تبليغاتX
محبت کن اما ...
سلام.

حال شما؟

 

این پای لعنتی حسابی کار داده دستم .  آخه یکی نیست به من بگه نونت نبود؟ آبت نبود؟ دیگه طناب زدنت چی بود؟ یا مثلا بگه نکرده کارو نبند به کار. (تو این روزا خیلی ها بهم گفتند ). چند جلسه است که دیگه کلاس هم نمی رم.  

 

دو سه روز پیش بعد از 10 روز که هنوز پام درد می کرد تازه رفتم پیش یه نفر که ببینه چی شده.  ایشون هم فرمودند که پاتون در رفتند حالا چیکار کردن که مجبور شدند در برند الله اعلم.  خلاصه که تازه باید فرداشب برم که برام درستش کنه. 

 

دیگه امونم بریده. حوصلم سر رفته از این جوری راه رفتن.  وای خدااااااااااااااااااااااااااا.  این مامانم هم که دائم نشسته گریه می کنه.  آخه تو خونه ما اصلا مریضی نباید باشه چون ظرفیتشو نداریم. نه اینکه از اون آدمایی باشیم که موقع مریضی خیلی می نالند ها نه ولی نمی دونم چرا این مامان من اینجوریه.  

خلاصه بیشتر، از اینکه نمی تونم کلاسامو برم ناراحتم.  دلم می خواد ادامه بدم. حالا کی دوباره مقدماتش جور بشه خدا می دونه.  یا فرداشب که می رم یه دفه می گه اصلا نمی تونی کلاس بری یا اینکه از فردا صبحش دوباره می رم طناب می زنم.  

 

راستی پریشب برادرام اومدند خونمون به خاطر روز مادر.  کادوهاشون خیلی جالب بود به نام مامان به کام من!  همش به درد من می خورد.  

 

دعا کنید این پای لعنتی زودتر خوب بشه.  

 

فعلا بای.  

                        

 

                     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 8:59  توسط زيبا | 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 8:41  توسط زيبا | 

سلام

احوال شما؟

منظورم احوال خودمه. آخه غیر از خودم کسی این وبلاگو نمی خونه که! مهم نیست من می خوام یه جورایی خاطراتمو این جا بنویسم.

 

دیروز مهمونی بودیم. خونه دایی ام و اینا. همراه با خانواده داداشم. خوش گذشت جاتون خالی بود. یعنی راستشو بخواید این خانواده داداشم انقدر شلوغند که هر جا که باشیم خوش می گذره. یه دختر داره که گوله نمکه. بچه هم نیست ها بزرگه خیر سرش. ولی هر جا که می ره یه سوژه دستش می یفته و خلاصه دیگه میشه نقل مجلس. الان یه دوست داره که جدیدن عقد کرده. وای که دیگه ما چی می کنیم پشت سر این بدبخت مادر مرده. این دختره هم ساده دل . می یاد تموم حرفاشو برا این دختر داداش ما می زنه اونم که خدا خیرش بده همین جوری مردمو دست می اندازه دیگه خدا نکنه سوژه هم ازشون داشته باشه. فعلا نقل مجلسه ما همین دختره بدبخت دوست برادر زادمه.  

 

تا عصر که می خوردیم و می خندیدیم و خلاصه عصر که شد حس ورزشکاریم یه دفه گل کرد و سفارش طناب دادم که برام بیارن و طناب بزنم.  حالا آخرین دفعه ای که طناب زدم اصلا یادم نیست کی بوده، 8 سال پیش 10 سال پیش نمی دونم. خلاصه آوردند و جاتون نه خالی ضایع شدم چه جور. اصلا به 5 تا که می رسیدم گیر می کردم. نمی دونم چرا آخه قبلنا خوب می رفتم. ولی پسرای داداشم رومو کم کردند با اینکه اونا هم چند سالی بود که طناب نزده بودند در اوج ناباوری من حدود 300 تا همون دفعه اول زدند. من که روم کم شد. ولی تا آخر شب دست برنداشتم و هی طناب زدم و هی گیر کردم و دومرتبه ناامید نمی شدم. حالا قابل ذکر است که قبلش این پاشنه پام از ورزش جلسه قبل درد می کرد حالا با طناب زدن یه دفه شد و با اجازتون امروزم لنگ می زنمو راه می رم.  

 

خلاصه که درسته که نتونستم زیاد طناب بزنم ولی همه وادار (تشویق) شدند به طناب زدن و همین خوب بود. ولی امروز دیگه از حالشون خبر ندارم که سالمند یا از شدت پا درد همه تو خونه موندند.

 

تازه بعد از طناب یه دفه هوس کردم دوچرخه سواری هم بکنم. با یه اعتماد به نفس بالا دوچرخه رو برداشتم و همون جا جاتون خالی با سر اومدم رو زمین....... البته چیزیم نشد فقط کلی خندیدیم. حالا این دختر داداشم اومده بود جلو و می گفت ببین زیبا همه هنراتو یه دفه رو نکن بزار یکی یکی نشون بده دوچرخه سواری رو باید می گذاشتی برای مهمونی بعدی.

 

        امروز کلاس ورزش داشتم. البته با این پادردی که داشتم منتظر بودم که مربیم بگه نمی تونی کار کنی و من هم جیم بشم ولی گفت امروز حرکات دستو کار می کنیم و زیاد به پات فشار نمی یاد. خلاصه ادامه دادیم و بد هم نبود. نسبت به جلسه قبل خیلی بهتر بود.

 

راستی دیشب یه cd پیدا کردم یعنی پسر داداشم آورد که خیلی خوشم اومد. می دونید چی بود؟ آهنگای معین عزیزم بود . گفتند جدیده 85 . ولی نمی دونم دیگه . به هر حال من که خیلی دوست داشتم یکی از آهنگاشو... من عاشق ترانه های معین هستم. خیلی دلنشینه صداش. حالا اومده بود یکی از آهنگای آقاسی خدابیامرز را باز خوانی کرده بود. از اونجایی که من آقاسی رو هم دوست داشتم (آقاسی از نظر خیلیها شاید خیلی جواده) حالا این آهنگو دوبله دوست دارم.

شده ام بت پرست تو / قسم به چشمون مست تو

 

به کنج میخونه روز و شب / شده ام جام دست تو

 

به تو چون سجده می کنم/ شرر تو هر سینه می زنم

 

ز غصه می خوام که بعد از این/  بت روی تو بشکنم.

 

سه دفه ویرایش کردم همش می پره لعنتی  من دیگه ویرایش نمی کنم  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:8  توسط زيبا | 

سلام

خوبید؟  

من که زیاد خوب نیستم. امروز رفتم کلاس. خیلی بد بود. ا ز همون اول کم آوردم. شدیدا خسته شدم. از قبل که بدن درد داشتم.  هیچ کدوم از حرکاتو نتونستم بیش از چند دقیقه انجام بدم.  خلاصه که حسابی ضایع شدم. نمی دونم چرا؟  من جلسه اول که بدنم اصلا آمادگی نداشت خیلی راحت تر از امروز بودم. ولی امروز ...

خلاصه مثل مرده رسیدم به محل کارم. خسته و وارفته.  از یکی از همکارام خواهش کردم که برام یه رانی بخره لااقل یه کم جون بگیرم چند دقیقه دیرتر بمیرم.  

 

اون قضیه که امروز قرار بود بریم دنبالش کنسل شد. یعنی افتاد به هفته آینده. امروز از سرم رفع شد حالا تا هفته دیگه.  البته خیلی هم راضی نبود از به تأخیر افتادنش .

 

راستی امروز یکی از دوستام به نام پروین اومد دیدنم.  چند دقیقه ای باهاش بودم . بد نبود.

 

فعلا هم دیگه حال ندارم هنوز خستگی صبح تو بدنم هست.

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 18:0  توسط زيبا | 

سلام

خوبید؟

امروز خیلی بدنم درد داره. آخه دیروز که رفتم کلاسو خسته شدم عصرشم اومدم تو خونه و نرمشهای صبحو تکرار کردم خلاصه که خودمو خفه کردم.  حالا امروز خیلی بدن درد دارم. مثلا خیر سرم می رم ورزش قوی بشم تازه هزار تا درد می گیرم.

 

امروز رفتم یه جایی . مربوط به همون قضیه خواهرم. یک ساعت و خرده ای رو اعصابم راه رفتند . حالا تازه اشکش مونده.  فردا باید برم یه جایی که تمومه خاطرات بد یکسال قبل تداعی می شه.  خدا به خیر کنه.  معلوم نیست چی به سرم بیاد شاید همونجا حالم بد بشه. شایدم برم پیش خواهرم . خلاصه که غیر قابل پیش بینیه. صبحش هم کلاس دارم اول می رم کلاس خوب شارج می شم و یه کم روحیه می گیرم و عصر ........  

 

این قضیه خواهرم دیگه امونه همه رو بریده مخصوصا منو. دیگه واقعا تحمل ندارم. کاش تموم شده بود. دو ماهه دیگه سالگردشه. انقدر زود گذشت که هیچ کس باورش نمی شه. باورتون می شه هنوز رفتنشو هیچ کس باور نکرده؟ هنوز ما بهت زده ایم  اون وقت یک سال گذشت به همین زودی. ولی نمی دونید چه یک سال بدی بود.

 

بزارید  از عید امسال بگم . هر چند خیلی دردناک بود.  ولی حالا یه دفه یادم اومد. هر سال عید من با موقع سال تحویل و اصلا با این پدیده مشکل داشتم.  یه جوری بغض گلومو می گرفت و گریه ام می گرفت. اصلا اون لحظه را دوست نداشتم. حالا فکرشو بکن امسال که دیگه ما اصلا عید نداشتیم و همین جور بدون بهونه دائم در حال گریه کردن بودیم دیگه موقع سال تحویل که مشخصه. تصمیم گرفتم برا اون موقع یه جوری سر خودمو گرم کنم به یه کاری که اصلا متوجه نشم کی سال تحویل شده. گفتم می رم حموم که نفهمم. ولی نشد آخه عصرش رفتم. چون شب سال تحویل می شد عزمم رو جزم کردم که بخوابم و اون موقع خواب باشم.  ولی باز هم دلم نیومد. مامانم یک ساعت قبلش خوابید و من بیدار بودم و تلویزیون تماشا می کردم. خلاصه 5 دقیقه مونده به سال تحویل مادرمو بیدار کردم اونم جاتون خالی تا بخوای دعوام کرد که چرا بیدارم کردی؟  منم رفتم وضو گرفتمو رفتم تو اتاق خودم و جانمازو پهن کردم و قرآن رو هم برداشتم گذاشتم کنارم و قاب عکس بابا و خواهرم رو هم برداشتم گذاشتم کنار خودم.  خلاصه سال لعنتی تحویل شد و من هم زدم زیر گریه بلند بلند البته درو بسته بودم قبلش. حالا من از این طرف تو اتاق خودم ، مامانم هم از اون طرف داخل هال خوابیده بود و فقط گریه می کرد  (ما امسال سفره هفت سین هم نداشتیم). تو همین حین هم چند تا از دوستام زنگ زدند تبریک بگند  و من هم در حال گریه جواب اونا رو دادم.  یکی دیگه از دوستام هم قبل از عید پدرش فوت کرده بود و اونا هم برنامه سال تحویلشون مثل ما بود. تو همون موقع هم من براش تک زنگ زدم و اونم جوابمو داد. حرف نزدیم چون هر دو می دونستیم وضعیتمون چه جوریه.

 

خلاصه بعد از حدود 15 دقیقه اومدم بیرون و مامانم هم دیگه کمی ساکت شده بود و باز هم کمی دعوام کردو   گفت فقط می خواستی بیدارم کنی برا همین؟ مگه قرار نشد بخوابی؟ شش ماه کم بود گریه کردی حالا هم فقط نشستی که گریه کنی؟ خلاصه اینم از  سال تحویلمون . دوباره این پستم گریه ناک شد. 

 

حالا نمی دونم فردا چکار کنم. می تونم تحمل کنم اون فضا رو یا نه؟ تو رو خدا برام دعا کنید.  اگه رفتمو زنده موندمو و سالم بعدا می یام براتون می گم که چی شد. البته کامل نمی تونم بگم شرمنده ولی فقط می گم قابل تحمل بود یا نه.

فعلا بای . دعا یادتون نره.   

                                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 15:57  توسط زيبا | 

سلام

 

احوال شما؟

 

امروزم اومدم. عجیبه نه؟  شاهکار کردم!

 

امروز دیگه نمی خوام از بدبختی بگم البته اگه لابه لای حرفام بود دیگه دست خودم نیست.

 

دیشب داییم و اینا اومدند خونمون. البته چیزه جدیدی نبود ولی خوبیش این بود که پسرای داییم نبودندو من راحت بودم.  کوچولو هستندا البته نسبت به من. ولی خوب از اونجایی که فامیله ما امول تشریف دارند بنده راحت نیستم.  خلاصه که دیشب ریلکس بودم.

 

راستی چند روزه می رم کلاس . چه جسارتا!  مگه تو سر کار نیستی ؟  بابا بیچاره دو روزه دیگه می زنند بیرونت می کنند ها.  اون وقت باید تموم وقت بری کلاس.

 

بله دیگه ما هم امسال زدیم به سیم آخر و رفتیم کلاس . اونم چه کلاسی ! بدن سازی. آخه چند وقتیه شکم آوردم منم که شدیدا بدم می یاد.  حالا ماتم گرفتم که دیگه با این فاجعه چه کنم. آخه خودم نسبتا لاغر حالا یه دفه شکمم بزنه بیرون چی میشه. عینه اتیوپی ها اون سال که قحطی اومده بود.  

به هر حال رئیس رؤسامونم هنوز که دعوامون نکردند و برعکس موافقت هم کردند که بریم. حالا به قول معروف « شب دراز است و قلندر بیدار».  

ولی خیلی باحاله . با اینکه دیگه حالی برام نمی مونه ولی خوب بد نیست . جالب تر اینکه بدن درد گرفتم چه جور.  آخه فکرشو بکن بعد از چند سال که هیچ ورزش و نرمشی نداشتم  حالا یه دفه برم کلی حرکاته سنگین انجام بدم چی میشه!!!!

آحه بنده خیلی تنبل تشریف داشته بودم.  ورزش تو خونه هیچ ....... ولی خداییش یه مدت بود تو خونه دراز نشست می رفتم. به خاطره همون شکمه لعنتی.  راستی اینم بگم که دکتر برام تجویز کرده که برم ورزش .  به همون دلایلی که تو پست قبلی عرض شد بنده ناراحتی عصبی گرفته بودم از همه مدلش .  خلاصه جناب آقای دکتر گفتند شما از لحاظ طبی مشکل خاصی نداری و بیماریتون عصبی تشریف دارن. داروشم آرامشه و حرص نخوردن (که اونم محاله ). به هر حال الان به هر بهونه هست ما رفتیم ورزش و راضی هم هستیم.

بای تا بعد قربون شما

 

                                            

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 15:54  توسط زيبا | 

سلام

پارسال دوست امسال دشمن

من هرزگاهی یه بار گذرم این طرفا می یفته. خیلی باحالم نه؟

 

فروردین ماه کارمون کم بود. هنوز به قول معروف کارها رو غلطک نیفتاده بود. منم تقریبا بیشتر وقت آزاد داشتم. به همین دلیل رفتم اینترنتو شروع کردم وبلاگ چرخی.  خلاصه خوشم اومد و خوندم. خیلی از وبلاگ ها رو خوندم. بیشترش عاشقونه بود.  شاید 90 درصد.  خلاصه همین جوری هوس کردم خودمم وبلاگ داشته باشمو بنویسم. اولش خیلی حرفا داشتم. گفتم اینجا جای خوبیه برا اینکه آدم حرفاشو بزنه بدون اینکه کسی مانعش بشه.  وبلاگ زدم. یکی دو پست هم داشتم. تصمیم گرفتم یه وبلاگ دیگه بزنم.همین که الان دارم. تو این وبلاگ هم چند پستی گذاشتم. ولی کم آوردم. کم آوردم چون می دیدم تموم وبلاگا بوی عشق می ده. آدم از خوندنش احساساتی می شه یه جورایی. ولی من چی؟  من که عاشق نبودم و از اولم حرفی تو این زمینه نداشتم.  اگه می خواستم حرف دل را بزنم همش بدبختی بود.  در واقع وبلاگ من به جای عشق بوی مرگ می داد. شاید جوری می شد که بقیه که اصلا مایل نبودند بخونند حتما خودم هم از خوندنش حالم بد می شد.  

خلاصه این بود که ننوشتم. از یه طرف خوشحال بودم و می گفتم حرفای منو همون بهتر که کسی نخونه. بزار مردم زندگیشونو بکنند.  از یه طرف از خودم خجالت می کشیدم.  می گفتم هر کی بیاد وبلاگ من (اگه بیاد) از خودش می پرسه هدف اون طرف از زدن این وبلاگ چی بوده؟  کسی که نمی خواد بنویسه چرا وبلاگ می زنه؟  خلاصه همین شد که گفتم بزار لااقل تو این پست تنبلی خودمو توجیه کنم.

 

حالا یه کم از خودم بگم:

 

تا اونجایی که یادم می یاد همیشه سوژه ای برای غصه خوردن و ناراحت بودن و استرس و نگرانی داشتم. از بچگی که اولین بلا به سرم اومد و پدرم رو از دست دادم فکر کنم شروع بدبختی بود .

بعد از اونم هر وقتی یه مدلشو دیدیم. (اینایی که می گم شاید از نظر من بدبختی بوده). درس خوندم دانشگاه رفتم حالا هم هی میشه گفت تقریبا سر کارم. ازدواجم نکردم. چون دیدم نسبت به مردا همیشه بد بوده چه میشه کرد دیگه؟ ما اینیم.  حالا یا اشتباه یا درست این راهو انتخاب کردم. الانم پشیمون نیستم. بماند که چند موقعیته ظاهرا خوبو از دست دادم ولی خوب بازم پشیمون نیستم. احساس می کنم این جوری خیلی راحت ترم.

خلاصه. گذشت تا یکسال پیش . دقیق تر بخوام بگم 10 ماه پیش که بدترین و سنگین تریم بلا به سرمون اومد. یه حادثه تلخ تلخ تلخ .  آره اون حادثه مرگ خواهرم بود.  دقیقا موقعی که باید از زحمتای چند سالش نتیجه می گرفت و سر و سامون گرفتن بچه هاشو می دید چشم از دنیا بستو همه رو سوگوار کرد. حادثه خیلی تلخی بود. من برا مرگ پدرم انقدر نشکستم که برا خواهرم. البته حق داشتم بچه هفت ساله که چیزی حالیش نیست.  اون موقع من فقط گریه می کردمو حرفایی که بزرگترا می زدند رو تکرار می کردم. ولی حالا....... غصه همه رو من دارم می خورم. تو این ماجرا تمومه خونواده شکستند ولی احساس می کنم من بیشتر از همه .... چون من همونجور که گفتم غصۀ همه رو می خوردم ولی خونوادم فقط غصه خواهرمو و برا رفتنش می سوختند.  خلاصه چی بگم که تو این یه سال چی کشیدیم و کشیدم. روح و روان که هیچ از نظر جسمی هم هزار تا درد و مرض به جونم افتاد. تشخیصه تمومه دکترا هم این بود که عصبیه چیزی که خودم هم قبل  از اینکه اونا بگند می دونستم. حالا مرگ  خواهرم یک سره قضیه است و پیامدهای کشنده بعد از اون یه سره دیگه. دیگه بقیشو نگم بهتره گرفتاریهایی که برا خانواده خواهرم و ما ایجاد شد و هنوزم درگیریم ........

حالا دیدید اگه نیامو و حرف نزنم بهتره؟؟؟

فعلا بای تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:0  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت