تبليغاتX
محبت کن اما ...
 

سلام علیکم

احوالات؟!

به من پیشنهاد شده دیگه تو وبلاگ ننویسم. 

گفتند می تونی برای ثبت خاطرات خود از روشهای دیگه مثلا دفترچه خاطرات استفاده کنی!

فعلا گوش می کنیم تا بعد. شاید حساسیتها کم شود.

ولی وبلاگ می خونیم همچنان

بای تا سلامی دیگر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 8:10  توسط زيبا  | 

 

 

                                                                

 

خجسته میلاد حضرت ثامن الحجج امام رضا علیه السلام

بر همگان مبارک باد.

****************************************************

سلام

چند روزيست وضعيت آشفته اي داريم. همه چيز به هم ريختس. هيچي سر جاش نيست. شده مثل وضعيت جنگ زده ها. شركتو مي گم. چند روز قبل يعني دقيقا سه شنبه شب 22/8/86 اسباب كشي داشتيم . تموم اسباب اثاثيمون رو برديم به يه محل ديگه همون نزديكيا . دارن شركت رو خراب مي كنن مي خوان از نو بسازن. حالا كي ساخته بشه خدا مي دونه ! گفتن يه شش ماهي اينجا هستين ديشب رسيد به شش سال . حداقلش يه سال و نيم هست احتمالا.

 

اينجا يه اتاق دادن به من مثل قفس مي مونه يعني از بس خرت و پرت چيدم توش مثل قفس شد جاي كمي داره همه اتاقها همين وضع رو داره. مثلا من خوش شانس بودم. سه تا از همكارام رو گذاشتند كنار هم تو يه اتاق فقط يه ميز بهشون دادن. ولي خوب برا تنوع بد نيست. يه چند روزي كه بگذره عادت مي كنيم و كم كم مشكلات حل مي شه.

 

امروز مجددا حالم خوب نيست. يه جورايي كم آوردم، بريدم. احساس مي كنم نمي تونم از پس مشكلات كنوني بر بيام. دلم مي خواد يه مرد شرور باشم از اينكه نيستم زجر مي كشم از اينكه قدرت و جرأت مردا (البته بعضي مردا) رو ندارم هم زجر مي كشم. دنبال شغل دوم مي گردم (اين يكي ديگه خيلي خنده داره تو همين يكيش موندم). خلاصه كه بعضي اوقات از زمين و زمان و خدا و بنده خدا دلگير و دلخورم و سرجنگ دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:31  توسط زيبا  | 

                            

سلام عليكم دوستانننننننن

انشالا كه حال همگي خوبه.

 

تو پست قبلي اگه يادتون باشه گفتم كه قراره آپاچيها (همون دوستاي دبيرستانم با بچه هاشون) حمله كنن خونمون . يه هفته اي بعد از اينكه رفتيم خونه دوستم برام اس ام اس اومد كه پس كي بيايم خونتون؟ حالا كي بود؟ يك روز بعد از چهلم مامان دوستم. يعني دقيقا فرداي روز چهلم، همون دوستم كه مامانش فوت شده بود اس ام اس داد. منم گفتم به دليل اينكه اين هفته بچه هاتون ظهري هستند هفته ديگه تشريف بيارين كه بچه ها هم بتونن بيان. دوستم كه روز مهموني منو ديده بود كه از شيطنت و شلوغي بچه ها اعصابم خرد مي شد، الان خندش گرفت. گفت مگه اون روز خيلي از بچه ها راضي بودي و خوشت اومد كه الان مي خواي اونا هم باشن؟

گفتم راستش نه ولي چاره اي نيست به قولي « اين بوغ رو اين حمومه ديگه ... »

 

       خلاصه قرار شد كه يكشنبه بيان خونمون اونم ساعت 2 به اين زودي . همون روز اس ام اس داد كه اشكال نداره ما زود بيايم خونتون. آخه يكي از دوستان مي خواد بچشو ببره كلاس . منم گفتم اشكال نداره فقط اگه كارام نيمه تموم بود خودتون بايد كمك كنيد.

 

چشمتون روز بد نبينه كه ساعت 2 و خرده اي بود كه اومدن و زحمت كشيده بودن يه كادوئي هم آورده بودن با اينكه از قبل من بهشون تذكر داده بودم كه اگه كادو آوردن من فحش مي دم. ديگه تا شب اونجا بودن و بچه ها هم چون دفه اول بود خونه ما مي اومدن اول خيلي مرتب و ساكت و سر به زير نشستن. ولي چند لحظه اي كه شد ديگه خونه ما انگار زلزله اومد.

 

 بچه كوچيكه كه به سلامتي رفته بود رو ديوار نقاشي كشيده بود و يكي از بچه ها هم رفته بود جلوي ديوار وايساده بود كه من نبينم . حالا از اين طرف من اصرار مي كردم كه بيا ميوه بخور اونم از جاش تكون نخورد بعدا فهميدم قضيه چي بوده و اين بدبخت داره خرابكاري اون يكي رو پنهون مي كنه. خلاصه بد نبود . گفتيم و شنيديم و خنديديم و شلوغ كرديم و چند تايي عكس گرفتيم. چند تا عكس ازشون گرفتم دست آخر گفتن خودتم بيا يه دونه عكس با ما بگير. منم اومدم و كلي ژست گرفتم و صاف و صوف كردم همچين كه اومد عكس بگيره ديديم فيلمش تموم شده.

 

دبيرستان كه بوديم يكي از بچه هاي دبيرستان كه همدوره ما بود ولي همكلاس ما نبود رو از مدرسه اخراج كردن به دليل فساد اخلاقي. حالا جريان چي بود ما نفهميديم. آخه اون موقع كه ما دبيرستان مي رفتيم مثل الان نبود كه اگه كسي دوست پسر نداشته باشه افت كلاس داره و چه مي دونم هر دختري به يكي دو تا هم بسنده نمي كنه و همزمان شايد با چند نفر دوسته مخصوصا دبيرستانيها (سوء تفاهم نشه همه هم اين جور نيستند). خلاصه اين كارا خلاف حساب مي شد و اگه كسي دوست پسر داشت دختر بدي بود. خلاصه كه اون دختر تنها دختري بود كه از مدرسه اخراج شد .

 

 آقا! همين اخراجش كردن به چند روز نكشيد كه شنيديم طرف با يه پسر طلا فروش ازدواج كرده و از شهر خودمون هم رفته. ما رو مي گي همه دهنمون باز مونده بود از تعجب.  بچه ها مي گفتن حالا اگه ما رو اخراج مي كردن از مدرسه كه ديگه هيچ كس محل سگ هم بهمون نمي گذاشت !

 

چند سالي نبودن و الان يكي دو ساله كه اومدن شهرمون و من هم هرز گاهي مي ديدمش با يه دختر تپل و خوشگل كه ديگه هم قد خودش بود حدود 11-10 ساله. شنيديم طلاق گرفته اومده پيش مامانش.

 

الان همين روزي كه دوستام خونمون بودن گفتن كه فلاني (همون دختره) رفته به يه آقايي آويزون شده كه هم زن داره و هم سه تا بچه. طرف هم مي خواد خونه به نامش كنه و اين حرفا. خلاصه كه مجددن دهنمان باز ماند كه اين بشر بعد از اين همه سال با يك دختر بزرگ هنوز دست از اين كارا بر نداشته؟! عجب صيادي هم هست بي شرف!!!

 

روز سه شنبه بعد از دو ماهي كه ماشين بيچارم مريض بود و آه و ناله مي كرد و هر دفه من قول چند روز ديگه رو بهش مي دادم كه ببرمش دكتر و دردش از سرماخوردگي به سرطان تبديل شده بود بلاخره دلم براش سوخت و كباب شد و بردمش پيش دكتر(اونم فقط به اين دليل كه كم كم ديگه ترمزشم نمي گرفت ). دكتر هم بعد از اينكه معالجش كرد نوبت عمل زد براش برا هفته ديگه. حالا هفته ديگه زيبا خانوم بايد كلي پياده شن اونم در حالي كه اين ماه برا قسطاي بانكيشون هم يه عالمه كم آوردن ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:2  توسط زيبا  | 

سلام

از مقطع دبيرستان بيش از هر مقطعي خاطره داشتم و خوشم مي اومد.  دوره راهنمايي برام عذاب آورترين بود. اصلا دوسش نداشتم. دوره دانشگاه هم نتونستم دوستاي ثابت وخوبي برا خودم پيدا كنم. تا اومدم با چند نفر گرم بگيرم و بشيم دوستاي صميمي، دانشگاه تموم شد. بعد از دانشگاه هم هيچي به هيچي. دوستي كه وقتي دانشگاه بوديم به محض اينكه من مي رسيدم خونه برام زنگ مي زد و يكساعت حرف مي زديم ، دوستي كه موقع امتحانا مي گفت هر شب برات نماز مي خونم كه امتحانات خوب بشه الان چند ساله كه ازش بي خبرم. نه تلفني نه پيغامي هيچ!

ولي دوره دبيرستان رو بيشتر از هر دوره دوست داشتم به اين دليل كه به استثناي يكي دو نفر با همه بچه هايي كه تو كلاس بودند دوست صميمي بوديم يك كلاس تقريبا 35-30 نفري. ازش كلي خاطره دارم ، الان هم هنوز با چند نفرشون در ارتباطم.

عصر روز يكشنبه با چند نفر از دوستان رفتيم خونه يكي از بچه ها. مادرش فوت كرده بود تو ماه رمضان. قرار شد بريم دلداري بديم مثلا. ولي از شما چه پنهون كه هيچ شباهتي به فاتحه و اين حرفا نداشت . دوستم (صاحبخونه) كه لباس مشكيشو درآورده بود  و مي گفت مادرم به اين چيزا اعتقادي نداشته و ما هم همينطور. از وقتي هم رفتيم همش مي خنديديم و چرت و پرت مي گفتيم. فقط تنها مشكل اين بود كه خونه دوستم شده بود كودكستان. تو اون جمع فقط من مجرد بودم . تموم دوستام نه تنها متأهلند بلكه شكر خدا همشون هم يكي دو تا بچه دارند. منم پيشنهاد بهشون دادم كه همه پولاشون رو بزارند روي هم و يه مهد بزنند و بچه هاي خودشون رو ثبت نام كنند.

از بس كه شلوغ كردند و جيغ زدند اعصاب من يكي به هم ريخت و تنها كسي هم كه شاكي بود من بودم. واقعا خدا چه صبري به مادرها داده كه مي تونند اين چيزا رو تحمل كنند.

یکی از دوستام می گه خوشگل شدی می گم خواستی ماه رمضان بیای منو ببینی. خودم که می رفتم جلو آینه جیغ می کشیدم از بس ترسناک شده بودم. یکیشون می گه خدا خفت کنه چقدر جوون موندی  

 

ولي روي هم رفته خوش گذشت و روز خوبي بود. فارغ از تمام غم و غصه ها و مشكلات زندگي .... الان هم قراره يه روز دعوتشون كنم خونه خودمون. خدا به داد برسه با اين همه سر و صدا !!!!! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:35  توسط زيبا  | 

 

 

ماه رمضان امسال هم گذشت مثل هر سال

با كلي خاطره - كلي حادثه - كلي حرف و حديث - كلي اعصاب خردي و كلي اتفاقاي خوب و بد

به قول محمد سلوكي «چقدر زود دير مي شود»

اولين ماه رمضان تو خونه جديد مصادف شد با يه سري مسائل احساسي- عاطفي- عشقي- ......... فكر زياد- جنگ اعصاب- قهر- گريه - .....

به هر حال هر چه بود تموم شد هم ماه رمضان هم اون مسائل .

به عواقب و پيامدهايي كه داشت كار نداريم،

به عمق فاجعه اي كه پيش اومد هم كار نداريم چون هر چي بود تموم شد

به اشتباهي كه يه نفر مرتكب شد!

به قلبي كه بي جا عاشق شد!

به دلي كه بي جهت دل بست!

به پدري كه فكر كرد بچه اش هنوز بچه اس!

به پدري كه فكر كرد بچه اش همون سادگي 5 سالگيشو داره!

و به پدري كه ......... !

خوبي قضيه اينه كه همه چيز تمام مي شود به سرعت يك چشم به هم زدن فقط بستگي به عمقش داره كه تا چه مدت بمونه

مثل زخمي كه بسته به عمقش شايد تا مدتها جاش رو بدنت بمونه.

و همه چيز با دو كلمه تمام شد

با دو كلمه ......

                 ببخشيد – حلال كنيد

اصل قضيه زياد مهم نبود . اين چيزا زياد پيش مي ياد ، يا از اين طرف يا از اون طرف

مهم پيامدهاي قضيه بود ! مسائل جانبي!

من باز هم مثل سابق به دين شك كردم نه به دين نه ! به ديندار! به كساني كه ادعاي دين مي كنند؛ به كساني كه خيلي حرفا مي زنند ولي موقع عمل كه مي شه .......

 

بيشتر نمي تونم حرف بزنم چون متهم به بدبيني شدم

 

من متهم به بدبيني شدم !

 

متهم به خيلي چيزاي ديگه هم شدم!

 

متهم به گناه نكرده !

 

فكر كنم من بزرگترين اشتباه خداوند در دوران خداييش هستم!

 

اين روزا به اين نتيجه رسيدم و خيلي نتيجه هاي ديگه!

 

به اينكه خيلي از حرفايي كه مي شنوي از بزرگان، از صدا و سيما و خيلي كساي ديگه مثل حرفاي مسئولين مي مونه تو تريبون آزاد

 

فقط شعار فقط وعده و وعيد الكي! موقع عمل كه مي شه ........

 

تموم شد تموم شد به همين سرعت كه ماه رمضان تموم شد

خدا رو شكر خدا رو شكر      من راضيم راضيِ راضي

 

من از پشت همين تريبون اعلام مي كنم بنده از هيچ كس دلخور نيستم و از هيچ كس كينه اي به دل ندارم سعي مي كنم نداشته باشم به واسطه همان حرفي كه روحاني شب احيا 21 ماه رمضان گفت.

 

 چيزي كه هست اينه كه از خودم متنفرم . از خلقت خودم در عجبم! از خودم ناراضيم خيلي ناراضي خيلي خيلي ...

 

تو پرانتز: (چند روز قبل رئيسمون يه دونه سجاده از مكه برام سوغاتي آورد وقتي رفتم خونه يه دفه يه جرقه زد تو ذهنم! از موقعي كه نمازخون شدم يه دونه جانماز داشتم . يه چند دفه اي مامانم گفته بود اين جانمازتو عوض كن تو خونه صد تا جانماز داريم. منم مي گفتم چه فرقي مي كنه؟ مگه اين بده؟ مهم اينه كه نماز بخوني ! اون روز تصميم گرفتم با اون سجاده نماز بخونم با اينكه چند تا سجاده ديگه هم تو خونه داشتيم. رفتم يه جانماز نو سفيد پيدا كردم با يه مهر و تسبيح نو و عطر و يه دونه هم چادر سفيد دوخته شده از اونايي كه مامان خانوم گذاشته بود براي زندگاني آينده. خلاصه كه از اين تغيير و تحول جديد يه جورايي خوشم اومد و راضي بودم )

 

آقاي ........ فوت پدربزرگ عزيزتون رو تسليت عرض مي كنم (چه اينجا رو بخونيد چه نخونيد) انشااله هر چي خاك اونه عمر شما باشه.

             مرد خوبي بوده كه تو ماه رمضان اونم به اين راحتي فوت كرده.

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:57  توسط زيبا  | 

 

رانندگی باز هم حادثه آفرید

خدایا شکرت بازم ممنون

به خیر گذشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:39  توسط زيبا  | 

 

به كدامين گناه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:56  توسط زيبا  | 

 

سلام

آخرين فرزند پسر که به دنيا اومد شروع کرد به قرص خوردن. ديگه بچه نمي خواست، به مدت 7 سال قرص خورد. شنيده بود اگه 7 سال قرص بخورن ديگه بچه دار نمي شن.

  بعد از اون ديگه ادامه نداد. تا اينکه يه مدت بعد متوجه يه چيزايي شد حالت عادي نداشت مشکوک مي زد حال کسايي رو داشت که باردارن تا اينکه رفت آزمايش متوجه شد که بـــــــــله يه بچه ديگه در راهه.

از اون به بعد دست به کار شد. دست به هر کاري زد که بچه از بين بره. کاراي مختلفي کرد فايده اي نداشت.

يه دفه هم يه حادثه براش پيش اومد تو آشپزخونه و يه چيزي محکم خورد به شکمش ديگه اين دفه مطمئن شد که بچه از بين رفت.  ولي اشتباه کرده بود.

 بچه سرتقي بود سمج و پيله اي. اصلا قصد نداشت دست از زندگي بکشه بيچاره خبر نداشت چه سرنوشتي  انتظارش رو مي کشه.

صبح اول مهر ساعت 9 وقتي خواهر برادرا رفته بودن مدرسه به دنيا اومد. تلاشش برا زنده موندن بي نتيجه نبود . بلاخره موفق شده بود. کوچولوي بيچاره !

تولدم مبارک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:3  توسط زيبا  | 

خدايا!

اگر روزي من در اسمان است برايم باز كن

اگر در زمين است برايم استخراج كن

اگر در راه است موعد آن را نزديك گردان

اگر نزديك است آن را زياد بفرما

اگر زياد است دسترسي به آن را برايم آسان گردان.     آمين

 

 

 

اي دا درس من در سختي ها و مصائب ، بدرگاه تو ناله ميكنم و شكايت هايم را به تو ميگويم و بكسان ديگر پناهنده نمي شوم پس بدادم برس  ،

 

اي آنكه از جهالت هاي ما ميگذري ، اي ارحم الراحمين ما فقط تو را داريم و بس  .خدايا بمن قلبي و يقيني ببخش كه باور كنم كه هر بلا و مصيبتي بمن ميرسد همانست كه تو بر من تقدير نموده اي .

 

 خداوندا! درود بفرست بر محمد و آل محمد 

 

خدايا! من پوزش مي طلبم از تو از آن گناهاني كه بسويت توبه كرده ام و دوباره به آنها آلوده شده ام .

 

خدايا! من پوزش مي طلبم از تو براي هر كار خيري كه براي رضاي تو مي خواستم انجام دهم ولي خوشنودي ديگران و هواي نفسم به آن آميخته گشت .خدايا  رويم را به آتش خشمت مسوزان و تو ميداني كه در پيشگاهت  به سجده افتاده ام و خوشنودي ترا خواسته ام خدا را شكر مي كنم كه در همه لحظات زندگيم و در هر كارم تو را مي خوانم و دعا مي كنم و منت كسان ديگر را نمي كشم  .

 

خدايا! من بتو پناه ميبرم از نفس اماره اي كه مرا بدنبال شهوات و هوي و هوسها ميكشاند و پناه برم از قلبي كه خشوع نمي كند و دعائي كه به تو نمي رسد و عملي كه نفع آخرتي ندارد . و پناه بتو ميبرم از شياطين جن و انس و وسوسه هاي گوناگون آنان و پناه بتو ميبرم از آلودگي دينم و مالم و نفسم و آنچه تو بما عطا نموده اي . خدايا مرا بهلاكت مينداز و مستوجب عذابت نكن يا كريم


خدايا !تو از ما خواستي كه از هر كه بما ظلم نمود در گذريم و ما بخود ظلم كرده ايم پس تو هم از ما در گذر

 خدايا! تو بما امر نمودي كه سائل و فقير را از درب منزلمان نرانيم ؛ اكنون خدايا اين منم كه بدرگاهت سائلم پس مرا مران جز آنكه حاجاتم را رفع كني ...

خدايا !تو ما را فرمان دادي كه بهمه احسان كنيم و از آنچه بما بخشيده اي ببخشيم اكنون ما نياز به احسان تو داريم و ما بندگان تو هستيم؛ پس جسم و روح ما را از آتش دوزخت رها كن

 

 

الهی! دلم را از هر گونه ريا و شك و ستايش جويي در امان بدار تا اعمال و نياتم خالص براي خودت بماند

 

خدايا! مرا از تنبلي و سستي و اندوه و ترس هاي بيهوده و بخل و غفلت و سنگ دلي و ذلت و فقر مادي و معنوي و هر گونه بلا و هرزگي و گناه آنچه آشكارا و پنهاني است در امان بدار .

 

الهي! روا مدار كه در شب و روزم بدنبال ريا و خودنمايي و جاه طلبي و شهرت و تكبر و خود بزرگ بيني و حرص و حسد و كينه و خود خواهي هاي حيواني و هوي و هوسهاي نفس اماره ام باشم بلكه مرا از فروتنان نسبت بخودت و متواضعان نسبت بمردم قرار ده

 خدايا, خداوندا ! بمن وسعت رزق (مادي و معنوي ) و امنيت در وطن و محبت در خانواده ام و بركت در اموالم و سلامتي جسم و روح و دل و قدرت جسم و سلامتي دين و ايمان ببخش . انگيزه اطاعت از خودت و پيامبرت را در دلم تقويت فرما ...

از خيرات و رحمت و فضل وسيعت بما هم عطا كن و از بليات آسماني و زمين ما را حفظ نما. از بديهايمان در گذر و بكارهاي خير بي منت و براي كسب رضاي تو توفيقمان ده...

 

خدایا خدایا! مرا از شک و دودلی برهان ...

 

خدایا کمکم کن ...

   

                                                                   

التماس دعا ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:11  توسط زيبا  | 

 

سلام سلام

بلاخره ما هم کشيديم ! چيو کشيديم؟! خوب معلومه اسباب اثاثيه مون رو کشيديم! يعني اسباب کشي کرديم

به ياري خداوند و ائمه اطهار و معصومين بعد از تلاش و پشتکار فراوان بنده، بلاخره مشکلات خانه جديد تا حدودي بر طرف شد و ما روز چهارشنبه اسبابمان را کشيديم. از دوهفته قبل من نيت کرده بودم که براي روز نيمه شعبان اسباب کشي کنيم و بريم خونه جديد. اين اواخر که ديگه کار خونه تموم شده بود مامان جان افتاده بود روي اون دنده خوبه که چرا عجله مي کني سر فرصت مي ريم. بزار بوي رنگ از تو خونه کم بشه و از اين حرفا .

من هم همانطور که مي دونيد مرغ يک پا داره گفتم بايد براي روز چهارشنبه بريم و انقدر رفتم و اومدم و افغاني بازي در آوردم تا نظافت خونه به اتمام رسيد البته با ياري چند تن از اعضاي خانواده که روز جمعه قبل اومدن و کمک کردن و همگي طي يک اقدام انقلابي سر تا ته خونه رو سابيديم بماند که کارهاي اصلي و حاشيه اي همش با خودم بود.

خلاصه روز سه شنبه بنده يک پام تو اون خونه بود و يک پام تو اين خونه. روز چهارشنبه هم که باز بر و بچ اومدن و جمع کرديم و ظهر هم همه رو برديم تا شب هم چيديم تقريبا. همون شب هم برادر زادم پيش ما موند .

 فرداش روز پنج شنبه هم از اونجايي که بنده شرکت خصوصي کار مي کنم فرموده بودند که پنج شنبه تعطيل نمي باشيد و ما هم رفتيم سر کار و دست از پا دراز تر برگشتيم! چرا؟! خوب به خاطر اينکه تعطيل بود و بنده نمي دونستم. ما هم کلي خوشحال شديم و برگشتيم و تا شب باز هم به اتفاق برادرزاده به چيدن خونه مشغول شديم.

 جمعه صبح هم برادرزاده رفت و ما هم به نظافت خودمان پرداختيم و با اجازه شما ساعت 11:30 ظهر خوابيديم و تلافي يک هفته رو با هم در آورديم و ساعت 3 عصر پاشديم و مي خواستيم نهار ميل کنيم که باز خونواده برادرمان اومدن اونجا و نهار رو با هم ميل فرموديم.

اين هم از جريان اسباب کشي ما. امروز هم مي خوايم بريم يک سري چيز ميز برا خونه بخريم . اون چيزايي که لازم داره و يکمي هم چيزاي تزئيني که خونمون خوگشل بشه. قشنگ ترين مرحله اسباب کشي همين نصب وسايل تزئيني خونه هستش.   خيلي هيجان انگيزه

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 8:25  توسط زيبا  |