![]() |
![]() |
|
|
1- شش سال اوّل زندگی: • تو راهرو سرو صدا نکن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:22 توسط زيبا |
|
|
سلام
من دو مرتبه دیر اومدم ولی دست خالی دیروز عصر خیلی حوصلم سر رفته بود. تو محل کارم هم خیلی کار نداشتم. خیلی دلم پیاده روی با دوستان و گپ زدن و بعدشم چیپس و کرانچی می خواست. منم از رو نرفتم. موقعی که تعطیل شدم رفتم خیابون تنهایی با خودم جاتون خالی بارون اومد اونم از اون بارونای بهاری رگباری تند و درشت . بوی خوبش آدمو مست می کرد. به هر حال برای خالی نبودن عریضه بد نبود. گفتم اگه کسی نیست که باهاش برم بیرون خودم که هستم می رم تا روی همه کم بشه. خلاصه که دیروزه ما هم به این صورت گذشت!!!! خدا رو شکر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:51 توسط زيبا |
|
|
سلام
امروز دلم گرفته شدیدا. رفتم به حال و هوای چند ماه قبل. جاتون خالی دیشب یه دل سیر گریه کردم. بعدشم مثلا اومدم سریال ببینم که باز این "پوپک گلدره" رو نشون داد که باز هم برای چندمین بار من بی جنبگیمو ثابت کردم. نمی دونم بعضی اوقات آدم بدون دلیل یا به دلایل جزئی حالش می گیره و دلش می خواد گریه کنه حتما برای شما هم پیش اومده بارها و بارها. دیشب و امروز از همون روزاست برا من.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 9:0 توسط زيبا |
|
|
شايد هركي وبلاگ منو ببينه و بعد بخونه (هر چند كه متني توش نيست) راستشو بخوايد روز اول كه اين اسمو برا وبلاگم انتخاب كردم چيزاي زيادي تو ذهنم بود امروز مي خوام اگه بشه براي خالي نبودن عريضه يه چند كلمه اي بنويسم. نمي دونم تا حالا اين مسئله اي كه مي خوام بگم برا شما هم اتفاق افتاده يا نه فكر كنم جواب اين سؤالا رو بتونم حدس بزنم. يه روزايي زماني كه من دانشجو بودم يكي از استادام مي گفت:« انقدر گناه بين مردم ما تكرار شده كه همه به ديدنش عادت كردند. به عنوان مثال تو دين ما اومده خانمها نبايد موهاشون پيدا باشه ولي الان بيشتر خانما موهاشون پيداست (بي حجابند) ديگه هم برا كسي مهم نيست و كسي حرفشو نمي زنه و برا همه عادي شده». الان من دقيقا به حرف اون استادمون ايمان پيدا كردم. چيزي كه الان من دارم تو جامعه مي بينم اينه كه كاراي بد تشويق و تأييد ميشه و از انجام كاراي خوب ممانعت ميشه. آدماي بي حجاب يا خلاف باكلاس حساب ميشن و اونايي كه از انجام اون كارا خودداري مي كنند اومول به حساب مي ياند. خلاصه كه ما آخرش نفهميديم بايد باحجاب باشيم يا بي حجاب. حالا حرف ما ببين به كجاها كشيد . اصلا منظور من حجاب نبود هر كي دوست داشت هر جور خواست مي تونه باشه مگه نه؟ ولي حرف من چيزه ديگه است. اينكه چرا آدم وقتي مي دونه خودش مثبته و مي دونه كاري كه مي خواد انجام بده مثبته و از روي خيرخواهيه و به قولي نيتش خيره با اين حال نمي تونه كارشو انجام بده؟ به خاطر اينكه شايد مردم فكر كنند نيته بدي داره، فكرش خرابه يا هر فكر باطله ديگه؟؟؟؟؟؟؟ نمي دونم از حرفاي من چيزي متوجه شديد و اصلا منظورمو فهميديد يا نه ولي مهم اينه كه خودم فهميدم. در اين مورد بعدها بيشتر با هم حرف مي زنيم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:20 توسط زيبا |
|
|
سلام
من دیر به دیر آپ می کنم. هر موقع هم که می یام چیز جالبی برا گفتن ندارم البته برا گفتن چرا ولی برا نوشتن نه چند روزه یک تغییر در ظاهرم دادم که خیلی جلب توجه کرده. ولی یه چیزی بگم بعد از چند سال که دیگه کفش پاشنه دار نپوشیده بودم تجربه بدی نبود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:51 توسط زيبا |
|
|
سلام به اين نتيجه رسيدم كه آدم فعالي نيستم. آخه سالي يه دفه آپ مي كنم بعد از حدود 8 ماه كه نه تفريحي نه جايي رفته بودم 2 روزه خوبي داشتم. كلي خوش گذشت. پنج شنبه شب رفتم عقد يكي از همكارم. خيلي خوش گذشت . با اينكه غريبه بوديم، ولي به قولي پسر خاله شديم حسابي. آخه نسبتا باكلاس بودند. ما هم كه از خدا خواسته. فكرشو بكن آدم، عقد غريبه بره بعد اونا هم يه مشت آدم اومول و تعصبي باشند ديروز هم رفتيم بيرون تو طبيعت. آخرين بار كه رفتم بيرون يعني پيك نيك خيلي بد بود. يعني اون روز بد نبود ولي 4 روز بعدش تلخ ترين اتفاق زندگيم رخ داد. به همين خاطر اون پيك نيك برام خاطره بدي شد. خلاصه كه رفتيم تو دل طبيعت. جاتون خالي بود. رفتيم باغ يكي از آشناها. تا ظهر كه تو باغ بوديم ولي عصر زديم كوه. خيلي خوب بود. عين كوههاي شمال مناظرش كلي به شمال شبيه شده بود. واقعا حال داد. ولي فقط يه ضد حال خورديم. يكي از آشناهامون كه پسر 16-15 ساله اي بود ما رو راهنمايي كرد كه بريم همون كوه برا اينكه گل لاله ببينيم. كلي راه رفتيم و كلي كوه پيموديم ولي دريغ از يك گل لاله. البته دروغ نگفته بود، ولي هنوز گلاش درنيومده بود يعني حدود 20 روز زود اومده بوديم. حالا قسمت جالبش اينجا بود كه پايين كوه كه رسيديم قبل از اينكه بريم بالا از هادي (همون كه اين كوهو معرفي كرده بود) برا اينكه مطمئن بشيم بازم پرسيديم حالا همين كوه لاله داره ؟ اونم با اطمينان گفت آره. يك چهارم از راهو كه رفتيم ديديم اثري از گل نيست. منم بهش گفتم اگه رفتيم بالا و ديديم گلي در كار نيست و اشتباهي اومديم از اون بالا پرتت مي كنيم پايين. گفت باشه. حالا فكرشو بكن بريم بالا و كلي خسته بشيم و گرسنه ولي از گل لاله خبري نباشه. و حالا لحظه موعود فرا رسيد لحظه قرباني كردن هادي..... و انجام قول و قراري كه بين ما بود. خوب زياد حساس نشيم ما يه جورايي اونو بخشيديم و گفتيم كه جوونه و آرزو داره. ولي خوب بعد براي اينكه خيلي هم دلمون نشكنه اون آخر دو عدد گل لاله پيدا كرديم يعني اونايي كه گلاش باز شده بود. خيلي ديدني بود. تصور كن لاي يك تكه سنك زبر و خشن يه گل خيلي خوشگل سبز شده باشه. رومانتيك بود...... به هر حال روز بدي نبود. مخصوصا قسمت كوهش خيلي خوب بود. خدا رو شکر |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:56 توسط زيبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
اتفاقات روزانه من و ام اس راوی قصه رازهای دل گیلاس خانومی هستم موجیم که آسودگی ما... يادداشت هاي يك دختر ترشيده خاطرات ويژه اشک خاموش مهتاب نگارین من و همسرم ..... نقطه |
|
RSS
|