![]() |
![]() |
|
|
سلام.
حال شما؟ این پای لعنتی حسابی کار داده دستم . دو سه روز پیش بعد از 10 روز که هنوز پام درد می کرد تازه رفتم پیش یه نفر که ببینه چی شده. دیگه امونم بریده. حوصلم سر رفته از این جوری راه رفتن. خلاصه بیشتر، از اینکه نمی تونم کلاسامو برم ناراحتم. راستی پریشب برادرام اومدند خونمون به خاطر روز مادر. دعا کنید این پای لعنتی زودتر خوب بشه. فعلا بای.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 8:59 توسط زيبا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 8:41 توسط زيبا |
|
|
سلام احوال شما؟ منظورم احوال خودمه. آخه غیر از خودم کسی این وبلاگو نمی خونه که! مهم نیست من می خوام یه جورایی خاطراتمو این جا بنویسم. دیروز مهمونی بودیم. خونه دایی ام و اینا. همراه با خانواده داداشم. خوش گذشت جاتون خالی بود. یعنی راستشو بخواید این خانواده داداشم انقدر شلوغند که هر جا که باشیم خوش می گذره. یه دختر داره که گوله نمکه. بچه هم نیست ها بزرگه خیر سرش. ولی هر جا که می ره یه سوژه دستش می یفته و خلاصه دیگه میشه نقل مجلس. الان یه دوست داره که جدیدن عقد کرده. وای که دیگه ما چی می کنیم پشت سر این بدبخت مادر مرده. این دختره هم ساده دل . می یاد تموم حرفاشو برا این دختر داداش ما می زنه اونم که خدا خیرش بده همین جوری مردمو دست می اندازه دیگه خدا نکنه سوژه هم ازشون داشته باشه. فعلا نقل مجلسه ما همین دختره بدبخت دوست برادر زادمه. تا عصر که می خوردیم و می خندیدیم و خلاصه عصر که شد حس ورزشکاریم یه دفه گل کرد و سفارش طناب دادم که برام بیارن و طناب بزنم. خلاصه که درسته که نتونستم زیاد طناب بزنم ولی همه وادار (تشویق) شدند به طناب زدن و همین خوب بود. ولی امروز دیگه از حالشون خبر ندارم که سالمند یا از شدت پا درد همه تو خونه موندند. تازه بعد از طناب یه دفه هوس کردم دوچرخه سواری هم بکنم. با یه اعتماد به نفس بالا دوچرخه رو برداشتم و همون جا جاتون خالی با سر اومدم رو زمین....... البته چیزیم نشد فقط کلی خندیدیم. حالا این دختر داداشم اومده بود جلو و می گفت ببین زیبا همه هنراتو یه دفه رو نکن بزار یکی یکی نشون بده دوچرخه سواری رو باید می گذاشتی برای مهمونی بعدی. امروز کلاس ورزش داشتم. البته با این پادردی که داشتم منتظر بودم که مربیم بگه نمی تونی کار کنی و من هم جیم بشم ولی گفت امروز حرکات دستو کار می کنیم و زیاد به پات فشار نمی یاد. خلاصه ادامه دادیم و بد هم نبود. نسبت به جلسه قبل خیلی بهتر بود. راستی دیشب یه cd پیدا کردم یعنی پسر داداشم آورد که خیلی خوشم اومد. می دونید چی بود؟ آهنگای معین عزیزم بود . گفتند جدیده 85 . ولی نمی دونم دیگه . به هر حال من که خیلی دوست داشتم یکی از آهنگاشو... من عاشق ترانه های معین هستم. خیلی دلنشینه صداش. حالا اومده بود یکی از آهنگای آقاسی خدابیامرز را باز خوانی کرده بود. از اونجایی که من آقاسی رو هم دوست داشتم (آقاسی از نظر خیلیها شاید خیلی جواده) حالا این آهنگو دوبله دوست دارم. شده ام بت پرست تو / قسم به چشمون مست تو به کنج میخونه روز و شب / شده ام جام دست تو به تو چون سجده می کنم/ شرر تو هر سینه می زنم ز غصه می خوام که بعد از این/ بت روی تو بشکنم.
سه دفه ویرایش کردم همش می پره لعنتی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:8 توسط زيبا |
|
|
سلام خوبید؟ من که زیاد خوب نیستم. امروز رفتم کلاس. خیلی بد بود. ا خلاصه مثل مرده رسیدم به محل کارم. خسته و وارفته. اون قضیه که امروز قرار بود بریم دنبالش کنسل شد. یعنی افتاد به هفته آینده. امروز از سرم رفع شد حالا تا هفته دیگه. راستی امروز یکی از دوستام به نام پروین اومد دیدنم. فعلا هم دیگه حال ندارم هنوز خستگی صبح تو بدنم هست. بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 18:0 توسط زيبا |
|
|
سلام خوبید؟ امروز خیلی بدنم درد داره. آخه دیروز که رفتم کلاسو خسته شدم عصرشم اومدم تو خونه و نرمشهای صبحو تکرار کردم خلاصه که خودمو خفه کردم. امروز رفتم یه جایی . مربوط به همون قضیه خواهرم. یک ساعت و خرده ای رو اعصابم راه رفتند . این قضیه خواهرم دیگه امونه همه رو بریده مخصوصا منو. دیگه واقعا تحمل ندارم. کاش تموم شده بود. دو ماهه دیگه سالگردشه. انقدر زود گذشت که هیچ کس باورش نمی شه. باورتون می شه هنوز رفتنشو هیچ کس باور نکرده؟ بزارید از عید امسال بگم . هر چند خیلی دردناک بود. خلاصه بعد از حدود 15 دقیقه اومدم بیرون و مامانم هم دیگه کمی ساکت شده بود و باز هم کمی دعوام کردو حالا نمی دونم فردا چکار کنم. می تونم تحمل کنم اون فضا رو یا نه؟ تو رو خدا برام دعا کنید. فعلا بای . دعا یادتون نره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 15:57 توسط زيبا |
|
|
سلام احوال شما؟ امروزم اومدم. عجیبه نه؟ امروز دیگه نمی خوام از بدبختی بگم البته اگه لابه لای حرفام بود دیگه دست خودم نیست. دیشب داییم و اینا اومدند خونمون. البته چیزه جدیدی نبود ولی خوبیش این بود که پسرای داییم نبودندو من راحت بودم. راستی چند روزه می رم کلاس . چه جسارتا! بله دیگه ما هم امسال زدیم به سیم آخر و رفتیم کلاس . اونم چه کلاسی ! بدن سازی. آخه چند وقتیه شکم آوردم منم که شدیدا بدم می یاد. به هر حال رئیس رؤسامونم هنوز که دعوامون نکردند و برعکس موافقت هم کردند که بریم. حالا به قول معروف « شب دراز است و قلندر بیدار». ولی خیلی باحاله . با اینکه دیگه حالی برام نمی مونه ولی خوب بد نیست . جالب تر اینکه بدن درد گرفتم چه جور. آحه بنده خیلی تنبل تشریف داشته بودم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 15:54 توسط زيبا |
|
|
سلام پارسال دوست امسال دشمن من هرزگاهی یه بار گذرم این طرفا می یفته. خیلی باحالم نه؟ فروردین ماه کارمون کم بود. هنوز به قول معروف کارها رو غلطک نیفتاده بود. منم تقریبا بیشتر وقت آزاد داشتم. به همین دلیل رفتم اینترنتو شروع کردم وبلاگ چرخی. خلاصه این بود که ننوشتم. از یه طرف خوشحال بودم و می گفتم حرفای منو همون بهتر که کسی نخونه. بزار مردم زندگیشونو بکنند. حالا یه کم از خودم بگم: تا اونجایی که یادم می یاد همیشه سوژه ای برای غصه خوردن و ناراحت بودن و استرس و نگرانی داشتم. بعد از اونم هر وقتی یه مدلشو دیدیم. (اینایی که می گم شاید از نظر من بدبختی بوده). درس خوندم دانشگاه رفتم حالا هم هی میشه گفت تقریبا سر کارم. خلاصه. گذشت تا یکسال پیش . دقیق تر بخوام بگم 10 ماه پیش که بدترین و سنگین تریم بلا به سرمون اومد. یه حادثه تلخ تلخ تلخ . حالا دیدید اگه نیامو و حرف نزنم بهتره؟؟؟ فعلا بای تا بعد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:0 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|