا که می خوایم بریم تا دور خودمونو جمع کنیم ظهر شده  اگه شب دعوت بودیم تا به خودمون بیایم شب شده به خاطر همین داییم گفته بود ساعت 7 صبح باید اونجا باشید تا لااقل برای 11 بریم. 

 

چشمتون روز بد نبینه. اولا که ما آبگرمکنمون خراب شد  و دستمون بند بود که اصلا تصمیم گرفتیم عصر بریم . بقیه هم تا آماده بشن دیر شده بود . بعدم تازه اومده بودن دنبال ما و اصرار که بریم حالا ساعت چند بود ؟؟؟؟؟؟ 12.   

 

به هر حال بعد از اصرار فراوان موفق شدند که ما رو ببرن. بعد که سوار شدیم رفتیم دنبال یکی دیگه از مدعوین عزیز.  خلاصه وقتی رسیدیم دیدیم صاحب خونه با چوب و ..... منتظر ما بود و با آغوش گرم اومدند پیشواز.

 

قسمت خوشمزه و باحالش اونجایی بود که دیدیم سفره غذا کشیده و آماده بود  و فقط منتظر ما بودند. ما هم که از خدا خواسته و گرسنه رفتیم ناهار میل کردیم جاتون خالی ساعت چند ؟ 1. 

 

عصر یه دفه یکی از آشناها یعنی همون برادر زادم که می شناسیدش (همون شیطونه) روز تولدمو افشا کرد و اعلام کرد که فردا روز تولد زیباست.  بیچاره صاحب خونه که دایی ام بود افتاد تو درد سر (اینم بگم که داییم به من عشق می ورزه  و سرش درد می کنه برا این کارا). شب هم جاتون خالی تموم بچه پسرهای فامیل که بیشترشونم پایه بودند افتادند به بزن و برقص  . یکی از برادر زاده هام سربازه که آخرین روز مرخصیش بود.  اونم با همه پسرا دست به یکی کردند و حسابی پای کوبی. واقعا وقتی صدای این آهنگا می رفت بالا خونه زیر پامون می لرزید. لازم به ذکر است که  ما اجازه نمی دادیم که خیلی wolum را ببرن بالا وگرنه هفت محله اون طرف تر فکر می کردند زلزله اومده.  یکیشون چادر پوشیده بود و می رقصید  یکی دیگه دامن مامانشو  خلاصه لابه لای رقص آدموار بعضی وقتا هم یک کارای این تیپی می کردند و ما هم فقط می خندیدیم ... 

 

آخر شب هم کیکی و شمعی و فوتی و یه خرده کادویی و...  (چون اکثرا غافلگیر شده بودن کادوی زیادی در کار نبود ) البته من در عوض ازشون رقص خواستم و همونم برام از کادو بهتر بود.  همین که همه دور هم بودیم و رقص و پای کوبی و اندازه یک ماه خندیدیم از صد تا کادو برام با ارزش تر بود. 

 

راستی امروز یعنی شنبه یه برنامه دیگه هم داشتیم که جلسه اولش چند روز قبل بود و امروز جلسه دومش بود و بابت اون اعصابمون خرد بود  . در واقع مهمونی دیروز هم به خاطر این بود که کمتر به این قضیه فکر کنیم.

 

به هر حال دیروزم گذشت و روز خوبی بود و به یاد ماندنی .... .

 

خدایا این روزا رو از ما نگیر. این خوشی ها و خنده ها را از ما نگیر.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 11:7  توسط زيبا | 
سلام

امروز روز تولد منه   

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:18  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت