تبليغاتX
محبت کن اما ...

1- شش سال اوّل زندگی:
گريه نکن
شيطونی نکن
دست تو دماغت نکن
تو شلوارت پی‌پی نکن
مامانت رو اذيّت نکن
روی ديوار نقاشی نکن
انگشتت رو تو پريز برق نکن
دمپايی بابا رو پات نکن
به خورشيد نگاه نکن
شبها تو جات جيش نکن
تو کمد مامان فضولی نکن
با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن
اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

۲- دوره ي دبستان:
موقع رفتن به مدرسه دير نکن
پات رو تو جاميزی نکن
ورقهای دفترت رو پاره نکن
مدادت رو تو دهنت نکن
به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
تخته پاک‌کن رو خيس نکن
حياط مدرسه رو کثيف نکن
با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
دست تو کيف بغل دستيت نکن
تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن
گچ رو پرت نکن

• تو راهرو سرو صدا نکن
تو کلاس پچ‌پچ نکن
 ATARI بازی نکن

۳- دوره ي راهنمايی:
ترقّه بازی نکن
 SEGA  بازی نکن
جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
تو کوچه فوتبال بازی نکن
دست تو جيبت نکن
با مامانت کل‌کل نکن
تو کلاس صحبت نکن
بعد از ظهر سروصدا نکن
با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
اتاقت رو شلوغ نکن
روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
عکس لختی تماشا نکن
با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
جرّ و بحث نکن

۴- دوره ي دبيرستان:
با کامپيوتر بازی نکن
تو حموم معطّل نکن
تقلّب نکن
با دوستات موتورسواری نکن
عصرها دير نکن
با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
با بابات دعوا نکن
تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن 
تو خيابون دنبال دخترها نکن
مردم‌آزاری نکن
نصف شب سرو صدا نکن
فيلم بد نگاه نکن
وقتت رو با مجله تلف نکن
چشم‌چرونی نکن

۵- دوره ي دانشگاه:
رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
۲۴ ساعته چت نکن
سر کلاس درس غيبت نکن
با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
خيابون‌ها رو متر نکن
تو سياست دخالت نکن
با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
شب برای شام دير نکن
با مأمور پليس کل‌کل نکن
چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
موبايلت رو Reject نکن
استادت رو اُسگل نکن
حذف پزشکی نکن
آستين کوتاه تنت نکن
همه رو دودره نکن

۶- دوره ي سربازی:
موهات رو بلند نکن
روت رو زياد نکن
از اوامر سرپيچی نکن
فرار نکن
با اسلحه شوخی نکن
غيبت نکن
به آينده فکر نکن
درگيری ايجاد نکن
به فرمانده بی‌احترامی نکن
غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
اعتراض نکن
با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
از تلف شدن وقتت ناله نکن
از آشپزخونه دزدی نکن

۷- دوره ي شوهر بودن:
با زنت شوخی نکن
زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
به زنت خيانت نکن
با دوستانت الواتی نکن 
تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
به زنهای ديگه نگاه نکن
موبايلت رو قايم نکن
از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
پولت رو خرج دوستات نکن
رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
ريسک نکن
بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن

۸
- دوره ي پدر بودن:
بچّه رو تنبيه نکن
به بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن
به بچّه توهين نکن
بچّه رو از بازی منع نکن
بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
با بچّه کل‌کل نکن
بچّه رو محدود نکن
بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
آزادی بچّه رو محدود نکن
به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن
جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن


۹- دوره ي پيری:
برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
نوه‌هات رو لوس نکن
با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن
به خاطراتت فکر نکن
پولت رو خرج نکن
هوس جوونی نکن
غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
با زنت بی‌وفايی نکن
از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
لباس شاد تنت نکن
به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
از گذشته ناله نکن
به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
به آينده فکر نکن

۱۰
- دوره ي پس از مرگ !
حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن...
 
 ...بکن
   ...بکن
   ...بکن
 ...بکن
 ...بکن
 ...بکن
 ...بکن
   ...بکن
 ...بکن
 ...بکن
 ...بکن
 ...بکن
 ...بکن
 ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:22  توسط زيبا | 
سلام

من دو مرتبه دیر اومدم ولی دست خالی

دیروز عصر خیلی حوصلم سر رفته بود. تو محل کارم هم خیلی کار نداشتم. خیلی دلم پیاده روی با دوستان و گپ زدن و بعدشم چیپس و کرانچی می خواست.  ولی پایه نداشتم. یعنی هیچ کدوم از دوستام در دسترس نبودند.

منم از رو نرفتم. موقعی که تعطیل شدم رفتم خیابون تنهایی با خودم  بعدشم چند تا مغازه و دیدن لباس و کفش و ... و انتخاب چند تا از اونا و خلاصه آخر سر هم فضا کلی شاعرانه شد.

جاتون خالی بارون اومد اونم از اون بارونای بهاری رگباری تند و درشت . بوی خوبش آدمو مست می کرد. به هر حال برای خالی نبودن عریضه بد نبود. گفتم اگه کسی نیست که باهاش برم بیرون خودم که هستم می رم تا روی همه کم بشه.

خلاصه که دیروزه ما هم به این صورت گذشت!!!! خدا رو شکر

                          

زندگی دشت غم است

          شادی اش از روی عیش ماتم است

                   عمر کوته آرزوهای دراز

                         کارها بسیار و فرصتها کم است.....!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:51  توسط زيبا | 
سلام

امروز دلم گرفته شدیدا.

رفتم به حال و هوای چند ماه قبل. جاتون خالی دیشب یه دل سیر گریه کردم.  مثلا خیر سرم نشستم شو ببینم.  ولی خوب من که جنبه ندارم با یه تلنگور فوری می شکنم.

بعدشم مثلا اومدم سریال ببینم که باز این "پوپک گلدره" رو نشون داد که باز هم برای چندمین بار من بی جنبگیمو ثابت کردم.

نمی دونم بعضی اوقات آدم بدون دلیل یا به دلایل جزئی حالش می گیره و دلش می خواد گریه کنه حتما برای شما هم پیش اومده بارها و بارها. دیشب و امروز از همون روزاست برا من.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 9:0  توسط زيبا | 

شايد هركي وبلاگ منو ببينه و بعد بخونه (هر چند كه متني توش نيست)     تعجب كنه و اين سؤال براش پيش بياد كه موضوع متن با عنوان وبلاگ اصلا همخوني نداره  يعني اصلا تا به حال مطلبي كه مربوط بشه به عنوان وبلاگ نوشته نشده.

راستشو بخوايد روز اول كه اين اسمو برا وبلاگم انتخاب كردم چيزاي زيادي تو ذهنم بود كه بنويسم. ولي يه جورايي هنوز فرصت نكردم يعني اون حسي كه بايد بهم دس بده هنوز نداده.

امروز مي خوام اگه بشه براي خالي نبودن عريضه يه چند كلمه اي بنويسم.

نمي دونم تا حالا اين مسئله اي كه مي خوام بگم برا شما هم اتفاق افتاده يا نه. بعضي اوقات ميشه كه مي بينی يه نفر يه مشكلي داره يا دلتنگي يا از اين جور مسائل. وقتي با خودت فكر ميكنی مي بينی يه جورايي مي تونی كمكش كنی يا لااقل مي تونی يكمي از بار غمش برداری. ولي وقتي مي خواي اين كارو  كني مي بيني كه نمي توني نه اينكه ازت بر نياد نه محدوديت هاي اطرافت نمي زارن.  مي بيني از همه طرف محدودي. مي بيني از هر طرف كه مي خواي وارد بشي راه بسته است. چرا؟ واقعا چرا ما براي انجام كاره خوب هم محدوديت داريم. چرا؟؟؟؟؟  چرا آدماي اطرافمون (نه همه آدما سوء تفاهم نشه) خيلي راحت منفيند؟ چرا براي انجام كاراي منفي هيچ كس ايرادي نمي گيره؟ چرا ؟ چرا مردم وقتي كاراي خلاف اطرافيا رو مي بينند خيلي راحت چشم پوشي مي كنند؟

فكر كنم جواب اين سؤالا رو بتونم حدس بزنم. يه روزايي زماني كه من دانشجو بودم يكي از استادام مي گفت:« انقدر گناه بين مردم ما تكرار شده كه همه به ديدنش عادت كردند. به عنوان مثال تو دين ما اومده خانمها نبايد موهاشون پيدا باشه ولي الان بيشتر خانما موهاشون پيداست (بي حجابند) ديگه هم برا كسي مهم نيست و كسي حرفشو نمي زنه و برا همه عادي شده».

الان من دقيقا به حرف اون استادمون ايمان پيدا كردم. چيزي كه الان من دارم تو جامعه مي بينم اينه كه كاراي بد تشويق و تأييد ميشه و از انجام  كاراي خوب ممانعت ميشه. آدماي بي حجاب يا خلاف باكلاس حساب ميشن و اونايي كه از انجام اون كارا خودداري مي كنند اومول به حساب مي ياند.

خلاصه كه ما آخرش نفهميديم بايد باحجاب باشيم يا بي حجاب.

حالا حرف ما ببين به كجاها كشيد . اصلا منظور من حجاب نبود هر كي دوست داشت هر جور خواست مي تونه باشه مگه نه؟

ولي حرف من چيزه ديگه است. اينكه چرا آدم وقتي مي دونه خودش مثبته و مي دونه كاري كه مي خواد انجام بده مثبته و از روي خيرخواهيه و به قولي نيتش خيره با اين حال نمي تونه كارشو انجام بده؟ به خاطر اينكه شايد مردم فكر كنند نيته بدي داره، فكرش خرابه يا هر فكر باطله ديگه؟؟؟؟؟؟؟

نمي دونم از حرفاي من چيزي متوجه شديد و اصلا منظورمو فهميديد يا نه ولي مهم اينه كه خودم فهميدم.

در اين مورد بعدها بيشتر با هم حرف مي زنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:20  توسط زيبا | 
سلام

من دیر به دیر آپ می کنم. هر موقع هم که می یام چیز جالبی برا گفتن ندارم   البته برا گفتن چرا ولی برا نوشتن نه  آخه زیاد وقت و حوصله ندارم . خیلی حرفا دارم ها ولی حوصله نوشتنشو ندارم. بگذریم.

چند روزه یک تغییر در ظاهرم دادم که خیلی جلب توجه کرده.  البته چیزه خاصی نبوده ها ولی نمی دونم چرا انقدر به چشم اومده. هیجانی شد نه؟ حالا همه فکر می کنید حتما بینیمو عمل کردم یا چشمامو کشیدم  نه بابا. چند روزه زدم به کفش پاشنه دار  خیلی مسخره است نه؟ راستشو بخوای جمعه رفتیم کوه. منم که نمی دونستم قراره بریم کوه مجبور شدم با کتونیام برم . خلاصه از شما چه پنهون یکمی از قیافه افتاد. الانم  یه جورایی حس کفش خریدن ندارم با اینکه قبل از اینکه کفشم هم از ریخت بیفته تصمیم داشتم اردیبهشت کفش بخرم . منم مجبور شدم کفش پاشنه دار تو محل کارم بپوشم. همکارام هم که منو همیشه با کتونی دیده بودند و کلا بخوای حساب کنی بچه خوبو مثبتی دیده بودند  (البته نه اینکه بگم هم کی پاشنه دار بپوشه مثبت نیستا) حالا تعجب کردند. خلاصه هر کدوم یک متلکی بارمون کردند.  سرتونو درد نیارم همچین کردند که مجبور شم عوضش کنمو دیگه پاشنه دار نپوشم.

ولی یه چیزی بگم بعد از چند سال که دیگه کفش پاشنه دار نپوشیده بودم تجربه بدی نبود.  با این که دیگه کلاس نداره و الان کتونی تو بورسه ولی با پوشیدنش یه حسه خوبی داشتم. یه جورایی ابهت داشت. احساس می کردم از بچگی در می یام. شاید حِسم بچه گانه باشه ولی خوب چی می شه کرد حسه دیگه نمی شه کاریش کرد.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:51  توسط زيبا | 

سلام

به اين نتيجه رسيدم كه آدم فعالي نيستم. آخه سالي يه دفه آپ مي كنم  البته خيلي وقت پيش متوجه شده بودم ولي الان مطمئن شدم. 

بعد از حدود 8 ماه كه نه تفريحي نه جايي رفته بودم 2 روزه خوبي داشتم. كلي خوش گذشت. پنج شنبه شب رفتم عقد يكي از همكارم. خيلي خوش گذشت . با اينكه غريبه بوديم، ولي به قولي پسر خاله شديم حسابي. آخه نسبتا باكلاس بودند. ما هم كه از خدا خواسته. فكرشو بكن آدم، عقد غريبه بره بعد اونا هم يه مشت آدم اومول و تعصبي باشند  از اين نظر شانسم گفته بود. خلاصه كه خوش گذشت. يعني رسما پيش بيني من اشتباه از آب در اومد. چون از قبل فكر مي كردم، برم اونجا حالم مي گيره و اعصابم خورد مي شه ولي خوب خدا را شكر اينجوري نبود.

ديروز هم رفتيم بيرون تو طبيعت. آخرين بار كه رفتم بيرون يعني پيك نيك خيلي بد بود. يعني اون روز بد نبود ولي 4 روز بعدش تلخ ترين اتفاق زندگيم رخ داد. به همين خاطر اون پيك نيك برام خاطره بدي شد.

خلاصه كه رفتيم تو دل طبيعت. جاتون خالي بود. رفتيم باغ يكي از آشناها. تا ظهر كه تو باغ بوديم ولي عصر زديم كوه. خيلي خوب بود. عين كوههاي شمال مناظرش كلي به شمال شبيه شده بود. واقعا حال داد. ولي فقط يه ضد حال خورديم. يكي از آشناهامون كه پسر 16-15 ساله اي بود ما رو راهنمايي كرد كه بريم همون كوه برا اينكه گل لاله ببينيم. كلي راه رفتيم و كلي كوه پيموديم ولي دريغ از يك گل لاله. البته دروغ نگفته بود، ولي هنوز گلاش درنيومده بود يعني حدود 20 روز زود اومده بوديم.

حالا قسمت جالبش اينجا بود كه پايين كوه كه رسيديم قبل از اينكه بريم بالا از هادي (همون كه اين كوهو معرفي كرده بود) برا اينكه مطمئن بشيم بازم پرسيديم حالا همين كوه لاله داره ؟ اونم با اطمينان گفت آره. يك چهارم از راهو كه رفتيم ديديم اثري از گل نيست. منم بهش گفتم اگه رفتيم بالا و ديديم گلي در كار نيست و اشتباهي اومديم از اون بالا پرتت مي كنيم پايين. گفت باشه. حالا فكرشو بكن بريم بالا و كلي خسته بشيم و گرسنه ولي از گل لاله خبري نباشه. و حالا لحظه موعود فرا رسيد لحظه قرباني كردن هادي..... و انجام قول و قراري كه بين ما بود.

خوب زياد حساس نشيم ما يه جورايي اونو بخشيديم و گفتيم كه جوونه و آرزو داره. ولي خوب بعد براي اينكه خيلي هم دلمون نشكنه اون آخر دو عدد گل لاله پيدا كرديم يعني اونايي كه گلاش باز شده بود. خيلي ديدني بود. تصور كن لاي يك تكه سنك زبر و خشن يه گل خيلي خوشگل سبز شده باشه. رومانتيك بود......  

به هر حال روز بدي نبود. مخصوصا قسمت كوهش خيلي خوب بود. خدا رو شکر  

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:56  توسط زيبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
اتفاقات روزانه
من و ام اس
راوی قصه
رازهای دل
گیلاس خانومی هستم
موجیم که آسودگی ما...
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
خاطرات ويژه
اشک خاموش مهتاب
نگارین
من و همسرم .....
نقطه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع كدهاي جاوااسكريپت