![]() |
![]() |
|
|
عقد شیرین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:1 توسط زيبا |
|
|
سلام
امروز می خوام چند تا کاریکاتور جالب براتون بزارم:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:11 توسط زيبا |
|
|
سلام. حال شما؟؟؟ انشالا که مثل من نیستید. امروز حالم خیلی بد بود. من نمی دونم به چه ساز دلم باید برقصم. راستی دیروز بعد از یک ماه دیگه رفتم برا امتحان آیین نامه. صبح که رفتم برا امتحان آئین نامه کلی استرس بهمون وارد کردن از بس معطل کردند. حالا اون که هیچ قبول شدم بدون غلط هیچی حالا چهارشنبه باید با اجازتون دوباره برم انتحان بدم چشمم آب نمی خوره که قبول بشم. فرداشب مهمون داریم. منم که سر کارم به سلامتی می یان خودشون به کار و بار رسیدگی می کنن منم می رم سر آماده. خوب دیگه برم به کار و زندگی شرکت برسم. آخ که چقدر کار ریخته سرم. بای
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:1 توسط زيبا |
|
|
سلام حال شما؟ ما هم گذروندیم دیگه . روز پنج شنبه که سالگرد خواهرم بود و روز خوبو شادی نبود. به هر حال اونجا هم کلی گفتیم و خندیدم و نگذاشتیم که بهمون بد بگذره. راستی یه خبر بد هم شبش شنیدم . بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:37 توسط زيبا |
|
|
سلام
تو این چند وقت که آپ نکردم، اتفاقای خوب و بدی داشتم البته بد که نه ولی خوب حوصله نوشتنشو نداشم.
هر چند زیاد یادم نیست ولی خوب یک جشن تولد داشتیم جشن تولد برادرزده ام به نام زهرا که 8 سالش می شد. چند تا مهمونی رفتیم که خوش گذشت.
راستی آموزش رانندگی هم رفتم
دیگه یه سری کارای دیگه هم بوده که بعضیاشو یادم نیست. آهان راستی یه روز هم زدیم به طبیعت و اونجا هم بد نبود با خانواده 2 تا از برادرام رفتیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:16 توسط زيبا |
|
|
سلام
بعضی وقتا بعضی وقایع تلخ باعث می شه که چشم آدم به روی بعضی حقایق تلخ تر باز بشه به عبارتی بعضی اتفاقا باعث می شه آدم طرف یا طرفای مقابلشو بشناسه و این هم خوبه هم غیر قابل تحمل بد نیست آدم آدمهای اطرافشو بشناسه هر چند شناختشون گرون تموم بشه
اتفاقی که من دیروز ازش صحبت کردم یکی از همین اتفاقا بود. خیلی تلخ
به هر حال دیروزم گذشت هر چند تلخ ولی بازم تا همین جاشم شکر امروز که دارم ازش صحبت می کنم هنوز اعصابم خورده اونم چه خوردی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:8 توسط زيبا |
|
|
سلام
بلاخره امروز آمد. روزی که یکسال تمام منتظرش بودیم. روزی که هر لحظه از آمدنش هراس داشته و به همان نسبت انتظار آمدنش را می کشیدیم. امروز روز سرنوشت است. امروز روزی است که حق از باطل تشخیص داده می شود. امروز روزی است که ترازوی عدل سرنوشت می سازد. امروز روزی است که ترازوی عدل باید خودی نشان دهد. امروز ..... امروز ... امروز روز دادگاه است. بعد از یکسال ......... راستی چه می شود؟؟؟ آیا واقعا حق و ناحق از هم تشخیص داده می شود؟ آیا ظالم سزای کار خود را می بیند؟؟؟ آیا آن که باید بشود می شود؟؟؟ آیا خونی پایمال نمی شود؟؟؟ آیا ما اشتباه کرده ایم؟؟؟ آیا..... آیا..... آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم گرفته........... نشود آنچه نباید بشود نمی دانم. واقعا نمی دانم. کاش می شد پیش بینی کرد. کاش ................... خدایا هر آنگونه خود صلاح می دانی امروز را بگذران. آن گونه که کسی شرمنده نشود آن گونه که وضع از این بدتر نشود آن گونه که حقی پایمال نشود آن گونه که خونی پایمال نشود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 9:15 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|