تبليغاتX
محبت کن اما ...
عقد شیرین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

         

         

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:1  توسط زيبا | 
سلام 

امروز می خوام چند تا کاریکاتور جالب براتون بزارم:  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:11  توسط زيبا | 

سلام. 

حال شما؟؟؟  

انشالا که مثل من نیستید. 

 

امروز حالم خیلی بد بود.  (حالم بده حالم بده) یعنی هنوزم هست آخه امروز که هنوز تموم نشده.  

 

من نمی دونم به چه ساز دلم باید برقصم.  یه روز که کار زیاده سرم درد می گیره، چشام سیاهی می ره  و خلاصه هزار درد بی درمون دیگه. یه روز که کارم کمه حوصلم سر می ره می خوام دیوونه بشم از بس باید الکی بشینم و پاشم و برم و بیام  . منم مجبور می شم دائم وصل بشم به اینترنت.  باور کنید تو این چند وقته کلی پول خرج اینترنت بنده شده.  به هر حال امروز روز بدی بود. راستی روزه هم هستم (اگه خدا قبول کنه)  ولی اصلا مربوط به روزه نیست. من از روزه گرفتن هیچ موقع آسیب جدی ندیدم.  

 

راستی دیروز بعد از یک ماه دیگه رفتم برا امتحان آیین نامه.  روز قبلش هم مهمونی بودم و مثل بچه دبیرستانیا که شب امتحان استرس می گیرن منم همونطور شده بودم .  دائم می رفتم می گفتم من فردا انتحان دارم  دوباره برمی گشتم می گفتم وای من فردا انتحان دارم. تا آخر شب همه رو کلافه کردم. 

 

صبح که رفتم برا امتحان آئین نامه کلی استرس بهمون وارد کردن از بس معطل کردند.  با آب و تاب پرسشنامه دادن و کلی ادا اطوار دیگه. من مشکلی نداشتم برا امتحان ولی خوب خیلی اذیت کردند.

 

حالا اون که هیچ قبول شدم بدون غلط  ولی امان از امتحان شهر.؟؟؟؟؟؟؟ از همون یک ماه قبل می گفتم که من نمی تونم دفه اول قبول بشم انقدر اضطراب دارم و هول می شم که اگه رانندگیم حرف نداشته باشه آخرش گند می زنم.  خوب من معمولا پیش بینی هام درست از آب در می یاد.  همینم شد رفتم نشستم و گند زدم اساسی.  ولی خداییش ماشینش خیلی بد بود..... لعنتیا کلی پول از ما می گیرن بعد می یان یه ماشین قراضه می دن که باهاش امتحان بدیم.  می بینی چه زمونه بدیه. اااا ه ه ه ه ه ه ه  

 

هیچی حالا چهارشنبه باید با اجازتون دوباره برم انتحان بدم چشمم آب نمی خوره که قبول بشم.  

 

فرداشب مهمون داریم. منم که سر کارم به سلامتی می یان خودشون به کار و بار رسیدگی می کنن منم می رم سر آماده.  البته اینجوریا هم نیست. آخرش کار اصلی با خودمه.  

 

خوب دیگه برم به کار و زندگی شرکت برسم. آخ که چقدر کار ریخته سرم.    

 

بای 

                                                          

 

                                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:1  توسط زيبا | 

سلام

حال شما؟

 من باز اومدم. این دو سه روز تعطیلی که خوش گذشته انشالا؟

ما هم گذروندیم دیگه . روز پنج شنبه که سالگرد خواهرم بود و روز خوبو شادی نبود. روز جمعه هم باز همه فامیل سر خاک جمع شدیم و عصر جمعه را هم اینطوری  گذروندیم. شنبه که شد یعنی روز نیمه شعبان من دو جا عقد دعوت بودم.  از اونجایی که هیچ موقع عقد همکارام نمی رم ، این بار دلم می خواست برم. تصمیم گرفتم که لااقل یکی از اون کارتهایی که برام اومده و رو هم تلنبار شده را مصرف کنم.  خلاصه عصر با برادر زادم رفتیم عقد همکارم آقا محمود.  خانواده عروس و داماد خانواده متدینی بودند و ما از قبل این فکرو کردیم که نباید زیاد open باشیم مخصوصا که غریبه هم هستیم ، ولی چشمتون روز بد نبینه  وقتی رفتیم ضایع شدیم حسابی.  البته نه اونقدر ولی خوب پیش بینی مون درست از آب در نیومد. چون فکر می کردیم خیلی رسمی و با حجاب کنار تالار نشستند و ما هم باید همین کارو کنیم. ولی خوب دیدیم نه از این خبرا هم نیست.

به هر حال اونجا هم کلی گفتیم و خندیدم و نگذاشتیم که بهمون بد بگذره. این برادر زاده من هم که قبلا براتون گفتم که خدا نکنه سوژه گیر بیاره و خدا به داد اون بدبخت و اطرافیان (که اون روز من بودم) برسه.  از بس که مسخره کرد و خندید و خنداند دیگه کلافه شدیم.

راستی یه خبر بد هم شبش شنیدم .  یکی از همکلاسی های دبیرستانم به نام فرزانه می رن شمال مثلا مسافرت که دخترش تو دریا غرق می شه.  حدود 11-10 سالش بود. خیلی دردناکه.  چند روزه از فکرش بیرون نمی یام.  

بای  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:37  توسط زيبا | 

سلام

 

تو این چند وقت که آپ نکردم، اتفاقای خوب و بدی داشتم البته بد که نه ولی خوب حوصله نوشتنشو نداشم.  اصلا حوصله هیچ کاری ولی خوب حالا می نویسم. 

 

هر چند زیاد یادم نیست ولی خوب یک جشن تولد داشتیم جشن تولد برادرزده ام به نام زهرا که 8 سالش می شد.  ضمنا کادوی تولدم یک لباس براش خریدم چون از قبل نگفته بود و من فرصت کافی نداشتم. خلاصه که کمی شرمنده شدم  .

چند تا مهمونی رفتیم که خوش گذشت.  

 

راستی آموزش رانندگی هم رفتم  ولی متأسفانه هنوز نتونستم گواهی نامه بگیرم  نه بابا رد نشدم تهمت نزنید  اصلا هنوز امتحان ندادم.  من تو هیچ کاری شانس ندارم.  حالا هم چند جلسه هست که می خوام برم برا امتحان هر جلسه یه چیزی می شه.  این هفته هم شکر خدا آموزشگاه تعطیله  هفته بعد هم که نیمه شعبانه و تعطیل رسمیه  خلاصه که هنوز از مدرک پدرک خبری نیست. 

 

دیگه یه سری کارای دیگه هم بوده که بعضیاشو یادم نیست. آهان راستی یه روز هم زدیم به طبیعت و اونجا هم بد نبود با خانواده 2 تا از برادرام رفتیم  اونجا هم کمی زدیم به بچه بازی و منگول گیری  و خلاصه بزن و برقص  و ختم کلام اینکه بد نبود خوش گذشت.   

    

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:16  توسط زيبا | 

سلام

 

بعضی وقتا بعضی وقایع تلخ باعث می شه که چشم آدم به روی بعضی حقایق تلخ تر باز بشه  (این که همش شد بعضی)

 

به عبارتی بعضی اتفاقا باعث می شه آدم طرف یا طرفای مقابلشو بشناسه

 

و این هم خوبه هم غیر قابل تحمل

 

بد نیست آدم آدمهای اطرافشو بشناسه هر چند شناختشون گرون تموم بشه 

 

اتفاقی که من دیروز ازش صحبت کردم یکی از همین اتفاقا بود. خیلی تلخ خیلی سنگین ولی باعث شد ما اطرافیانمونو بیشتر بشناسیم  یا به قولی اصلا بشناسیم. چون این جور که معلوم شد اصلا هیچ شناختی از اونا نداشتیم. 

 

به هر حال دیروزم گذشت هر چند تلخ ولی بازم تا همین جاشم شکر  چون احتمال می دادیم از این بدتر هم بشه ولی خدا رو شکر که به همین جا ختم شد.

امروز که دارم ازش صحبت می کنم هنوز اعصابم خورده اونم چه خوردی.  از صبح سرمو به کارای مختلف گرم کردم به جز کار کردن  اصلا محل کارمو و اتاقمو نمی تونستم تحمل کنم و حوصله هیچ کاری نداشتم.  به هر حال داره می گذره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:8  توسط زيبا | 
سلام

بلاخره امروز آمد.

روزی که یکسال تمام منتظرش بودیم.

روزی که هر لحظه از آمدنش هراس داشته و به همان نسبت انتظار آمدنش را می کشیدیم.

امروز روز سرنوشت است.

امروز روزی است که حق از باطل تشخیص داده می شود.

امروز روزی است که ترازوی عدل سرنوشت می سازد.

امروز روزی است که ترازوی عدل باید خودی نشان دهد. امروز .....

امروز ...

امروز روز دادگاه است. بعد از یکسال .........

راستی چه می شود؟؟؟

آیا واقعا حق و ناحق از هم تشخیص داده می شود؟

آیا ظالم سزای کار خود را می بیند؟؟؟

آیا آن که باید بشود می شود؟؟؟

آیا خونی پایمال نمی شود؟؟؟

آیا ما اشتباه کرده ایم؟؟؟

آیا..... آیا..... آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

دلم گرفته...........

نشود آنچه نباید بشود

نمی دانم. واقعا نمی دانم. کاش می شد پیش بینی کرد. کاش ...................

خدایا هر آنگونه خود صلاح می دانی امروز را بگذران.

آن گونه که کسی شرمنده نشود 

آن گونه که وضع از این بدتر نشود

آن گونه که حقی پایمال نشود

آن گونه که خونی پایمال نشود 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 9:15  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت